بسم الله الرحمن الرحیم

 

نمی خواستم وبم را حالا حالاها به روز کنم! اما، شد دیگه...

  ***

از دیشب دل تو دلم نبود. دلم برای اینکه صدای آقا را از نزدیک بشنوم، یک ذره شده بود. اما وقتی به سرت بزند که با وسیله نقلیه عمومی بروی، این می شود که بخشی از خطبه اول را باید با رادیو موبایلت گوش بدهی!

دلم تنگ شده بود برای اینکه در بین صف ها بگردم و یک گوشه دنج را پیدا کنم برای نشستن که  چند قدم جلوترم درختی باشد و گنجشک هایی روی شاخه هایش در حال بازی.

دوست داشتنی ست پیچیدن صدای گنجشک ها میان صحبت های آقا و تماشای بازی آنها. اما دوست داشتنی تر وقتی ست که ببینی هنگام شعار دادن و تکبیر گفتن به جای اینکه از روی شاخه ها بپرند و بروند، صدای شان را بلند تر می کنند و بلندتر می خوانند، گویی آنها هم با مردم تکبیر می گویند و شعار می دهند، با تمام وجود.

این بار هم همان گوشه دنج و درخت و گنجشک هایش نصیبم شد البته کمی متفاوت و آن اینکه، درست زیر درخت بودم! و من بودم و کمی دلهره که نکند گنجشک ها از آن بالا کار دستم بدهند و متبرکم کنند!!!

نماز جمعه امروز شاید یکی از بهترین هایش برایم بود، بماند...

چقدر دوست دارم زمانی را که آقا، با قدرت تمام از موضع بالا با غربی ها صحبت می کنند... دلنشین بود لحن شان، زمانی که گفتند می گویند تمام گزینه ها روی میز است!

اما امروز دوجا دلم بدجوری گرفت؛ زمانی که آقا گفتند شهادت مصطفی روشن، دل ما  را سوزاند...

دیگری؛ گلایه آقا از اسراف و مصرف زدگی.

خیلی از ما به آن دچاریم. مدام در حال خرید و تنوع! مدام به فکر مارک و متفاوت بودن...

آنقدر زیادشده است این سنت بد که خیلی کم به نظرمان می آبد و وقتی کسی نقدی می کند، می گوبیم این کجایش اسراف است؟!

ایکاش فکری برایش بکنیم، اول از همه، خودم...