بی تاب هویزه
بی‌تاب‌ هویزه
الهیِ کَیْفَ ایَس مِنْ حُسْنِ نَظَرِکْ یا مُفَرِجُ الْغَمّاء ***************** هیچی ندارم که دلم رو بهش خوش کنم هیچی! فقط دل خوش به اینم که از ذریه پیامبرم و امیدوار به شفاعت مادر ********************* قلم کوچکم بر روی برگه‌های هفته‌نامه زن‌روز -از نشریات کیهان- آرام گرفته‌است!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
قلم به دستان
  • بی‌تاب‌ هویزه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ماهی که حتی برای نیمه خود پنهان بود
  • افزایش زمان‌های افعال فارسی؛ آینده، حال، گذشته و زمان شاه!
  • چرا این قدر منفعل؟!
  • ایکاش فکری برایش بکنیم
  • نامه یک آقازاده به پدرش
  • عدو شود سبب خیر!
  • میانبری برای خلوت با خدا...
  • شوکی که خود یک «شوک» بود!
  • نه دی در کانال انقلاب
  • درد دلی با جناب شهردار برتر جهان!
  • این تویی که...
  • کربلا به ایوب زمین می ماند!
  • تو از زمزم به شهاب رسیدی، سردار!
  • آهنگ تپیدن دل
  • غایت...
  • ای بلبل عاشق، جز برای شقایق ها مخوان!
  • دزد، بازار آشفته می‌خواهد!
  • توانی برای گفتن هست؟!
  • امامم
  • هزار وعده خوبان یکی وفا نکند!
  • آواز دهل از دور خوشه!
  • جمعیت پوشک لازم‌ها!
  • ...
  • تو را من چشم در راهم...
  • عیدتان مبارک
  • چادر فاطمه سلام الله علیها
  • بهای این سکوت‌ها چیست؟!
  • بی‌قراری دایم نهفته در دل
  • خورشید من برآی که وقت دمیدن است
  • اهل درد
کلمات کلیدی مطالب
  • دل نوشته (٢۱)
  • دست نوشته هایم در مجله زن روز (۱٩)
  • دست نوشته دوستانم در مجله (۱)
  • آیت الله شجاعی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
همسنگران
  • امام خامنه ای
  • وب سایت حضرت آیت الله محمدشجاعی
  • موسسه امام خميني (ره)
  • کیهان
  • هفته نامه 9 دی
  • حجت الاسلام حمید رسایی
  • دكتر مهدي كوچك زاده
  • دوئل
  • قطعه 26
  • یار خراسانی( یک عجوبه)
  • شورآباد
  • تلخندک
  • وعده صادق
  • عکاس مسلمان
  • شاید همه چیز
  • دوکوهه
  • ساقی
کدهای اضافی کاربر



بی‌تاب هویزه
ماهی که حتی برای نیمه خود پنهان بود
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

بسم الله الرحمن الرحیم


مصاحبه با مادر شهید احمدی روشن و همسرش؛ فاطمه (عطیه) بلوری

کتاب زندگی، پراست از فصل های متفاوت و رنگارنگ. با تولد و «قالوا بلی» شروع می شود و به رفتن، ختم.
رفتن برخی سپید است و برخی خاکستری. دراین میان، پریدن عده ای را هم تنها با رنگ سرخ خون و درخشش اشک در نور می توان تفسیر کرد. هر درخششی که نشان از تجدید عهد است بر سر پیمان ایستادگی .

میان این فصول اما پر است از روزهای دلدادگی و شیدایی. صفحه های شیدای زندگی مصطفای شهید را که ورق می زنی هنوز تازه اند و تنها به داستان لیلی و مجنونش برای رسیدن به همسرش نمی رسی. که حتی آن داستان هم فقط تداعی مجنونیت او برای رسیدن به لیلایش نبود. اصرار و تلاش 3 ساله او برای رسیدن به همسرش گواه آن بود که می دانست همسفرش باید از جنس خودش باشد تا خیالش به روشن ماندن شمع خانه اش جمع باشد و مطمئن، که علیرضایش را مصطفی گونه تربیت خواهد کرد؛ شجاع و مصمم که تنها هدفش نابودی اسرائیل باشد، خشنودکردن دل امام عصر.
شهید احمدی روشن این شجاعت را از پدر به ارث برده بود و این اوج عطوفت و مهربانی و شیدایی را از مادر.
مادری که چقدر می بالید، رهبرش، فرزند شهیدش را به اسم کوچک خطاب کرده است و مادر در توصیف فرزندش گفت:« او به هیچ چیز دنیا وابسته نبود و همه چیز را برای دیگران می خواست اما برای خود، هیچ. درست مطابق سخن مولایش امیرالمؤمنین علیه السلام زندگی می کرد؛ چنان زندگی کن که گویی عمر طولانی مدت داری و در مقابل جوری باش که شاید یک دم دیگر نباشی.».
رفتن به منزلشان برایم راحت نبود، چرا که گمان می کردم فضا باید سنگین باشد اما آنقدر آرام و محکم با تو به صحبت نشستند که باور نمی کردی هنوز چهلم شهیدشان را رد نکرده اند. رفت و آمد به خانه شان کم نبود، آن طور که گاهی گفت و گوی سه نفره ما، به گفت و گویی دو نفره تبدیل می شد.


*  *  *

همسر شهید: من تا آنجا که بتوانم تمام تلاشم را می‌کنم، همچنین حاج خانم. چون ایشان مصطفی را تربیت کردند. من و خانواده مصطفی آن‌قدر که اطرافیان و همکارانش او را می‌شناختند، نمی‌شناسیم. ان‌شاءالله با اطرافیانش صحبت می‌کنم و خاطراتش را کنار هم قرار می‌دهم تا بتوانم به علیرضا توضیح دهم پدرش که بود و چه می‌خواست.

*  *  *

همسر شهید: او همیشه به دوستانش می‌گفت، ظهور اتفاق می‌افتد، مهم این است که ما کجای این ظهور باشیم! شاید بتوانم بگویم او شدیدترین وابستگی را به پسرش داشت به طوری که کمترین پدری را اینگونه دیده‌ام و من همیشه می‌گویم تو چطور توانستی علاقه از همه را به کنار، علاقه به علیرضا را رها کنی و بروی. این خیلی مهم است. 

 *  *  *

همسر شهید: ایشان بهم گفتند پیش یک عالِمی رفتند و آن عالم به او گفته بود این کاری که سازمان انرژی اتمی انجام می‌دهد و این که ایران به این قدرت برسد، قطعا در ظهور آقا تأثیر دارد. بعد از این حرف، دیگر نگفتم نرو!

 

متن کامل مصاحبه را در ادامه مطلب بخوانید...

 

هفته نامه زن روز 29 بهمن 1390


ادامه مطلب ...
نظرات ()



افزایش زمان‌های افعال فارسی؛ آینده، حال، گذشته و زمان شاه!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی پای صحبت بزرگ‌ترها که می‌نشینی، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند از گذشته‌ها، از آن زمان‌هایی که تازگی‌ها اضافه‌شده به زمان‌های افعال بعضی‌ها؛ زمان شاه!

به قول دوستی انگار برای عده‌ای زمان‌‌های افعال فارسی سه تا نیستند و شده‌اند 4تا؛ زمان گذشته، حال، آینده و زمان شاه!!!

در مقابل  نسل دوران سنگرهای خیابانی و حکومت نظامی و راهپیمایی‌هایی کفن‌پوشان که در گنجینه خاطراتشان را بسته‌اند و به نسل سوم نمی‌گویند معنای واقعی رفاه و آرامش دوران سیاه پهلوی را، عده‌ای اما پیدا شده‌اند هرجایی که فکرش را بکنید؛ اتوبوس، تاکسی، فروشگاه‌ها، چه با ربط و چی بی‌ربط، تنگ دل هر جمله‌شان می‌گویند "زمان شاه فلان، زمان شاه بهمان، زمان شاه همه چی داشتیم، همه چی بود، زمان شاه خبری از این تحریم‌ها نبود، زمان شاه آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها ما را خیلی قبول داشتند و ... اما الان چی؟! مدام تهدیدمان می کنند و تحریم..."

* * *

همین چندوقت پیش پای صحبت یکی از بزرگ‌ترهای همان نسل سنگرهای خیابانی و شکستن حکومت نظامی و منبرهای مساجد نشسته‌بودم و برایم از همین زمان شاه بعضی‌ها می‌گفت. وقتی پرسیدم از اوضاع آن زمان و گلایه‌های بعضی ها نسبت به بعد از انقلاب و تحریم‌ها، گفت:

پس با این اوصاف که همان بعضی‌ها می‌گویند یعنی آن زمان مردم ایران را حلوا حلوا می‌کردند این آمریکایی‌ها؟! یعنی همه این تهدیدها و تحریم‌ها فقط مال بعد از انقلاب است؟! یعنی آن زمان این غربی‌ها، ما را داخل آدم حساب می‌کردند و این روزها، نه؟!

همین بعضی‌ها یادشان هست آن زمان که ایران خانه دوم و سهم پدری این اجانب بود و حاکمان ما  تا کمر برایشان خم می‌شدند، نگاه غربی‌ها به مردم ایران چگونه بود؟! حتی همان شاه‌شان هم قبول داشت نگاه آنها را!  

آن زمان از تحریم سیاسی و اقتصادی در ظاهر خبری نبود اما بدترین تحریم‌ها درحق این مردم وجود داشت؛ تحریم "حق انسانیت" ما! فکرت به اشتباه نرود، کاپیتالاسیون را نمی‌گویم، که بدتر از آن را داشتیم! آنهایی که در دوران شاه! معلم بودند، خوب یادشان هست که معلم‌ها باید بالاجبار ساعتی را پای کلاس و درس آمریکایی‌ها می‌نشستند تا روش درس‌دادن و از این جور چیزها را یاد بگیرند. می‌دانی حقوقی که آمریکایی‌ها در ازاء این تدریس می‌گرفتند، اسمش چه بود؟! "حق توحش"!!! می‌دانی یعنی چه؟! یعنی ما ایرانی‌ها، وحشی بودیم و آنها برای اهلی کردنمان باید به ما آموزش می‌دادند! آن زمان رؤیایی شاه! که عده‌ای صحبتش را می‌کنند این‌طور به یک ایرانی نگاه می‌کردند. خود دربار قبول کرده‌بود این حق توحش را. در فیش حقوقی آمریکایی‌ها درج می‌کرد، فلان میزان برای حق توحش! مملکت را به عنوان باغ‌وحش به آمریکایی‌ها سپرده‌بود تا حیوانات آن را رام کنند! آن احترام و عزتی که می‌گویند، این بود!

اگر الان ما را تحریم می‌کنند و تهدید، نه به خاطر حکومت و نظاممان است بلکه ذات آنها از ابتدا همین بوده. آن زمان که مسئولان کشوری از صدر تا ذیل، دوست گرمابه و گلستانشان بودند هم نگاه انسانی  به ایرانیان نداشتند، چه برسد به الان که برایشان تره هم خرد نمی‌کنیم، البته اگر بعضی‌ها بگذارند! این تحریم‌ها فقط برای آن است که جنگ روانی به پا کنند والا می‌بینی که با هزار واسطه و ایما و اشاره به پای ایران اسلامی‌مان افتاده‌اند.

آخر سر هم برداشت و بهم گفت پس به شما چه یاد می‌دهند در این مدارس و دانشگاه‌ها؟! از نان شب واجب‌تر برای هر فرد، دانستن تاریخ مملکتش است!

* * *

با خودم گفتم راستی اگر فرهادی، همین‌ها را هم با سبک جدایی نادر از سیمین، بسازد باز هم جایزه می‌گیرد؟! باز هم روی اقبال به آن نشان می‌دهد جشنواره‌های خارجی؟!


نظرات ()



چرا این قدر منفعل؟!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی سال 87 با وجود شیرین کاری یک بازیگر، مسئولان کشور وارد میدان شدند و خواستار اکران آن فیلم، تعجب بسیاری برانگیخته شد که ارزش دارد یا نه؟! درست است یا نه؟! گفتیم عجب دل و جرأتی که نمی گذارند با اشتباه یک نفر حاصل زحمات عده ای از بین برود! اما اکنون سوالم این است، این مسئولان دیروز، امروز کجایند که نه بازیگری از فیلم خطایی کرده و نه فیلمنامه اش از جنس بسیاری ست که ثنمی با نظام ندارد! ایکاش دلیل این همه سکوت را کسی رازگشایی می کرد!

هر کسی برای عدم اکران قلاده های طلا دلیلی را می آورد؛  به مذاق برخی آقایون سیاسی خوش نیامده، امنیتی، یک عده سبزک می خواهند هنگام اکران تجمع کنند، ممکن است یک عده انسان نما مثل فیلم پایان نامه در زمان اکران صدای حیوان از خودشان در آورند و ...

آنکه به مذاق برخی سیاسیون خوش نیامده، خب نیامده که نیامده، مگر اصلا مهم است؟! کجای فیلم دروغ بوده که به خوششان نیامده؟! با کلی اغماض و چشم پوشی از کنار عالی جنابان گذشته اند. اگر این وسط وزارت اطلاعات شاکی شود که چهره ما را خراب کرده اید، به خدا حق دارند اما برخی سیاسیون، سرسوزنی نه!

که اتفاقا نقد بنده به فیلم هم همین است که آنقدر که بچه های وزارت را مقصر نشان داد، سهم استوانه نظام و جناب عبای شکلاتی و جناب متوهم و متفکران! اتاق فکر تهران را نشان نداد!!!

تجمع یک مشت! سبزک، که قطعا شک نکنید بیش از یک مشت نیستند، آنقدر مهم است؟! متأسفم برای بچه مذهبی ها که از بس در برابر این فیلم منفعلانه عمل کردند که باید چنین به نظر برسد و شایعه شود که به دلیل تجمع تعدادی سبزک وطن فروش، فیلم اکران نمی شود!

وقتی از آنچه باید حمایت کنیم، حمایت نکنیم همین می شود که سوژه اصلی فیلم ها باید بشود، خیانت!

البته به شخصه رفتارهای وزارت ارشاد را هم نمی پسندم! رفتارهایی که به عقیده نگارنده به شیطنت بیشتر می ماند! برایم جالب است که وزارت ارشاد دراین میان چه راحت از کنار مسأله می گذرد و وقتی بحث عدم مجوز می شود، سینه سپر می کند که عدم مجوز از سوی ما نیست و به قولی توپ را می اندازد در زمین دیگران! دلم می خواست بدانم اگر این فیلم یک فیلم با نگاهی ناخوشایند به انقلاب و نظام بود، و مجوز اکران نمی گرفت، آیا نبودند همین آقایان که به بهانه اجازه حرف زدن و شنیده شدن همه، مجوز اکران آن را می دادند؟!

اگر این فیلم یک فیلم با نگاهی ناخوشایند به انقلاب و نظام بود همان چند سبزک انگشت شمار، الم شنگه راه نمی انداختند و چه ها که نمی کردند؟!

وقتی خودمان حامی نباشیم و منتظر باشیم که تا شخص دیگری سکوت را بشکند و حرف بزند همین می شود که شده!

پی نوشت

به فیلم کمی نقد دارم البته کمی بیشتر از کمی اما الان جایش نیست و این را هم بگویم که به گمانم محاسن فیلم به انتقادهایش می چربد؛ و یکی اینکه، چقدر زیبا ماهیت فتنه را نشان داد! اما خب...

 ایکاش به جای اینکه سکوت کنیم دست به کار می شدیم برای حمایت...

 

نظرات ()



ایکاش فکری برایش بکنیم
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

نمی خواستم وبم را حالا حالاها به روز کنم! اما، شد دیگه...

  ***

از دیشب دل تو دلم نبود. دلم برای اینکه صدای آقا را از نزدیک بشنوم، یک ذره شده بود. اما وقتی به سرت بزند که با وسیله نقلیه عمومی بروی، این می شود که بخشی از خطبه اول را باید با رادیو موبایلت گوش بدهی!

دلم تنگ شده بود برای اینکه در بین صف ها بگردم و یک گوشه دنج را پیدا کنم برای نشستن که  چند قدم جلوترم درختی باشد و گنجشک هایی روی شاخه هایش در حال بازی.

دوست داشتنی ست پیچیدن صدای گنجشک ها میان صحبت های آقا و تماشای بازی آنها. اما دوست داشتنی تر وقتی ست که ببینی هنگام شعار دادن و تکبیر گفتن به جای اینکه از روی شاخه ها بپرند و بروند، صدای شان را بلند تر می کنند و بلندتر می خوانند، گویی آنها هم با مردم تکبیر می گویند و شعار می دهند، با تمام وجود.

این بار هم همان گوشه دنج و درخت و گنجشک هایش نصیبم شد البته کمی متفاوت و آن اینکه، درست زیر درخت بودم! و من بودم و کمی دلهره که نکند گنجشک ها از آن بالا کار دستم بدهند و متبرکم کنند!!!

نماز جمعه امروز شاید یکی از بهترین هایش برایم بود، بماند...

چقدر دوست دارم زمانی را که آقا، با قدرت تمام از موضع بالا با غربی ها صحبت می کنند... دلنشین بود لحن شان، زمانی که گفتند می گویند تمام گزینه ها روی میز است!

اما امروز دوجا دلم بدجوری گرفت؛ زمانی که آقا گفتند شهادت مصطفی روشن، دل ما  را سوزاند...

دیگری؛ گلایه آقا از اسراف و مصرف زدگی.

خیلی از ما به آن دچاریم. مدام در حال خرید و تنوع! مدام به فکر مارک و متفاوت بودن...

آنقدر زیادشده است این سنت بد که خیلی کم به نظرمان می آبد و وقتی کسی نقدی می کند، می گوبیم این کجایش اسراف است؟!

ایکاش فکری برایش بکنیم، اول از همه، خودم...

 

نظرات ()



نامه یک آقازاده به پدرش
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

بسم الله الرحمن الرحیم

 

به قول سهراب، به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد وقتی یاد کلاس اول دبستان علیرضا می‌افتم با خودم می‌گویم یعنی او هم وقتی کلاس اول برود، زمانی که معلم می‌خواهد به او یاد بدهد که بنویسد " بابا "، او هم مثل پسر شهید اسدی، چند روزی تب و لرز می‌کند؟! او هم  نمی‌تواند بابا را بخش کند؟!

با خودم گفتم حتما زمانی که کلمه "بابا" را یاد بگیرد به رسم کلاس اولی‌ها بر سرمزار پدر می‌رود و شیرینی پخش می‌کند و بعد تکیه می‌دهد به دیوار کنار قبر. رو به گنبد امامزاده می‌نشیند و به مادر می‌گوید از زبان او برای پدر نامه بنویسد. نامه‌ای از جنس همان نامه‌ای که سال‌ها پیش خانواده‌اش به رهبر نوشته‌بودند. نامه‌ای که نویسنده‌اش نه سرداراست و نه سهم‌خواه نظام، نه روشنفکر است و نه لندن‌نشین.

نامه‌ای که قلمش سمی نیست و حواسش به ترمزهایش است و به قولی لنت ترمزش آزبستی* نیست! نامه‌ای که هم سلام دارد و هم والسلام. نامه‌ای که یک آقازاده اصیل به پدرش می نویسد.

 

 

***

به نام خدا

سلام مصطفیِ "آقا"

سلام بابا!

بابا! کم کم من هم دارم وارد عرصه علم می شوم، می‌خواهم به قول مادر بزرگم عمل کنم. می‌خواهم مثل خودت نخبه شوم در سنگر علم. می‌خواهم به رسم خودت که در خیابان گل نبی، گُلی شدی برای رهبر، من هم گلی شوم برای او.

آن روز که کلمه مادر را یادگرفتم، دفترم تاب نیاورد این واژه را. بس که او مثل کوه محکم و استوار است. صفحه های کاغذ دفترم نمی توانست یک کوه را در خود بگیرد.

امروز هم که "بابا" را یاد گرفتم، باز دفترم، گنجایش نوشتن نداشت. آخر نمی شد بابا را در برگه اش نوشت. هرچه کردم، باز هم صفحه کم می آمد.

آخر می‌دانی چرا؟!

وقتی رفتم کلاس اول، مادر به معلمم گفت، علیرضا قبل از یاد گرفتن کلمه بابا، باید چند واژه دیگر را یاد بگیرد، اول "خامنه ای"، بعد "ما" و بعد "است". اما معلم گفت نمی‌شود. گفت آموزش این کلمه‌ها ترتیب دارد. برحسب سن و توانایی بچه‌ها چیده‌شده‌است. معلمم یادش نبود که من فرزند یک نخبه جوانم. او یادش نبود که پدرم در سن کم و در اوج جوانی یک نخبه بود که دشمن تاب نیاورد او و امثال او را.

مادر، خودش در منزل به من اینها را یاد داد. اول " خامنه ای"، بعد "ما" و بعد "است". وقتی این ها را خوب یاد گرفتم، به من گفت: حالا نوبت "بابا"ست. اما یادت باشد وقتی قراراست بنویسی بابا، آن را این طور می‌نویسی:

بابای ماست خامنه‌ای...

امروز تازه فهمیدم، اصرارهای مادر را برای یاد گرفتن آن کلمات. امروز در مدرسه من بغض نکردم هنگام نوشتن کلمه بابا! اما دفترم بغض کرد!  آخر هر چه می‌کردم، صفحه کاغذم کوچک بود برای نوشتن. کاغذ می‌لرزید از عظمت این نام...

بعد از معلم اجازه گرفتم و بر روی تخته کلاس بزرگ نوشتم "بابای ماست خامنه‌ای"


فرزندت علیرضا احمدی روشن، یک آقازاده اصیل

 

پی نوشت:

 

* آزبست یک ماده سمی و سرطان زاست که در لنت ترمز برخی ماشین ها وجود دارد.

** "بابای ماست خامنه‌ای" نام یکی از دست نوشته‌های حسین قدیانی است.

 

 

 هفته‌نامه زن‌روز- 1بهمن 1390

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »