بسم الله الرحمن الرحیم

 

مسیر رسیدن به حقیقت سرشار از لحظه‌های نفس بریست که اگر رگ و پیکرت را آماده نکرده‌باشی، تاب درک نداری...

در این مسیر باید از غبارها ی تعلق رها شوی و  آن وقت است که طعم روایت دلنشینی را خواهی چشید.

روایت صدای قدم‌هایی که انتهایش رسیدن به خویشتن است

روایت شنیدن سرود نغمه آسمان

روایت مزه کردن زمزمه دست‌های قنوت‌شده

روایت آبیاری زمین‌های دلمان به دست آسمان خدا

روایت صبح بیداری که آهسته آهسته از پس حجاب‌های سنگین شب، طلوع می‌کند

روایت ذهن خفته‌ای که خود را از سنگینی خواب رها می‌کند

روایت رسیدن‌هایی که به مثابه شناخت راهی بود برای رسیدن به نور

روایت باز شدن پنجره توسل

روایت رسیدن به قافله صبح

روایت غسل در نهر عشق

روایت بستن محمل و برپاکردن علم

روایت بار امانت به سر منزل مقصود رساندن

روایت تپش دل به لقای شنیدن آهنگ حقیقت

و حال که این روایت  را به چشم دل و دیده نظاره گر بودی، خنکی نسیم صلوات بر محمد و اهل بیتش را می‌توانی بر تن تب‌دار آدمی در فراغ منجی، بچشی.

قصه عجیبی‌ست داستان رسیدن به حقیقت...

 

پی نوشت

* به مناسبت عید غدیر، با چند نفر سنی که شیعه‌شده‌بودند مصاحبه کردم، حس زیبایی داشت روایت‌های به حقیقت رسیدن این مستبصرین عزیز. نوشته بالا هم بعد از جمع‌بندی مصاحبه‌ها به ذهنمان رسید و فرستادیم مجله که تنگ دل مصاحبه‌ها چاپش کنند.

 

**  الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین والائمه علیهم السلام

 

*** در این شب عزیز، بهترین هدیه را شهدای سپاه‌مان، به خدمت مولامان بردند، تنها دارائیشان را...

چه سعادتی که در این شب پا به بهشت گذاشتند...