بسم الله...

http://s2.picofile.com/file/7620527311/2.jpg

دل دل می کنی که مرز رو رد کنی... کم نبودند آدمایی که تا لب مرز اومدن اما زمان زندگی شون توی مرز توقف کرد...

صدای گریه  ها و فریاد های اون پسری که کنار دستمون ایستاده بود و مونده بود حیرون که به قول خودش آقا راهش نداده، هنوز تو گوشمه... گریه م گرفته بود. حتی تاب تصور یک لحظه ش رو هم نداشتم. دیوونه کننده بود. با هر ناله و قسم ش به پدرش که "شما باید بری، به خدا اگر به خاطر من نری یه بلایی سر خودم می یارم" صدای تند شدن قلبم رو می شنیدم، می تونم بگم بی قراری تنها واژه ای بود که اون لحظه ها می شناختم...

نفهمیدم بلأخره اون هم مثل هم کاروانی ما که درست لحظات آخر داشت برمی گشت اما آقا دلش براش تنگ شده بود و اسمش رو واسه اربعین امسالش جزو زوارهاش نوشته بود و مأمور مرز متوجه مشکل پاسپورتش نشد و یه مهر خروج حک شد تو پاسش، کربلایی شد یا نه...

یک مهر خروج حک شد تو پاسم... خروج از مرز زمینی! حالا وقتش بود که خودمم یه مهر خروج بزنم روی دلم... 

حالا با هر قدمی که برمی داشتم انگار توی دلم می شمردمش... یه قدم نزدیک تر شدم...

یعنی دلم هم نزدیک تر شده؟ دل م، روح م، وجودم، فکرم، ذهن م هم داره با این قدم ها پاک میشه؟ 

بچه  هر قدر هم که بد باشه وقتی برگرده و خودشو بندازه تو آغوش پدرش، ردش نمی کنن...

خدای من! تا چند ساعت دیگه تو نجف م... همش با خودت میگی می رسم؟ یعنی تا چند ساعت دیگه می بینم؟... این چشای آلوده با صحن و سرای پدر شسته میشه؟!

اشک؛ دیونگی؛

نمیدونم فقط باور دارم سینه م دیگه جایی واسه قلبم نداره... اسم نجف و حرم پدر... بی تابِ بی تاب... اینکه دلت اینطوری بی قراره یکی باشه، حس خیلی قشنگیه... خیلی... 

ذکر زیر لبم همش شده، یعنی پدر هم اینقدر بی تاب م هست؟! یه حسی میگه هست، یه حسی میگه این بی قراریت واسه نگاه خودشونه.

مرز مهران...

دم دمای غروب ساعت 5:20

9دی 1391