بسم الله الرحمن الرحیم

https://lh3.googleusercontent.com/-dKhP-7xwgM0/UAgXvv1o6jI/AAAAAAAAAQ8/CecVamuWqug/s646/101%28agha%29-4000.jpg

صدای قلبم را می شنوم! تا به سر قرار هر ساله مان بر سر آن کوچه برسم، نمی دانم دوام می آورد یا نه؟!
لحظه لحظه ام پر است از دلتنگی... دلتنگ آن نگاهی که مهربانانه  نثارم می کنی... دلتنگ آن لبخندی که هرکس خودش را مخاطب آن قرار می دهد... دلتنگ بی قراری آن لحظه ای که پرده آبی رنگ خانه ات به کناری برود و ما به  نظاره تو  بنشینیم...
واژه ای پیدا می شود برای توصیف آن لحظه؟! بعید می دانم! اما اشک ها خوب راه خود را پیدا می کنند...
اشک؛ زیباترین احساسی که از درون می جوشد، اما آن لحظه دوستش ندارم، مانعی ست برای راحت دیدنت... نمی دانم، شاید هم حکمتی ست برایش... چشمی که با اشک وجود شسته می شود، بهتر می بیند نور وجود تو را...
آنقدر این رقصیدن و خواندن اشک ها بر صورتم طولانی ست آن لحظه که "بسم الله الرحمن الرحیم" حمدت را بلند می گویی که گاه به صحت نمازهایم شک می کنم...
نمی دانم! باورش سخت  است در آن روزها که تمام ملائکه به لحظه لحظه اش قسم می خورند، چون منی را راه داده باشند به تو اقتدا کنم دلدادگی و نجوا کردن با معبود را...
گاه می گویم این روزها تمرینی ست برای نماز خواندن پست سر مولای مولایم... حتی فکرش هم لحظه ای جان از وجودم می برد...
این حس و حال بهتر کمک می کند درک  کنم مهمان خدا بودن را... بهتر درک کنم عاشقانه های هر روز و هر شب این ماه را... بهتر درک می کنم، انتخاب همسر فاطمه سلام الله علیها را برای شهادت در این ماه...
ای کاش عاشقانه بودن را درک می کردم...