بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی شده آسمان دلت بگیرد و پر بکشد به ناکجا آباد؟ بعد کتاب زندگی شهدا را بگذاری جلویت و بگویی، خب که چی؟! همه این‌ها مال آن سال‌هایی است که حال و هوای ایران ملکوتی بود. الان که آدم ها درگیر روزمرگی شده‌اند، چنین آدم‌هایی را نمی‌توان پیدا کرد...

گویی خدا وقتی چنین مواقعی نگاهی به آسمان دل اهالی زمین می‌اندازد، می‌گوید گمنامی بعضی بندگانم بس است. اکنون دوست دارم پرنام و پرآوازه ببینم‌تان. با خود می‌گوید، زمینی‌یانم احتیاج دارند به درخشیدن‌تان...

نشستن به پای حرف‌های زینب، تو را به این باور می‌رساند؛ حقیقی‌بودن چنین مردانی را، آن هم درست در همین روزگار. پدرش یکی از جنس همان آدم‌های توی کتاب‌هاست که حتی یک سال هم از درخشیدنش در آسمان خدا نگذشته.

رابطه زینب و پدر آنقدر آسمانی است که گویی در تمام این 26 سال زندگی پدر در کنار او، تنها دانه‌های عشق در وجودش کاشته‌شده. به طوری که حتی تصور یک لحظه ناراحتی پدر، آرامش را از وجودش می‌گیرد. و زینب به رسم این محبت وصف‌ناپذیر میان فرزند و پدر، دوست دارد زینت پدر باشد و مایه افتخار او. درست مثل همان سال‌هایی که به عشق پدر حافظ قرآن شد و شور و خوشحالی او را مزه‌مزه می‌کرد.

و اکنون نبود چنین کوه محبت و مهربانی برای او و خانواده سخت است، آنقدر سخت که به حسین؛ برادرش می‌گوید: «احساس می‌کنم شلاق‌های زمانه بهم می‌خورد و می‌گوید بزرگ شو... خدا دوست داشت تا آن زمان ما را آنگونه ببیند؛ در رفاه و اوج شادی اما اکنون به گونه‌ای دیگر... »

تصورم از زینب طهرانی مقدم، درست بود آرام و خیلی مؤدب. وقتی به جلوی در خانه شان رسیدم قاب سه نفره‌ای به تو لبخند می‌زد؛ شهید طهرانی مقدم، شهید مهدی نواب و شهید محمد سلگی. گویی هرسه شان به استقبالت آمده‌بودند. عکسی که بیانگر ارتباطی عمیق میان آنها بود چرا که حتی در آن وادی هم نتوانستند خیلی دور از هم باشند. تمامی شهدای غدیر در قطعه 50 به خاک سپرده‌شدند اما شهید نواب و شهید سلگی؛ دو محافظ و همراه همیشگی حاج حسن این بار هم در نزدیکی او و با فاصله کمی در همان قطعه 24 در خاک آرمیدند.

مصاحبه ما یک مهمان هم داشت، محمدطه دو ساله؛ نوه شهید. البته به قول خودش، آقا محمدطه. چرا که پدربزرگ شهیدش همیشه او را با لفظ آقا خطاب می‌کرد.

 

  * * * * *

یک بار که در جلسه‌ای برای ارائه گزارش کارها خدمت رهبر رفته بود، همه مؤدب و آرام نشسته بودند و گزارش کارها را می‌دادند. یک دفعه پدرم برمی‌گردد و می‌گوید: آقا! می‌دانی چرا من اینقدر دوستت دارم، عاشقتم؟! چون تو فرزند امیرالمؤمنینی، چون راه ایشان را در جامعه دنبال می‌کنی، به همین خاطر، منم نوکرتم! دقیقا با همین ادبیات!

 

***

وقتی همسرم تازه وارد خانواده ما شده‌بود، تعجب می‌کرد و می‌گفت، مامان و بابات چقدر همدیگر را دوست دارند! ادبیات کلامی‌شان با هم آنقدر زیبا و قشنگ بود؛ در خطاب کردن، حرف زدن. هر سال سالگرد ازدواجشان را جشن می‌گرفتند و دوباره حلقه دست هم می‌کردند؛ اینقدر عاشقانه!

 

***

پدر فقط منتظر بهانه بود که جشن بگیرد. کوچک‌ترین موفقیت در کارهای ما را بزرگ می‌کرد، مدام قربان صدقه‌مان می‌رفت. اگر مدتی عید یا مناسبتی نبود، خودش جشن می‌گرفت

 

***

روزی نبود که در خانه ما بسته باشد. آنقدر نیازمند مراجعه می‌کرد، نه فقط در باب مسائل مالی، بلکه در خیلی امور از بابا مشورت می‌گرفتند. به محض اینکه شب پدر می‌آمدند، زنگ در بود که به صدا در می‌آمد. انگار کشیک می‌دادند تا پدر بیاید

هفته نامه زن روز 6 خرداد 1391

کیهان 16 خرداد 1391

 

متن مصاحبه در ادامه مطلب...

 


 خانواده خیلی سخت اجازه مصاحبه می‌دهند؛ به‌خصوص مادر، چرا؟

 پدر نسبت به این مسأله خیلی علاقه نداشتند. خودمان هم الگویمان را در گمنامی بابا قرار دادیم. دیدیم که نباید بگذاریم پدر گمنام بماند، این یک رسالت است. پدر پتانسیل الگو شدن را دارد. از طرفی هم اگر ما چیزی نگوییم، خیلی‌ها حرف‌هایی درباره ایشان می‌زنند که خیلی موثق نیست، همان‌طور که بعضی ازافراد که سد راه کارهای پدر بودند، الان صحبت هایی می کنند که خیلی شبیه حرف هایشان در زمان حیات پدر نیست!

زینب! هیچ فکر می‌کردی که فرزند شهید شوی؟

نه، اصلا! البته بابا، مامان را آماده کرده‌بود. مادرم می‌گفت من منتظر چنین روزی بودم. حتی زمانی که بعد از شهادت شهید کاظمی رفته‌بود منزل شهید، گفته‌بود می‌دانم نفر بعدی من هستم! مامان، قشنگ این احساس را داشتند اما من نه! همیشه می‌گفتم بالأخره یک روز کار بابا تمام می‌شود و این انتظارهای ما به سر می‌رسد. الان با خودم می‌گویم شاید اینکه کمتر در کنارمان حضور داشت برای ما بهتر شد. هنوز هم فکر می‌کنیم سر کار است. دلم می‌خواهد همیشه منتظرش باشم و حضورش را درک کنم. دوست ندارم به نبودنش عادت کنم و برایم عادی شود.

به نظرت باید چه کار کنی که برایت عادی نشود؟

به نظرم با گریه و زاری چیزی حل نمی‌شود. از همان روز اول هم احساس کردم که بابا دوست ندارد ما گریه کنیم. بابایی که همیشه شاد بود و ما را می‌خنداند، الان هم دوست ندارد یک گوشه بنشینیم و گریه کنیم. ما باید کاری کنیم که به جای یک حسن مقدم، یک میلیون حسن مقدم داشته‌باشیم. به نظرم الان وظیفه ما این است که به مردم بگوییم چنین آدم‌هایی هم در این دوره بوده‌اند و می‌شود اینگونه هم زندگی کرد.

4گفتی کم بودن حضور پدر به تحمل فقدان کنونی او کمک می‌کند، پس کار پدر طوری بود که کمتر در کنار خانواده حضور داشت.

از همان اول. آن زمان که جنگ بود، هیچ وقت نبود. طوری که مادر می‌گوید وقتی پدرت به ما سر می‌زد، تو پدرت را نمی‌شناختی و غریبی می‌کردی. بعد هم که جنگ تمام شد مدام در سفرهای خارجی بود تا بتواند فنون تخصصی کارش را یاد بگیرد. ما در بحث موشکی صفر بودیم. بابا ریز به ریز را خودش با سختی‌های بسیار یاد گرفت. چون ایران تحریم است این فنون را به ما یاد نمی‌دادند. دقیقا از هیچ شروع کرد به ساختن، نه مونتاژ؛ همه چیز موشک را بومی کردیم. به همین سبب هم به ایشان می‌گویند پدر موشکی ایران. با همه مخالفت‌های برخی که به پدر می‌گفتند ما علمش را نداریم، نمی‌توانیم چنین کاری را بکنیم، همیشه به همکارانش می‌گفت شما با یک آمریکایی چه فرقی دارید؟! همان هوش و عقل را دارید اما شما یک چیزی بیشتر دارید که او ندارد؛ شما شیعه هستید و حضرت زهرا سلام‌الله علیها و امیرالمؤمنین‌ علیه‌السلام را دارید که می‌شود به آنها توسل کرد.

 خوب به کارهای پدرت اشراف داری!

به سبب نوشتن کتابی درباره پدر است. این اطلاعات را از دوستان و همکاران پدر به‌دست آوردم. احساسم این است که این کار وظیفه یکی از اعضای خانواده است چراکه یک‌سری حرف‌ها را شاید به فرزند شهید راحت‌تر بزنند تا یک خبرنگار.

در این مدت که شروع به جمع‌آوری اطلاعات کردی، به نکته و خاطره جالبی هم رسیدی؟

مراحل پرتاب‌کردن اولین موشک به گمانم خیلی جالب بود. ما یک سری موشک از قذافی گرفته بودیم اما او بعد از آنکه با ما مشکل پیدا می‌کند، پشیمان می‌شود و چون موشک‌ها سیستمی بودند، حدود 150 تا عیب روی این موشک‌ها می‌گذارد تا نتوانیم آنها را پرتاب کنیم. فکر کنید! سال 63 ‌یک جوان 25ساله (شهید طهرانی مقدم) به همراه یک گروه، 3ماه می‌روند سوریه تا بتوانند اصول اولیه موشک را یاد بگیرند. آن زمان عده‌ای می‌گویند شما جوان‌های خالص و نخبه حیف است، دنبال کاری رفته‌اید که صددرصد انجام نمی‌شود! اما همین جوان‌ها آن 150عیب را پیدا و برطرف و موشک را پرتاب کردند!

بابا همیشه می‌گفت ما چرا باید محتاج دیگران باشیم و به آنها التماس کنیم. باید برای خودمان باشیم و الان کاری کرده که کشورهای اطراف، محتاج موشک‌های ما هستند. همیشه می‌گفت ما باید برای عزت تشیع کار کنیم. جمله قشنگی داشتند؛ «ما باید امپراتوری تشیع ایجاد کنیم.» هیچ‌وقت نمی‌گفت این موشک‌ها مال ماست یا حتی بگوید مال ایران است بلکه همیشه از عزت تشیع می‌گفتند. اینقدر دیدشان بزرگ بود!

خب برگردیم به بحث نبودن‌های پدر. خسته نمی‌شدید از این نبودن‌ها؟

یک وقت‌هایی خسته می‌شدیم. می‌گفتیم، بابا! همه هستند، تو نیستی! بچه‌های دیگر پدرهایشان همیشه هستند. حتی خواهر کوچک‌ترم می‌گوید، من همیشه آرزو داشتم، بابا یک بار با ماشین بیاید مدرسه دنبالم! من هم این آرزو را داشتم. به خصوص وقتی پدر آدم، شیک پوش باشد و مرتب و همیشه اهل بگو و بخند. خب برایمان عزت بود داشتن چنین پدری. اما پدر می‌گفت، من دارم یک کار خیلی مهم برای امام زمان انجام می‌دهم تا زمانی که ایشان آمد، با سلاح‌های ما کار کند. این‌ها را می‌گفت و با شوخی و خنده ما را راضی می‌کرد.

واقعا قانع می‌شدید؟!

اینقدر قشنگ می‌گفت؛ با شور و نشاط و انرژی. می‌گفت ما یک روز اسرائیل را نابود می‌کنیم. با همین سلاح‌هایی که خودمان می‌سازیم، اسرائیل را به خواری می‌کشیم. الان اینطوری فکر نکنید که من نیستم و شما تنها هستید، همه این کارها برای امام زمان است. شما هم در اجر این کارها سهیم هستید. خیلی خوش بیان بود. علاوه بر اینها هر زمان که پدر منزل بود همیشه ما یا در کوه و دشت بودیم یا می رفتیم خرید. همه جا گروهی می‌رفتیم و هیچ فرقی بین من که ازدواج کرده‌ام با بقیه نبود.

 خواهرت، زهرا چطور؟ او که فقط 6 سال دارد هم با این نبودن‌ها کنار می آمد؟

آن زمان‌هایی که پدر در کنارمان بود، آنقدر حضورش کیفیت داشت و آنقدر به ما خوش می‌گذشت و محبت می‌کرد که تمام آن نبودن‌ها را جبران می‌کرد. یک وقت‌هایی پدر حدود 11 یا 12 شب می آمد منزل. با آنکه خسته بود، چشم‌هایش قرمز شده بود مثل خون و معلوم بود که سرکار چند شب نخوابیده، وقتی که می‌دید محمدطه و زهرا  منتظرش هستند، با آنها شروع می‌کرد به بازی. گاهی حتی فرصت نمی‌کرد که کیفش را زمین بگذارد. می‌دیدی حدود نیم ساعت، یک ساعت با بچه‌ها بازی می‌کند. تازه بعد از آن همه بازی به هوای قایم موشک می‌رفت لباسش را سریع عوض می‌کرد.

پدر فقط منتظر بهانه بود که جشن بگیرد. کوچک‌ترین موفقیت در کارهای ما را بزرگ می‌کرد، مدام قربان صدقه‌مان می‌رفت. اگر مدتی عید یا مناسبتی نبود، خودش جشن می‌گرفت، طوری که خواهر کوچک‌ترم یاد گرفته بود با هر عیدی خانه پر می‌شود از بادکنک و کاغذکشی، خانه پر بود از شادی و نشاط.

 در مورد مسائل عبادی و تربیتی پدر چطور رفتار می‌کرد؟

هیچ وقت نمی‌گفت؛ زینب چادر سرت کن، بیا نماز بخوان. اصلا! آنقدر نماز خواندنش قشنگ بود که همه ما دوست داشتیم نماز بخوانیم. مثلا در مورد حجابمان، آنقدر که بابا را دوست داشتیم همین که می‌دیدیم او دوست دارد ما کاری را انجام دهیم، بدون آنکه بگوید، انجام می‌دادیم. حتی کاری نداشتیم که بدانیم دلیل و فلسفه‌اش چیست! مثلا در ماه رجب و شعبان و رمضان که عبادت‌هایش خیلی بیشتر می‌شد، نیمه شب‌ها از صدای نماز خواندنش بیدار می‌شدیم. آنقدر قشنگ راز و نیاز می‌کرد که خجالت می‌کشیدیم، چرا ما خوابیده‌ایم! یک بار نشد که بگوید شما هم بیدار شوید. آنقدر خالصانه و عاشقانه عبادت می‌کرد که روی ما اثر می‌گذاشت.

به بابا می‌گفتم اگر ما یک کار خوب انجام دهیم، فکر نمی‌کنم که به خود ما ثوابی برسد! چون هنری نکرده‌ایم، همه را تو در وجود ما گذاشته‌ای. از بس که این رفتارها را درتو دیده‌ایم، بطوری که اگر کسی نماز اول وقتش را نخواند احساس می‌کنم انگار نمازش قضا شده! به بابا می‌گفتم اگر ما شب‌ها وضو می‌گیریم و می‌خوابیم یا دعای‌سمات می‌خوانیم، ثواب همه این‌ها به شما می‌رسد. واقعا همه چیز را با رفتارش در وجود ما کاشت، نه با گفتار.

 یعنی واقعا هیچ تذکری بهتان نمی‌داد؟

قطعا شیوه برخورد با دختر و پسر فرق دارد. پدر با حسین به کوه می‌رفت و با او صحبت می‌کرد اما با دخترها، نه! خیلی لطیف‌تر و ملایم‌تر رفتار می‌کرد، واقعا احساس می‌کردی با یک گل برخورد می‌کند.

از رابطه پدر و مادربا هم، برایمان بگو.

رابطه‌ واقعا عاشقانه داشتند. وقتی همسرم تازه وارد خانواده ما شده‌بود، تعجب می‌کرد و می‌گفت، مامان و بابات چقدر همدیگر را دوست دارند! ادبیات کلامی‌شان با هم آنقدر زیبا و قشنگ بود؛ در خطاب کردن، حرف زدن. هر سال سالگرد ازدواجشان را جشن می‌گرفتند و (با خنده) دوباره حلقه دست هم می‌کردند؛ اینقدر عاشقانه! حتی در مورد نبودن‌های بابا و سختی‌های زندگی، مادر یک بار هم گلایه نکرد.

ما به لحاظ امنیتی هر جایی نمی‌توانستیم برویم به خصوص بعد از شهادت شهید صیاد، صد بار جا عوض کردیم چون منافقین دنبال پدر بودند. قشنگ یادم هست که اسباب‌کشی‌هایمان یواشکی، نصف شب‌ها بود. تا دبیرستان حدود 10 تا مدرسه عوض کردم، کاملا خانه به دوش بودیم. فکر کنید! پدرم نمی‌توانست هر جایی برود، مثل خیلی‌ها دلش می‌خواست برود کربلا، اما نمی‌شد، مادرم فقط به عشق بابا، هیچ جا نمی‌رفت.

 سفر تفریحی را آدم یک جوری با خودش کنار می‌آید که تنها مزه نمی‌دهد اما سفرهای زیارتی شاید، نه! یعنی مادر حتی آن‌ها را هم اگر بابا نبود، نمی‌رفت؟

نه! مامان می‌گفت بدون بابا دلم نمی‌آید بروم، مزه نمی‌دهد. همین2 یا 3 سال پیش نوبت حج تمتعی که خودشان ثبت‌نام کرده‌بودند، شد. هدیه‌ای نبود چون بابا اصلا آدمی نبود که از این موقعیت‌ها و این چیزها استفاده کند. به خاطر کار پدر چند سالی عقب انداختندش به‌طوری که گفتند اگر امسال نروید، باطل می‌شود. همه کارهایشان را کردند و ساکشان را هم بستند. درست شب قبل از حرکت به بابا گفتند شما نمی‌توانید بروید! چون آن سال چند تا دانشمند را آنجا گرفته بودند. نمی‌دانید چه حالی شد! بابا گفت اشکال ندارد، قست نبود.

مادر خیلی ناراحت بود و با ناراحتی رفت. در مکه وقتی اعمالشان را انجام داد، درست روز آخر خواب آقای خامنه‌ای را می‌بیند که چند خانم نورانی هم کنارشان ایستاده بود، مادر به ایشان می‌گوید، حسن آقا این همه سال منتظر بود اما نتوانست بیاد! آقا هم می‌گویند، نه او همیشه اینجاست. بعد همان ساکی که بابا برای سفر بسته بود را نشان می‌دهند و می‌گویند نگاه کن، این هم ساکش. وقتی مادر این خواب را تعریف کرد، پدر خیلی خوشحال شد.

بابا نسبت به این همه فداکاری مادر، چه واکنشی نشان می‌داد؟

بابا واقعا از مادرم راضی بود و همیشه این رضایت را ابراز و از مادر قدردانی می‌کرد که من اکثرا نیستم و شما تمام این سختی‌ها و خانه به دوشی‌ها را تحمل می‌کنی. کارهای بچه ها همیشه به عهده شما بوده‌است. چون از همان اوایل زندگی‌شان،‌ بابا 3 ماه، 3 ماه یا 6 ماه، 6 ماه نبود و جالب است بدانید که مامان یک دفتر دارد که تمام خاطرات آن دوران را در آن یادداشت کرده‌است. مامان می‌گوید برای این خاطراتم را یادداشت می‌کردم که اگر شما بچه‌ها پرسیدید که مگر تو بابا را دوست نداشتی که این قدر از او دور بودی، اینها را به عنوان مدرک نشانتان بدهم و بگویم که چقدر دوستش داشتم.

 

 ازرابطه پدر و همسرت هم برایمان بگو. بعضی دامادها، پدرخانم‌شان مثل کوه می‌مانند برایشان و زمانی که فوت می‌کند، انگار می‌شکنند و پشتشان خالی می‌شود.

پدرم فقط پدرهمسرش نبود، ‌به قول خودش، اسوه‌اش بود، مرادش بود. همیشه می‌گفت دوست دارد مثل پدرم شود و جالب است، الان همه می‌گویند چقدر شبیه پدرت شده! پدرم هم مثل پسرش دوستش داشت. در مراسم تشییع همه بیشتر حواسشان به او بود، اینقدر که حالش بد بود. الان هم خیلی کارها را به عشق بابا انجام می‌دهد.

 کدام ویژگی ازپدرت برای همسرت خیلی خاص بود؟

همت و تخصص پدر و کوتاه نیامدن از هدفش. پدر فردی نبود که همین‌طوری همه چیزش را به پای کسی بریزد اما اگر می‌دید او پتانسلیش را دارد، چرا. بابا در محیط کار هر چه جوان بود، دور خودش جمع کرده بود. همیشه می‌گفت درکشورهای جهان سوم، کار کردن راحت نیست چون یک عده هستند که مدام جلوی پایت سنگ می‌اندازند و می‌گویند نمی‌شود، ما نمی‌توانیم اما او با همه این شرایط کار می‌کرد. پدر آن قدر به این جوان‌ها که همگی متولد دهه 60 بودند، عزت نفس و میدان داد که الان توانسته‌اند چنین کارهای عظیمی را انجام دهند، کارهایی که به لحاظ مسائل امنیتی نمی‌توان آنها را بازگو ‌کرد.

  در رابطه با این همت و کوتاه نیامدن از هدف، دوستان بابا خاطره‌ای را برایت تعریف کرده‌اند؟

برای سوخت موشک‌ها به مشکل برخورد کرده‌بودند، قرار می‌شود یک مهندس شیمی‌ برای کمک بیاید. آن مهندس بعد از کلی ناز کردن و گرفتن مبلغ هنگفتی بالأخره می‌آید. اما وقتی می‌بیند شرایط خیلی سخت است، کار را رها می‌کند و می‌رود.

بابا خیلی از این قضیه ناراحت می‌شود و می‌گوید چرا ما باید محتاج چنین افرادی باشیم؟! دوستان بابا می‌گویند خودش تک و تنها در طول ماه‌ها و ساعت‌های پیاپی به آزمایشگاه می‌رفت و این مواد شیمیایی را با هم ترکیب می‌کرد! دوستانشان می‌گویند، آنقدر بوی این مواد شیمیایی بد و وحشتناک بود که کسی اصلا نمی‌توانست از کنار سوله‌ای که پدر آنجا کار می‌کرد، رد شود!

گاهی آن قدر هوای آنجا گرم می‌شد که ماسکش را هم برمی‌داشته! دوستانش می‌گفتند قطعا اگر همین قضیه شهادت برایشان رخ نمی‌داد، در آینده این مواد شیمیایی اثراتش را می‌گذاشت. بابا خودش تنها می‌رفت آنجا کار می‌کرد تا بالأخره توانست مبتکر سوخت جامد موشک شود! به همین سبب بود که آقا فرمودند، دانشمند برجسته.

 از روزی که آقا آمدند منزلتان برایمان می‌گویی؟

روزی که آقا آمدند منزلمان، آنقدر حس ایشان سنگین بود که گفتند من مصیبت زده هستم. به‌طوری که خانم شهید مطهری به ما گفتند امام خمینی هم، زمانی که آقای مطهری شهید شدند، به ما گفتند من به شما تسلیت نمی‌گویم شما باید به من تسلیت بگویید! خانم مطهری گفت: آقا هم آن روز دقیقا همینطوری بودند. ما از این ناراحتی آقا، ناراحت بودیم. اگر یادتان باشد عید غدیر آن سال آقا سخنرانی نکردند. حتی روز سوم هم که باز آمدند منزلمان، باز ناراحتی آقا برایمان خیلی سخت بود. البته من فکر می‌کنم علاقه بین پدر و آقا کاملا دوطرفه بوده‌است.

 شهید هم از احساسش نسبت به رهبر صحبتی کرده بود؟

بابا خیلی آقا را دوست داشت، خیلی. حتی در قضیه سال88، به ما می‌گفت، بچه‌ها! فقط ببینید آقا چه می‌گویند، درست پشت سر آقا حرکت کنید. به حرف هیچ احدالناس دیگری گوش نکنید. حالا می‌بینیم که این احساس عاشقانه‌ای که بابا نسبت به آقا داشت، کاملا دوطرفه بوده‌است.

بابا تعریف می‌کرد، یک بار که در جلسه‌ای برای ارائه گزارش کارها خدمت رهبر رفته بود، همه مؤدب و آرام نشسته بودند و گزارش کارها را می‌دادند. پدرم یک دفعه برمی‌گردد و می‌گوید: آقا! می‌دانی چرا من اینقدر دوستت دارم، عاشقتم؟! چون تو فرزند امیرالمؤمنینی، چون راه ایشان را در جامعه دنبال می‌کنی، به همین خاطر، منم نوکرتم!

‌دقیقا با همین ادبیات! ‌به قول خودش ادبیات طهرانی‌ها! آقا هم همان وسط پیشانی بابا را می‌بوسند. پدر آن چیزی را که می‌گفت واقعا از عشق و درونش بود، برای همین به دل می‌نشست.

وقتی رهبر به شهید گفتند "پارسای بی‌ادعا"، چه احساسی داشتی؟

ما می‌دانستیم که بابا خیلی مؤمن است، خیلی‌آدم خوبی است اما اینکه آقای  خامنه‌ای بفرمایند؛ «پارسای بی‌ادعا»، خب! خیلی حرف است یعنی این آدم اینقدر عبادت و تقوایش کامل است، البته با وجود این ویژگی‌ها اصلا آدم تک ‌بعدی نبود.

 یعنی چی آدم تک بعدی نبود؟

ایشان آدمی بود که واقعا از زندگی دنیایی بهره عالی را می‌برد، نه اینکه بگویم مادیاتش در حد خیلی عالی بود اما واقعا از زندگی‌اش لذت می‌برد. ما هر چه خاطره در ذهن‌مان از این فرد داریم، فقط خوشحالی، شادی، تفریح، مهربانی، عشق و محبت است. همین فرد که از دنیا به نحو کامل و کافی استفاده می‌کند، از آن طرف عبادت و تقوایش را کامل داشت،  گریه‌های شبش را داشت. از آن طرف، یک لحظه خنده از لبش نمی‌رفت. همین آدم با این همه مشغله و اوج فشار کاری جزوء هیئت رئیسه کوهنوردی بود و برای کوهنوردی به دماوند می‌رفت، حتی دوست داشت اورست و کلیمانجارو را هم فتح کند اما به لحاظ مسائل امنیتی، اجازه نداشت. ایشان جزو هیئت مدیره فوتبال بود.علاوه بر این پدر در والیبال هم لوح تقدیر زیاد گرفته‌است.

 پس باید بگویم، پدرت در هیچ قالبی نمی‌گنجید!

دقیقا! پدر آن‌قدر مهربان و جذاب بود که همه می‌توانستند با او ارتباط برقرار کنند. خودش را محدود نمی‌کرد. بگذارید یک خاطره برایتان تعریف کنم؛ یک روز در باغ یکی از دوستان بابا، مهمان بودیم. از دوستان قدیمی‌شان بودند. شاید بتوانم بگویم 180 درجه با هم فرق داشتند. من با خنده به بابا می‌گفتم، کسی باورش می‌شود که شما چنین دوست‌هایی هم داشته باشی؟! آخه شما چه نقطه اشتراکی با آنها دارید؟! تازه اینقدر هم تحویلشان می‌گیری! حواست بهشان هست، طوری که هر کدام فکر می‌کنند بهترین و صمیمی‌ترین دوست شما هستند!

باورتان نمی‌شود با آنکه آنها به لحاظ اعتقادی کاملا با بابا فرق داشتند اما نوع برخورد محترمانه پدرباعث شده بود که فوق العاده با احترام با پدر رفتار کنند. همین‌هایی که شاید بلد نبودند نماز بخوانند، وقتی بابا دعای سمات می‌خواند، آمده بودند پشت سر بابا نشسته بودند و دعا می‌خواندند! واقعاً خودش را در هیچ قالبی محدود نمی‌کرد، چنین آدم‌هایی در قشر مذهبی کم پیدا می‌شوند. او روحیه شادی و عشق را به همه می‌داد به همین خاطر همه عاشقش می‌شدند.

این تک بعدی نبودن را از شما هم می‌خواستند؟

من دبیرستانم یک مدرسه فوق‌العاده مذهبی بود و علاقه زیادی هم داشتم الهیات بخوانم اما بابا می‌گفت جامعه فقط این‌ها نیست. بهتر است قشرهای دیگر را هم ببینی. دوست نداشت یک بعدی بودنمان را؛ آن افرادی که فقط خودشان را قبول دارند. چون وقتی آدم فقط با یک گروه باشد، نگاه درستی به جامعه ندارد. دوست داشت نگاه باز و درستی داشته‌باشیم. من کارشناسی را جامعه‌شناسی خواندم که تجربه خوبی بود و بعد در ارشد، علوم قرآنی. الان می‌بینم که چقدر نگاهشان درست بود.

بابا به علم خیلی اهمیت می‌داد، می‌گفت فقط دکترا. حتی مادر هم الان استاد حوزه هستند. وقتی ازدواج کردم پدر به همسرم هم تأکید کرد که درسش را ادامه دهد. می‌گفت نه اینکه فقط مدرک بگیرید بلکه در کارهایتان خلاقیت داشته باشید. همیشه احساس می‌کرد که خیلی نسبت به این کشور مسئولیت دارد. برای همین هم بود که آقای خامنه‌ای گفتند حاج حسن هر قولی به من داد عمل کرد.

با این توضیحات بارزترین ویژگی پدرت چی بود؟

رفتارکریمانه پدر. روزی نبود که در خانه ما بسته باشد. آنقدر نیازمند مراجعه می‌کرد، نه فقط در باب مسائل مالی، بلکه در خیلی امور از بابا مشورت می‌گرفتند. به محض اینکه شب پدر می‌آمدند، زنگ در بود که به صدا در می‌آمد. انگار کشیک می‌دادند تا پدر بیاید. بابا با آن که خسته و کوفته بود اما باز ساعت‌ها دم در بود! مامان می‌گوید، الان فکر می‌کنم شاید پدرت راحت شد، چون مواقعی که کاری ازدستش برنمی‌آمد خیلی اذیت می‌شد و تحت فشار بود.

جالب است خیلی ها بهمان می‌گویند الان می‌آییم دم درخانه‌تان اما در نمی‌زنیم، همان پشت در می‌نشینیم و به یاد آن وقت‌هایی که حاجی به حرف‌هایمان گوش می‌داد، گریه می‌کنیم!

به نظرم الان که بابا شهید شده، اتفاقا دستش بیشتر باز شده، خیلی‌ها می‌گویند که ما به حاجی توسل می‌کنیم و حاجت‌هایمان را هم می‌گیریم.

ویژگی بارز دیگر بابا این بود که کوچک‌ترین خوبی فرد را بزرگ می‌کرد و به دیگران می‌گفت. این‌قدر بزرگ می‌کرد که تو با خودت فکرمی‌کردی، چه کار کردی! تو دنیای الان که آدم‌ها سعی می‌کنند اصلا خوبی های تو را به روی خودشان نیاورند یا حتی خیلی کوچک نشان بدهند، این ویژگی بابا خیلی جالب بود.

ویژگی بارز دیگر پدر، ‌احترام بسیار فوق العاده به مادرش بود. پدربزرگ فوت کرده‌بود. پدر مدام دست و پای مادرش را می‌بوسید،‌ قربان صدقه‌اش می‌رفت؛ خاکسار بود!

 خودت هم در طول این مدت به بابا توسل کردی؟

خیلی. گاهی قشنگ به دلم می‌افتد که 2رکعت نماز برایش بخوانم. (با خنده) خیلی زمان نمی‌برد که به بابا می‌گویم: بابا! لااقل بگذار 24 ساعت بگذرد بعد کارم را درست کن! کلا بعد از شهادت، بابا کاملا تو زندگی ام حضور دارد و احساسش می‌کنم.

جالبه، خیلی از خانواده شهدا روی این مسأله تأکید می‌کنند؛ حضور شهیدشان بعد ازشهادت. می‌توانی برایم یک مصداق بیاوری؟

من خیلی خواب بابا را می‌بینم. به محض این که کاری برایش انجام می‌دهم، به خوابم می‌آید و تشکر می‌کند. حتی گاهی قبل از اینکه آن کار را نجام دهم! (با خنده) روحیه‌اش را هنوز از دست نداده.

اما مصداق؛ یک روز، مراسمی دعوت بودیم، بندگان خدا خیلی اصرار کرده‌بودند که برویم، اما من خیلی سختم بود و نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که بروم. یک روز سه شنبه عصر رفتم سر مزار بابا. کلی گریه کردم و گفتم: من چی کار کنم،‌ هم دلم رضا به رفتن نیست و هم از طرفی نرفتنم بد است و آنها ناراحت می شوند. همان شب خواب بابا را دیدم. من گریه می‌کردم و بابا هم نوازشم می‌کرد. بهم گفت: زینب! دوست دارم مهمانی را بروی و لباس نو هم بخری!

فکر کنید آن روز برف خیلی سنگینی در تهران آمده بود و من مانده بودم چطور با یک بچه کوچک بروم لباس بخرم! با هر سختی بود رفتم اما نمی‌دانم چطوری شد که فراموش کرده‌بودم پول بردارم! به مادر که زنگ زدم، اتفاقا همان نزدیکی‌ها بود. بهم گفت چون امروز عید است من نیت کرده‌بودم برای همه شما هدیه بخرم! حالا فکر می‌کنید پولی که مادر با آن برایم لباس خرید چه پولی بود؟ حقوق آن ماه پدر بود! یعنی خود پدر، ‌برایم لباس خرید! به خودم می‌گفتم چه اتفاق دیگری باید بیافتد که من باور کنم، که هست و واقعا حضور دارد؟!

 زینب! دخترها معمولا وقتی ازدواج می‌کنند و می‌خواهند از خانه پدرشان بروند،‌خیلی برایشان سخت است. معمولا حرف‌های پدر، چنین مواقعی خیلی آرامش بخش است. تو هم که اینقدر بابایی هستی. یادت هست پدرت چی بهت گفت تا دلت آرام شود؟

بابام که بدتر بود! اگر بدانید ما چه مصیبتی داشتیم! قبول نمی‌کرد،‌نه اینکه با همسرم مشکل داشته‌باشد، اصلا کلا هر وقت خواستگار می‌آمد، بابام عزا می‌گرفت. اگر ازدواج سنت پیامبر نبود، اصلا نمی‌گذاشت ازدواج کنم. فاطمه، خواهرم تعریف می‌کند که بابا تا مدت‌ها بعد از رفتن تو بی‌قرار و بیشتر تو خودش بود. پدرم تا چند وقت بعد از ازدواجم هنوز با همسرم سرسنگین بود. طوری که دیگران هم می‌گفتند! بعد کم‌کم خیلی راحت شدند با هم.

وقتی محمدطه به دنیا آمد، واکنش پدرت چه بود؟

خیلی خوشحال شده‌بود به خصوص که فهمید پسر است، جشن گرفت. بابا خیلی روحانیت را دوست داشت اما ما اصلا روحانی در فامیلمان نداریم. می‌گفت این باید عالم دین شود؛ مرجع تقلید شود. (باخنده) حتی همیشه می‌گفت حالت سر محمدطه خیلی برای عمامه خوب است! وقتی هم که آقای خامنه‌ای آمدند منزلمان، به ایشان گفتم خیلی دعا کنید محمدطه عالم دین شود چون پدرم خیلی دوست داشت. وقتی محمدطه به دنیا آمد، جمعه بود و اولین دعای سمات را بابا در گوش او خواند.

 آخرین تصویرت ازپدرت؟

درست روز قبل از شهادتش، رفته بودیم بیرون. کلی گفتیم و خندیدیم. نزدیکی‌های ظهر بابا گفتند که می‌رود نمازجمعه و زود برمی‌گردد. امکان‌داشت که نماز جمعه‌اش ترک شود. ما هرچه اصرار کردیم، به شوخی می‌گفتیم بابا! حالا که امروز دارد اینقدر خوش می‌گذرد،‌ نرو. ما قول می‌‌‌دهیم به هیچ‌کس نگوییم اما آخر سر هم قبول نکرد که نرود. قول داد که تا 3 برگردد که اتفاقا سر ساعت برگشت. ناهار را خوردیم و قرارشد که زود برگردیم منزل که پدر برود سر کار.

بابا روی لباس پوشیدنش حساس بود. هرکسی که ایشان را می‌شناخت، می‌گوید که او خیلی شیک و مرتب بود. آن روز هم حسابی شیک کرده‌بود؛ شلوار قهوه‌ای، کت خردلی با یک پیراهن آجری و کفش‌های قهوه‌ای واکس‌زده. حالا فکرش را بکنید، داشت می‌رفت بیابان اما معتقد بود همیشه باید مرتب و شیک باشد. مفاتیحش را هم همراهش برد تا در طول راه دعای سماتش را بخواند.

 الان که بی تاب می‌شوی و دلت خیلی تنگ می‌شود، چطور خودت را آرام می‌کنی؟

بیشتر به این خاطر که نتوانستم از ایشان استفاده کنم، بی تاب می‌شوم. با خودم می‌گویم چنین آدمی‌کنار من بوده ومن مدام می‌گفتم بابا! از فلان شهید بگو. هیچ وقت از خودش نپرسیدم. الان موقع کتاب نوشتن چیزهایی را می‌فهمم که خیلی غبطه می‌خورم و بی تاب می‌شوم. اما آن چیزی که آرامم می‌کند، این آیه است:

" وَ الَّذینَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّیَّتُهُمْ بِإیمانٍ أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ کُلُّ امْرِئٍ بِما کَسَبَ رَهینٌ "*

آنهایی که خیلی جایگاهشان بالا است، فرزندانشان را بهشان ملحق می‌کنیم با آنکه فرزندانشان خیلی پایین‌تر از آنها هستند و خداوند در ادامه آیه می فرمایند: به خاطر اینکه فرزندانشان را به آنها ملحق می‌کنیم از عمل آن فرد کم نخواهیم کرد. دلم به همین آیه خوش است. یک چیزی از درونم فریاد می‌زند، اگر الان دلت تنگ شده و نمی‌توانی ببینی‌اش حداقل یک کاری کن که یک روزی بتوانی او را ببینی.

و سوال آخر؛ به نظرت یک فرزند شهید حتما باید مثل پدرش باشد؟ چرا جامعه چنین تصوری دارد، نمی‌شود خط فکری‌اش فرق داشته‌باشد؟

(با خنده) نمی دانم ولی تا حالا که خیلی شده! سنی که پدرش را از دست می‌دهد مهم است اما به نظرم نقش مادر خیلی مهم‌تر است. حتی در زمان حیات پدر، این مادر است که با رفتار، نه گفتار خودش، نشان می‌دهد که چقدر بچه‌ باید به پدرش احترام بگذارد. حتی اگر پدر نقصی دارد، مادر باید پوشاننده آن نقص باشد. ما در زندگیمان از مادرم یاد گرفتیم که همه چیز را و بهترین‌ها را بابا می‌داند. البته فرق امثال من با بقیه فرزندان ‌شهدا این است که ما بیشتر توانستیم از وجود پدر استفاده کنیم. پس وظیفه ما خیلی سنگین‌تر است نسبت به کسانی که یک سال بیشتر نداشتند که پدرشان را از دست دادند! اما من فکر می‌کنم چون پدرم عاشقانه به ما محبت می‌کرد، اصلا نمی‌توانم راهی غیر از ایشان را در پیش بگیرم.

 

*سوره طور آیه 21