بسم الله الرحمن الرحیم

 

اول بار که یکی از کتاب‌های امیرخانی را دست گرفتم، با خودم گفتم، چه ویرایش جالبی دارد این کتاب. اما بعدترها که فهمیدم به خواست خود نویسنده است، حس کردم محض متفاوت‌بودن نیست، غرضی در کارست...

گویی تعمدی است، حکم سرعت گیر را دارد برایم، گاهی شده شبیه ماشینی دنده خلاص، توی سرازیری‌ام که می‌رسم به کلمه‌ای که نوشتارش برایم آشنا نیست، گویی امیرخانی، تعمدا خواسته من خواننده، کمی مکث کنم تا بیشتر نگاهش کنم واژه را! یادم آمد این همان بود که هر روزِ روز، صدبار در کلماتم استفاده‌اش می‌کردم!

جالب است، با یک تغییر کوچک، دیر شناختمش!

گاهی اما حس دیگری دارم، شده جمله را می‌خوانم اما ناخودآگاه زل می‌زنم به واژه و دوباره با مکث می‌خوانمش! سریع شناختمش با آن که متوجه تغییرش هم شدم اما باز دوست دارم بر رویش بمانم، انگار هوس کرده ام از زاویه ای دیگر، خوب نگاهش کنم!

به تر، لب خند، زنده گی، گم نام... همه‌شان را جدا باید خواند، آرام و با طمأنینه، نه فقط چون جدا نوشته شده‌اند.

همیشه جدانویسی بد نیست. گاهی از قضا، خوب یادمان می‌اندازد مزه سرهم بودن را، سر هم نه! با هم؛ کنار هم؛ بدون فاصله. همین است دیگر، وقتی خوب کلمات را درک نکنیم، این می‌شود که  گاهی برای یادآوری چیزهایی که از تکرار و عادت، فراموششان کرده ایم، باید دست به دامن فاصله شویم. مانده‌ام چرا برخی خوب یاد نگرفته اند جدانویسی را؟! گاهی فرصت می‌دهد تا بهتر درک کنی مزه و حقیقت بودنش را... 

بودن چه؟

بودن همه آنچه داریم و فراموشش کرده‌ایم!

بعضی واژه‌ها، جان می‌دهند برای جدا نویسی. گویی بشر خلقشان کرد که فقط جدا نوشته‌شوند؛ تک. آنقدر عظیم هست و با مفهوم هر بخشش، که با سرهم نوشتنش، جفا می‌کنی بر واژه و ندید می‌گیری همه ابعاد جلوه‌گری‌اش را.

کم نیستند از این قسم اما من، دو واژه را سخت دوست دارم که همیشه جدا بنویسم؛ "ره‌بر" و "جان‌باز".

انصافا وقتی جدا و تک می نویسی‌شان، تازه می‌فهمی که چقدر بزرگ‌اند این دو واژه. چقدر دل می‌برند این دو واژه.

جانباز؛ وقتی سرهم است، خوب درک نمی کنی معنا و ژرفای عمیق کلمه را. نه "جان"اش خوب پیداست و نه "بازی"اش.

با تمام جانشان عاشق بودند. اول، دل را در بازی روزگار باختند به عشق بازی با خدا و بعد ذره ذره،‌ جان را. شرط عشق بازی این بود،‌ دانسته شروعش کردند. ساده نگاه نکن به "بازی" واژه. طعنه می‌زند به بازی‌گرفتن مرگ. روزگاری این رسم مردمانش بود نه مثل امروزی که دنیا به بازی می‌گیرد مردمان روزگارش را.

مانده‌ام در حیرت این دو واژه؛ ره‌بر و جان‌باز. چقدر به هم می‌آیند. یکی بدون دیگری چیزی کم دارد. هر "ره‌بر"ی، "جان‌باز" می‌خواهد و هر "جان‌باز"ی، یک "ره‌بر". هیچ کدام بدون هم معنا ندارند. اما خب!‌ "ره‌بر" مقدم است بر "جان‌باز". بی‌دلیل نیست که سالروز تولد سالار کربلا مقدم است بر ولادت ساقی کربلا. اگر نبود سالار، ساقی که جان‌بازی نمی‌کرد. اول دلش را داد، بعد همه وجودش را ذره ذره.

وقتی سرهم می‌نویسم‌شان،‌ خوب درک نمی‌کنیم بزرگی‌شان را. ساده از کنارشان عبور می‌کنیم. چقدر تفاوت است بین "جانباز" و "جان‌باز". وقتی جدا می‌نویسی،‌ بهتر درک می‌کنی جدا بودن دست از بدن، جدا بودن پا از بدن، جدا بودن حس از بدن... سخت است این جدایی، اما برای او شیرین است.

ای کاش همان دبستان به ما یاد می‌دادند جدا نوشتن برخی واژه‌ها را...

 

هفته نامه زن روز 3تیر 1391