بسم الله الرحمن الرحیم 

                                  http://www.barut.ir/blog/wp-content/uploads/2012/04/avini-5-f.jpg 

 

گفتن  از سید مرتضی کار هر کسی نیست. من هم نه قلمم توان نوشتن از او را دارد و نه قصدش را دارم. برای نوشتن از او، فقط باید خواند و شنید؛ قلم و صدایش را. نوشتن معنا پیدا نمی‌کند.

فقط می‌ توان گفت جای خالی " خان گزیده‌ها"، "اشلو"، "گمگشته‌های دیار فراموشی"، "دلباخته"ات را همه حس می‌کنند.

تو راوی دلتنگی‌های دوکوهه بودی اما گویا دوکوهه آنقدر با تو و صدایت عجین شده‌بود که خود روایت‌گری می‌کرد. اما نه! شاید هم دوکوهه سکوت کرده‌بود و تمام وجودش را به صدای تو هدیه‌داده‌بود، چرا که تو به گفتن احتیاج‌داشتی، او هم به شنیدن صدای تو، محتاج.

تو "علمدار" را ساختی تا ترنم لبخندهای همیشگی را به ما یاد دهی...

با "ضیافت و رمز پیروزی"ات تجربه جزو هیبت شبانه رودخانه اروند‌شدن را به ما چشاندی...

"عروج" را ساختی تا بازار عاشقی را نشانمان دهی و به رخ بکشی موج‌زدن دریا را در چشم‌ها...

فرزند زمان خود بودی و "سراب" را ساختی تا طعم تلخ و گس مهاجرت را به تصویر بکشی و چه خوب بر دل‌ها نشست حرف‌هایت...

و اما "اشلو"ات؛ "اشلو" داستان گریز از نام و نشان و گریختن از شهرت بود؛ متاعی که در میان اهل دنیا خریدار ندارد...

"یادی از سه دلباخته" ات را یادت هست؟ آن را ساختی تا به ما بگویی، دنیا می‌ماند برای دنیا...

همه این‌ها را ساختی تا رسیدی به "شهری در آسمان" اما این بار تو خود راوی نبودی، به شهری در آسمانت سفر کردی و لنز دوربین را گذاشتی و آن را به ما سپردی و قصه ناتمام را به نظاره نشستی تا ما تمامش کنیم...

نمی‌دانم خوب امانت‌داری بوده‌ایم یا نه؟! نمی‌دانم مسیر دوربین را بر ستیغ جبال فتح درست تنظیم کرده‌ایم یا نه؟! اما می‌دانم روایت‌هایت، خوب فتح کرده‌اند دل‌ها را.

و می‌دانم که از تو آموخته‌ام گفتن و شنیدن از حقیقت، تکلیف است نه تفنن و چون تکلیف است به قدر توانایی باید گفت، نه به قدر حوصله...

 

 هفته نامه زن روز 19 فروردین 1391

 

 

پی نوشت

* شهید آوینی برایم حس عجیبی را تداعی می کند و هنوز که هنوز است، نمی توانم با کلمات بیانش کنم و حتی وقتی دقیق می شوم، نمی فهمم ش اما این احساس را دوست دارم! یک حس سرشار از رمزآلودگیست، رمز آلود بودنی که همراه با هراس نیست، شوق و نوعی آرامش در آن نهفته است... برایم جالب است اما ایکاش می فهمیدم ش...