بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقت‌ها خداوند زمان را برایت صفر می‌کند؛ ثابت نگه می‌دارد و دوباره فرصت زیستن به تو می‌دهد و اگر خوب، این رها شدن را درک کنی، تمام طبیعت هم دست به دست هم می‌دهد تا نشانه‌های برداشتن خود از میان خود و خدایت را به تو نشان دهد آنگاه باران هم آسمان را برایت تطهیر می‌کند تا درخشش ستاره‌ها را به نظاره بنشینی.

محمد عرب هم زمانی که غرق در بی‌زمانی بود و به قول خودش فقط مسلمان‌زاده بود و از مسلمانی چیزی بیش از یک واژه نمی‌دانست، درست زمانی که قصد خواب کرده بود، برعکس همیشه قدم برداشت و در سن 26 سالگی بیدار شد و به حدیث آشنای دوست داشتن خالق که از پس صدای اشک‌هایش که بر گل سرشتش باریده می شد، گوش داد. او اکنون که 18 سال از این اتفاق می‌گذرد برایمان از آن لحظات می‌گوید...

 

 

"وقتی رسیدم ریو، دیدم همه در حال زدن و رقصیدن هستند، آن لحظه قضیه من مثل آن جوانی بود که به او می‌گویند در تهران، همین طوری روی زمین پول ریخته شده‌است. طرف می‌آید تهران، 14-15 ساعت هم در راه بوده. وقتی از اتوبوس پیاده می‌شود، می‌بیند یک تراول صد هزار تومانی، روی زمین افتاده‌است. با خودش می‌گوید: امروز که خسته‌ام، برم از فردا شروع کنم! (با خنده) من هم همان حالت شدم و گفتم الان که خسته‌ام، برم هتل و از فردا!

 شب وقتی که خواستم بخوابم برای این که چشم‌هایم خسته شود و راحت‌تر بخوابم، آن کتاب (قرآن) را برداشتم و از اولش شروع کردم به خواندن تا به صفحه پنجم، آیه 25 رسیدم و احساس کردم که کافی است و کتاب را بستم و خوابیدم. حدود 30-40 ثانیه گذشت که گفتم من الان چی خواندم؟! چی بود، اینها؟! ...."

 

 

 هفته نامه زن روز 26 فروردین 1391

پی نوشت

* مصاحبه را به لحاظ طولانی بودن، کمی تغییر دادم؛  کوتاهش کردم. لذا با آنچه در مجله چاپ شده است کمی تا قسمتی متفاوت است.

** با همسر آقای عرب هم مصاحبه شده، که ان شاءالله اگر فرصتی شد، آن را هم خواهم گذاشت.


 

آقای عرب! از چند سالگی رفتید آمریکا؟

حدودا 14 سالگی. خانواده من و خواهرم را گذاشتند پیش عمویم و خودشان چندسالی برگشتند ایران.

 

برایتان سخت نبود؟!

آنقدر آن جامعه جذابیت داشت که در پوست خود نمی‌گنجیدیم. کم کم هم جذب آن جذابیت ها شدیم و تغییر کردیم. به قول یک ضرب‌المثل آمریکایی؛ نمی‌شود آدم برود داخل استخر و خیس نشود! وقتی وارد آن محیط می‌شوید، محیط شما را با خودش می‌برد. من آن زمان فقط 14 سال داشتم و تقریبا هیچ نظریه‌ای از خودم نداشتم. با همان فرهنگ بزرگ شدم و وقتی به 22 سالگی رسیدم، کاملا در فرهنگ آمریکایی ذوب شده‌بودم!

البته آن عمویم که با او زندگی می‌کردیم، کافر بود و به همه چیز توهین می‌کرد. من و خواهرم، حرف‌های او را قبول نداشتیم ولی عکس‌العملی هم نشان نمی‌دادیم. اصلا به خدا و دینش فکر نمی‌کردیم و کاملا مشغول آن جامعه بودیم!

یادم هست یک روز برای شام رفته‌بودیم به یکی از رستوران‌های آن چنانی آنجا، وقتی برگشتیم منزل، یکی از آشنایان از ایران تماس گرفت و گفت امروز تاسوعا بوده‌است و ما نمی‌دانستیم! با این وجود هنوز به یکسری آداب و رسوم پایبند بودم که اتفاقا همان هم موجب رشد در زندگی‌ام شد!

 

مثلا چی؟

خوش‌اخلاقی و احترامی که به معلم می‌گذاشتم. در آمریکا کسی اصلا به معلم احترام نمی‌گذارد! دانش‌آموزان خیلی راحت پایشان را روی میز دراز می‌کنند یا در حال خوردن خوراکی‌اند یا با هدفن در حال گوش‌دادن به آهنگ‌اند و اعتنا نمی‌کنند که معلم آمده‌است.

اما من حترام می‌گذاشتم و همان برپا و برجایی که برای معلم انجام می‌دادم، باعث آغازموفقیتم در آمریکا شد! معلمم به خاطر این احترام‌ها، آنقدر از ایرانی‌ها، خوشش آمده‌بود که یک روز گفت، می‌خواهم به تو کمکی کنم. گفت: «محمد! تو یک مشکل چشمی داری و در ضمن خارجی هم هستی! بهتر است علاوه بر مدرسه‌ات وارد یک مدرسه فنی حرفه‌ای هم بشوی.»

همین مدرسه بود که باعث شد وارد جو کاری شوم و شرکت خودم را تأسیس کنم و از لحاظ مالی شرایط خوبی کسب کنم. ریشه این موفقیتم اخلاق خوب و احترام گذاشتن به بزرگ‌تر بود که این فرهنگ را ازایران یاد گرفته‌بودم!

 

از کارتان در آمریکا می‌گویید؟

به سبب کمک معلمم، توانستم مهندسی بهزیستی بخوانم لذا به بیماران داخل منزل خدمات ارائه می‌دادیم. وسایل پزشکی که بیماران در منزل به آنها نیاز داشتند مثل دستگاه‌های تنفسی و شستشوی ریه و وسایلی مثل صندلی چرخ‌دار که آن را هم توزیع می‌کردیم و هم تولید. یک قرارداد با فدرال آمریکا داشتم و یک قرارداد با ایالت کالیفرنیا و این طوری بود که وضع مالی‌ام خوب شد و مدام به دنبال لذت بیشتر از زندگی بودم.

 

فکر می کردید لذت بیشتر را کجا پیدا می کنید؟

اتفاقا برای خوشگذرانی بیشتر تصمیم گرفتم سفری را به برزیل داشته باشم. آن زمان در برزیل، کارناوالی برگزار بود که یک جشن و پایکوبی سنتی است. به نظرم آمد بروم ریودژانیرو چون آنجا همه چیز مهیا بود؛ پایکوبی و رقص و هر چی که فکرش را بکنید. حتی مشروبات الکلی را همین‌طوری کنار خیابان به افراد می‌دادند. وقتی این‌ها را شنیدم، خیلی خوشم آمد و گفتم: به! من که به دنبال لذت می‌گردم، پس تو دنیا بهترین جا باید ریو باشد. که این ریودژانیرو رفتن ما،‌ باعث شروع اتفاقات جدید در زندگی‌ام شد!

 

چطور؟

وقتی آماده حرکت بودم، خواهرم گفت، برزیل خیلی دور است، تو به خاطر کارت، سفرهای زیاد رفته‌ای اما به این دوری، نه! پس بیا از زیر این کتاب رد شو! به احترام خواهر بزرگ‌ترم از زیر آن رد شدم اما اعتقادی به آن نداشتم ولی می‌دانستم که قرآن است. بعد خواهرم گفت: ببوسش، من هم بوسیدمش و همین‌طوری لای کتاب را باز کردم، دیدم ترجمه فارسی دارد! چون فارسی را می‌توانستم بخوانم با خودم گفتم این کتاب را به جای آن کتاب دیگری که همراهم بود با خودم ببرم!

 

شما گفتید اعتقادی به قرآن نداشتید، پس چرا چنین تصمیمی گرفتید و کتابتان را عوض کردید؟

گفتم ببینم این کتاب چی هست که بتوانم از طریق خود همین کتاب به خواهرم که هنوز این عقاید پوچ و عقب‌افتاده را دارد، ثابت کنم که این کتاب مال قدیم و برای 1400 سال پیش که مردم سواد نداشتند، نازل شده و فقط درباره تمیز بودن و این جور چیزها نوشته. به گمانم همان حرف‌هایی که عموی کافرم مدام می‌گفت، در ذهنم مانده‌بود! خلاصه این کتاب را با خودم بردم.

 

خب! از ریو برایمان بگویید وقتی به آنجا رسیدید، چه کار کردید؟

وقتی رسیدم ریو، دیدم همه در حال زدن و رقصیدن هستند، آن لحظه قضیه من مثل آن جوانی بود که به او می‌گویند در تهران، همین طوری روی زمین پول ریخته شده‌است. طرف می‌آید تهران، 14-15 ساعت هم در راه بوده. وقتی از اتوبوس پیاده می‌شود، می‌بیند یک تراول صد هزار تومانی، روی زمین افتاده‌است. با خودش می‌گوید: امروز که خسته‌ام، برم از فردا شروع کنم! (با خنده) من هم همان حالت شدم و گفتم الان که خسته‌ام، برم هتل و از فردا!

شب وقتی که خواستم بخوابم برای این که چشم‌هایم خسته شود و راحت‌تر بخوابم، آن کتاب (قرآن) را برداشتم و از اولش شروع کردم به خواندن تا به صفحه پنجم، آیه 25 رسیدم و احساس کردم که کافی است و کتاب را بستم و خوابیدم. حدود 30-40 ثانیه گذشت که گفتم من الان چی خواندم؟! چی بود، اینها؟! بلند شدم، همان صفحات را 14-15 بار دوباره خواندم! هر دفعه انگار یک پرده‌ای از روی جهل من برداشته‌می‌شد، مثل سنگی که رویش را خاک گرفته و با دستمال‌ خاک‌های آن را می‌گیرند، انگار ذهنم داشت، تمیز می‌شد.

 

چه چیزی باعث این احساس شد؟

خب می‌گفت، این کتابی است راهنمای پرهیزکاران و آنها فلان صفات را دارند. بعد یک دفعه می‌گفت اگر شما را شکی است، پس بیاورید مانند آن سوره‌ای و گواهان خود را بخوانید و اگر این کار را نکردید که هرگز نمی‌توانید، پس طعنه به قرآن نزنید!

این خیلی برایم سنگین تمام شد! همین چند جمله مرا به فکر واداشت که یعنی هر غلطی دلم بخواهد، نمی‌توانم بکنم! این دنیا صاحب دارد و من هر راهی را نمی‌توانم بروم. تقریبا 99 درصد مطمئن بودم که کسی مشابه این کتاب را نیاورده‌است.

 

چرا این طوری فکر می‌کردید؟

یک حس بود. البته حتی برای آن یک درصد هم وقتی برگشتم آمریکا، رفتم دنبالش. یادم هست رفتم لس‌آنجلس، دانشگاه UCLA و با معلم ادبیات عرب که فکرکنم یهودی هم بود، صحبت کردم و از او پرسیدم، شما راجع به قرآن چیزی می‌دانید؟ چه فرقی با ادبیات عرب دارد؟! در آن نوشته‌شده که کسی نمی‌تواند مثل آن بنویسید! او گفت من فقط می‌دانم که اگر قرآن نبود خیلی از زبان‌ها در طول تاریخ از بین می‌رفتند، حتی خود زبان هیبرو(عبری). این کتاب باعث نجات ادبیات شده‌است!

 

بعد از آن اتفاق، سرانجام سفرتان به برزیل چه شد؟

این کتاب (قرآن) خیلی روی من اثر گذاشت و من وارد آن داستان‌هایی که به نیتش به ریو سفر کرده‌بودم، نشدم و تصمیم گرفتم از شهری به شهر دیگر برزیل سفر کنم تا رسیدم به جنگل‌های آمازون!

در جنگل‌های آنجا اتوبوس‌هایشان، قایق و کشتی است. یک جای دنج مثل بالای سکان کشتی می‌نشستم و قرآن می‌خواندم و زار زار گریه می‌کردم. می‌گفتم خدایا! من تمام این سال ها از این گنج دور ماندم! چرا اینقدر، دیر؟! نگران بودم، احساس می‌کردم از قافله عقب افتاده‌ام! آن زمان باران می‌آمد و من هر قطره باران را دنبال می‌کردم تا به آب برسد. بعدها فهمیدم که در روایت آمده‌است که هر قطره باران به همراه یک فرشته نازل می‌شود و با خودم می‌گفتم چه زیبا! من به آن فرشته‌ها نگاه می‌کردم. مثلا یادم هست، دلفین‌ها درآب بازی می‌کردند، میمون‌ها از درختی به درخت دیگر می‌رفتند و این‌ها همه برایم عجیب بود و نشانه! طبیعت برزیل هم آن قدر زیباست که آدم جذبش می‌شود و تمامی‌ اینها باعث شد که سفرم بیشتر طول بکشد! جالب است بدانید که برزیلی‌ها، خیلی ایرانی‌ها را دوست دارند و آیت الله خمینی را هم می‌شناختند. وقتی می‌فهمیدند ایرانی هستی با لبخند می‌گفتند خمینی! خمینی!

 

وقتی از سفر برگشتید، با آن حال و هوایی که داشتید، چه کار کردید؟

اول از همه تمام وسایل خانه را دور ریختم. خانه‌ام پر بود ازآلات موسیقی؛ گیتار، کیبرد، جاز و ... معمولا با دوستانم جمع می‌شدیم و موسیقی می‌زدیم. معروف بود، هر کس می‌خواهد خواننده بشود، برود خانه محمد! در این دور هم بودن‌ها هم، تمام آداب و منشمان کاملا غربی و آمریکایی بود و حرفی از حلال و حرام نبود. خانه را طوری درست کرده‌بودم که هر تیپ آدمی، راحت باشد؛ استخر داشتم، مشروبات هم همیشه آماده‌بود تا اگر کسی می‌آمد، بتواند راحت استفاده کند.

 

چرا به نظرتان آمد که باید آلات موسیقی را دور بریزید؟

چون آن محیط را دیگر دوست نداشتم، اذیتم می‌کرد. حتی به همه دوستانم بی‌اعتنایی کردم و به قول معروف پرشان دادم و گفتم دیگر سراغم نیایند. مشروبات الکلی را هم دور ریختم. (با خنده) خانواده (خواهرم و همسرش، چون من با آنها زندگی می‌کردم) مدام چشم‌هایشان گشاد می‌شد! می‌گفتند این چه کارهایی است که تو می‌کنی؟! نماز می‌خوانی، روزه می‌گیری، قرآن می‌خوانی؟!

 

بلد بودید نماز بخوانید؟

نه! از دیگران می‌پرسیدم که نماز را چطوری می‌خوانند. (با خنده) دقیقا یادم نیست چه کار می‌کردم. شاید سوره حمد را می‌خواندم چون آن را حفظ بودم. فکر کنم همین طوری می‌رفتم رکوع و سجود. نمی‌دانم چه می‌گفتم، شاید صلوات می‌فرستادم! اما تعداد رکعات را از خواهرم پرسیده‌بودم.

 

خانواده چطور با تغییرات شما کنار آمدند؟

ابتدا خیلی اذیت شدند چون آنها (خواهرم و همسرش) منتظر همان محمدی بودند که خیلی شیطنت داشت و مدام اهل پارتی رفتن بود اما من تغییر کرده‌بودم و محیط را هم تغییر داده‌بودم. کم کم فشار روی آنها بیشتر شد. محیط‌هایی که آنها می‌رفتند یا مهمانی‌هایشان را نمی‌رفتم و این موضوع برایشان خیلی سخت بود اما بعدا خودشان هم به این نتیجه رسیدند که رفتار من درست است. مثلا الان خواهرم محجبه است و کاملا تغییر کرده. حتی یادم هست که بعد از تغییراتم به من گفتند تو که نماز می‌خوانی، روزه می‌گیری، خب یکباره حج هم برو و این طور شد که راهی حج شدم.

 

چیزی از حج و اعمالش می‌دانستید؟

هیچی! (با خنده) فقط یک کوله‌پشتی برداشتم و رفتم وسط جده! آن زمان آمریکا ویزای شخصی می‌داد اما الان نه. وقتی رفتم جده، با یک گروه ایرانی آشنا شدم که از مشهد آمده‌بودند. به آنها گفتم من ایرانی هستم و ازآمریکا آمده‌ام و هیچی نمی‌دانم. آنها هم قبول کردند با آنها باشم. (باخنده) من دور خودم حوله پیچیده بودم! بهم گفتند این حوله‌ها چیه که به خودت پیچیدی؟ گفتم لباس احرام است که بعضی‌ها پوشیده‌اند! گفتند بدو، برو لباس خودت را بپوش، اینها مال الان نیست. فکر کنید! آن زمان موهایم تا کمرم بود! خلاصه ما وارد گروه آنها شدیم و اعمال را یادم دادند. روحانی کاروانشان خیلی مهربان بود و بعضی وقت‌ها می‌زد پشتم و می‌گفت، ببینید خدا این را چطوری هدایت کرده‌است!

 

با توجه به این که آن ابتدا اطلاع زیادی از اسلام و احکام نداشتید، چگونه اطلاعاتتان را در این رابطه افزایش می‌دادید؟

یکی از دوستان خانوادگی‌مان به ایران، رفت و آمد داشت و برایم یکسری نوارهای سخنرانی می‌آورد و این گونه با احکام اسلام آشنا می‌شدم. در آن زمان در آمریکا جایی نبود که بتوانم بروم و درباره اسلام اطلاعات کسب کنم و فقط نوارهای سخنرانی را گوش می‌دادم و قرآن می‌خواندم. حدود 18 یا 19 بار، قرآن را از اول تا آخر خواندم. البته مقوله نماز خیلی به من کمک کرد.

 

یعنی چی مقوله نماز خیلی کمکتان کرد؟

آن اوایل با آنکه تغییر کرده‌بودم اما هنوز خیلی مذهبی نشده و کنسرت می‌رفتم. زمانی که در کنسرت بودم اگر وقت نماز می‌شد، سریع می‌رفتم مثلا داخل پارکینگ آنجا و نمازم را می‌خواندم. بعد کم کم حس کردم این دو تا با هم جمع نمی‌شود. به خودم می‌گفتم، تو آمدی محیطی که خیلی باز است و هر کسی هر کاری دلش بخواهد، انجام می‌دهد، بعد می‌روی در همان محیط وضو می‌گیری و در پارکینگ آنجا نماز می‌خوانی! چون نماز مرتب تکرار می‌شد کمک کرد، به مرور فرهنگ اسلامی‌ برایم جا بیافتد و بتوانم رفتارم را نسبت به آن تنظیم کنم که البته وقتی شیعه شدم و اطلاعاتم نسبت به اهل بیت بیشتر شد، این تطبیق هم بیشتر کمکم کرد.

 

پس از ابتدا شیعه نبودید؟

اصلا نمی‌دانستم مسلمان‌ها چند گروه هستند! در یکی از سخنرانی‌ها شنیدم که پیامبر صلی الله علیه و آله می‌فرمایند همان طور که یهودی‌ها چند گروه شوند و نصاری هم، مسلمانان نیز بعد از فوت من به چندین گروه تقسیم می‌شوند ولی آگاه باشید که بین آنها فقط یک گروه، حقیقت را می‌گوید. این حدیث سبب شد که درباره این که آن گروه چه کسانی هستند، تحقیق کنم و جوابش را در بین کتاب‌ها و سخنرانی‌ها پیدا کردم.

 

بیشتر چه سخنرانی‌هایی را گوش می‌دادید؟

آن اوایل، بیشتر سخنرانی‌های آقای شریعتی را گوش می‌دادم، به خصوص "فاطمه، فاطمه است" بعدها که متوجه شدم اهل بیت چه کسانی هستند، وقتی "فاطمه، فاطمه است" را گوش می‌دادم و همین طور با آن گریه می‌کردم. احساس می‌کردم این خانواده از همه چیزشان گذشتند اما من الان حاضر نیستم ذره‌ای از لذت زندگی‌ام بگذرم. بعدها وقتی اطلاعاتم نسبت به این خانواده بیشتر شد، شروع کردم درباره‌شان شعر گفتن.

 

چه زمانی جرقه شعر گفتنتان زده شد؟

مسجدی که در آمریکا می‌رفتم، در دهه محرم برنامه داشت. نوحه‌ها به زبان فارسی یا عربی خوانده می‌شد و برخی افرادی که می‌آمدند مسجد، فقط زبان انگلیسی بلد بودند لذا چیزی از مراسم سینه‌زنی متوجه نمی‌شدند و فقط سینه می‌زدند. حتی خود بچه‌های ایرانی هم که آنجا به دنیا آمده‌بودند، خیلی نوحه‌ها را متوجه نمی‌شدند. همین مسأله باعث شد که شروع کنم به نوشتن نوحه و شعر به زبان انگلیسی. بعدها آنها را در مساجد می‌خواندم و بچه‌های دیگر هم از آنها استفاده می‌کردند. وقتی هم که به ایران آمدم، سی‌دی تمنایی برای بیداری؛ call for awakeing را درست کردم که در واقع همان سینه زنی با موسیقی است.

 

شما کربلا هم رفتید؟

بله. اتفاقا کربلا، حال و هوای خاصی دارد؛ می‌توانم بگویم فضای سنگینی دارد. ما حدود 4 روزدر کربلا بودیم، داشتم خفه می‌شدم؛ به خصوص وقتی کنار قبر حضرت می‌رفتم، تحمل آنکه در آنجا چنین حوادثی اتفاق افتاده، برایم خیلی سنگین بود، خیلی. اصلا نمی‌توانستم در ان شهر بیشتر دوام بیاورم!

در مکه و مشهد هم همین طور. هنوز که هنوز است هر بار که می روم مشهد احساس می‌کنم، گنگم. درک ائمه و شهدا سخت است. مثلا سر خاک شهید پلارک هم که می‌رویم، خوب احساس می‌کنم که درک آنها راحت نیست. گلزار شهدا، فضای معنوی خیلی خوبی دارد. من و همسرم بعضی وقت‌ها که می‌خواهیم برویم پیک نیک، می‌رویم گلزار شهدا و بهشت زهرا.

 

برای پیک نیک می‌روید گلزار شهدا و بهشت زهرا سلام الله علیها؟

بله! آنجا یک جای معنوی خیلی خوبی است. بعضی‌ها به پارک می‌روند اما ما می‌رویم آنجا. اتفاقا با اشخاص خیلی خوبی هم آشنا می‌شویم. یک دفعه با پدر 3 شهید آشنا شدم. وقتی این افراد را می‌بینی؛ حال و هوا و روحیه‌شان، می‌فهمی که همه اینها واقعی هستند و قابل لمسند و فقط داخل کتاب‌ها نیست.

 

اگر شما این حرف را به یک جوان امروزی بزنید، می‌گوید مگر می‌خواهم افسردگی بگیرم که بروم بهشت زهرا؟! کما اینکه چند سال پیش، ما شاهد این مسأله بودیم که وقتی قرار شد تعدادی شهید گمنام را در یکی از محله‌های تهران تدفین کنند،‌ اهالی منطقه ممانعت کردند و گفتند ما افسردگی می‌گیریم!

نه! اینها افسردگی نمی‌آورد. ما باید دیدمان را عوض کنیم. در بهشت زهرا، خیلی چیزها قابل لمس است؛ احساس می‌کنید این افرادی که در جنگ تحمیلی، جانشان را از دست داده‌اند، به یک عشقی این کار را کرده‌اند. شهدا به خاطر آن عشق از چیزی که خیلی برای ما عزیز است و آن زندگیست، گذشتند و این خیلی ارزش دارد.

خداوند در قرآن می‌فرمایند: دوست دارید، بهترین تجارت را به شما یاد بدهم؟ من از همه به شما بیشتر سود خواهم رساند. شهدا هم تاجرند، تاجرهایی که بهترین تجارت را کردند و با خدا معامله کردند،‌ نه برای مقامی؛ برای هیچی و شاهدشان هم خود خدا بوده‌است و تنها با او معامله کردند. پس بودن در آن فضا اصلا باعث افسردگی نمی‌شود.

ناهنجاری‌هایی که تجربه می‌کنیم، به دلیل دیدمان است. اگر از آن منشوری که خدا می‌خواهد، به این عالم نگاه کنیم می‌بینیم که همه چیز زیباست به همین خاطر است که حضرت زینب سلام الله علیها در سخنرانی‌شان فرمودند که من جز زیبایی ندیدم. ایشان، پسرانشان، برادرشان و آن همه از اعضای خانواده‌شان را از دست دادند، بعد می‌گویند جز زیبایی ندیدم! مگر می‌شود؟! بله، چون نگاه زینب از آن منشوری بوده که خداوند می‌خواهد. دید او، دید درستی است.

 

شما 3 سال است که برگشتید ایران چرا همان آمریکا که امکانات و رفاه بیشتری دارید، نماندید؟

چون محیط ایران، اسلامی است و خیلی مسائل در اینجا رعایت می‌شود و ایران را خیلی دوست داریم. در آمریکا منزل ما کنار دریا بود اما هیچ وقت نمی‌توانستیم به کنار دریا برویم. متأسفانه اکنون هم در ایران بعضی مواقع شرایطی را می‌بینیم که اذیت‌کننده است!

اما خب برگشت‌ ما به ایران دلایل دیگری هم داشت، مرجع تقلید بنده آیت الله بهجت بودند، تا زمان فوتشان. آقا فرموده‌بودند چون بنده نه مبلغ دین اسلام هستم و نه دانشجویی در حال تحصیل هستم و فقط برای زندگی در آمریکا مانده‌ام لذا ماندنم جایز نیست و باید برای زندگی به کشورهای اسلامی بروم و این شد که تصمیم گرفتیم (من و همسرم) برای زندگی به ایران بیاییم. نکته دیگر هم اینکه، یکسری از دوستانم در حوزه حاج آقا مجتهدی درس می‌خوانند و بنده از طریق آنها چندباری خدمت ایشان رفته‌بودم. آخرین باری که خدمتشان رفتم که اتفاقا ایشان حالشان خوب نبود و بنده برایشان یک دستگاه اکسیژن هم آورده‌بودم به حاج آقا گفتم می‌خواهم برگردم ایران. ‌حاج آقا، نگاهی به من کرد و گفت شما برو رضایت پدرت را بگیر! وقتی برگشتم متوجه شدم اینکه تمام این سال‌ها کار برگشتنم درست نمی‌شود و مدام در کارمان گره ایجاد می‌شود، به دلیل عدم رضایت پدرم بوده‌است! این برایم جالب بود، چرا که حتی خودم هم نمی‌دانستم گره کارم کجاست اما حاج آقا متوجه این مسأله شده‌بودند! خدابیامرزدشان.