بسم الله الرحمن الرحیم

 

عملیات سنگین بود، آنقدر سنگین که چشم چشم را نمی‌دید! این میدان مرد می‌خواست، مردهایی که بسیاریشان 22 بهمن 57 را ندیده‌بودند.

خمپاره‌های ساکتین و ناکثین که بند دل مردم را پاره می‌کرد، تحملش سخت‌تر از توپ تانک دشمن بود. اما همین خمپاره‌ها و توپ‌ها به خواست خدا از کنار کانال انقلاب با صدای مهیبی به بیراهه می‌رفت. بوی زُهم دوپهلو بودن و سکوت‌کردن نیروهای منافق خودی، می‌پیچید توی دماغمان! حالمان را بهم می‌زد. باز هم مثل همیشه به چفیه‌هایمان پناه می‌بردیم!

اگر آنها خود را به جمع مردم می‌سپردند، شاید این گونه دل همه را بهم نمی‌ریختند. اما گویی سال‌هاست که این‌گونه شده‌‌اند، از زمان قطعنامه.

***

کف کانال همه چیز ریخته‌شده‌بود، پر بود از عکس‌های یادگاری برخی با امام، گذاشته‌بودند و رفته‌بودند! کانال دیگر مثل ابتدایش نبود!

میان ما و آنها، اهالی فتنه را می‌گویم، کانال زوجی وجود داشت، به عرض31 متر و دو دژ در دو سوی آن.هر کدام از ما و آنها در سویی پناه گرفته‌بودیم. ما در دامان امام و آنها در دامان آمریکا و اسرائیل.

***

روز عاشورا عملیات سنگین‌تر شده بود، بچه‌ها خیلی خسته بودند، خیلی وقت بود که بدون آذوقه و آب داشتند از خط دفاع می‌کردند. دم دمای ظهر بود که فرمانده آمد و گفت: بچه‌های 57 بکشن عقب، لشکر 57 از تو کانال بکشه عقب، نیروی جدید آمده، لشکر 88هایی‌ها رسیدن، نیروی تازه نفس و سینه سوخته. 57ای‌ها سریع بکشن عقب...

من و چندتا از بچه ها موندیم برای کمک به نیروهای جدید. آخه تازه کار بودند، انقلاب رو ندیده بودند...

آتیش دشمن خیلی سنگین بود، لامصبا هر چی تانک داشتند آورده‌بودند.

دشمن باید از پل می‌گذشت تا به خاکریزمان می‌رسید، پل همه چیزمان بود. بچه‌ها داد می‌زدند: بزنیدشون بزنید، اون لعنتی رو که داره نزدیک پل میشه، بزنید.

دل تو دلمان نبود اما یک جورایی ته دلمان قرص بود. بچه‌ها گرای موشک‌های هدایت‌شونده را از سید علی می‌گرفتند، در همه عملیات‌ها، تمام حواس بچه‌ها به حرف های او بود. خوب مواضع دشمن رو میشناخت. درست گرا می‌داد.

9 دی بود. خبرها حاکی از این بود که پشت جبهه، مردم صف کشیده‌اند برای اعزام، گویی همه می‌دانستند باید بیایند...

***

بعد از عملیات، وقتی حسابی از خجالت دشمن در آمدیم و آنها را مجبور به عقب نشینی کردیم، خط را تحویل نیروی‌های مردمی دادیم و برای بازسازی برگشتیم عقب. من که حسابی مجروح شده‌بودم با آمبولانس برگشتم عقب. داخل آمبولانس، یک نوجوان 13یا 14 ساله بود که اوضاعش خیلی خراب بود. از کف کنار دهانش و حالت چشمش‌هایش فهمیدم که پریدنیست. یاد مهدی، فرمانده‌مان افتادم. او هم همینطور پرید. هنوز نتوانستیم برگردانیمش عقب.

نوجوان نفس‌های آخرش بود که دستش را گذاشت روی پایم و تمام کرد. در دستش یک تکه کاغذ بود؛ وصیت نامه‌اش.

داخلش نوشته بود:

"بسم الله الرحمن الرحیم

هیچ وقت نباید فراموش کنیم که همه ما، ذره ای هستیم که اگر خط اتصالمان قطع شود و دلخوش کنیم که کسی هستیم، می شویم هیچ! می شویم ساکتین، مارقین، ناکسین. غرق می شویم در فتنه! می شویم ساکتینی که بصیرتشان بی حس شده بود! نه! شاید هم عدالتشان در برابر منفعتشان کم آورده.

اگر اتصالمان با ولی قطع شود همه دیگر کم  می آوریم. حتی اگر خود را استوانه نظام بداینم. همه چیز برایمان تمام می شود.

اما ما نه! ما فرمانده‌مان سیدعلی بود. ما با او نه سر به دامان اصلاح- شما بخوانید ابطال- می‌گذاریم و نه سر به دامان انحراف!"

***

هنوز هم که هنوز است بوی پرچم سوخته خیمه حسین علیه السلام سینه‌هامان را می‌سوزاند و احساس را در درونمان برمی‌انگیزد.