بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی وقت ها که دل مون می خواهد از اوج احساس و حس خاص مون صحبت کنیم، یک جورایی حرف هامون رو ربط می دهیم به حس و حال دوران کودکی مون. حالا شده حکایت این روزهای من.

این روزها و این ساعت ها مدام یاد  دوران کودکی ام می افتم که می رفتیم خونه مادربزرگ و با همه بازی هام خونه رو می گذاشتیم روی سرمون. بزرگتر ها مدام می گفتند، بچه ها آروم تر، اینقدر شیطنت نکنید اما به خرج ما نمی رفت، چون میزبان با دل ماها راه می اومد و به پدر و مادرهامون می گفت، نه کاری شون نداشته باشید، بزارید بازی شون رو بکنن، اصلا من شماها رو به هوای همین سر و صداهای بچه ها دعوت کردم. بعد هم رو می کرد به ما می گفت، شما کاری تون نباشه، بازی تون رو بکنید.

و باز این صداهای ما بود که تو کل خونه می پیچید. چقدر می چسبید وقتی که رختخواب هاش رو بهم می ریختیم  و او تو جواب پدر و مادرهامون می گفت، چیکارشون دارید من می خواهم بعدا این ها رو جمع کنم، که مشکلی ندارم. من میزبانم اینها هم مهمونامند. پس کاری به مهمونای من نداشته باشید. و ما شیطنت آمیز می خندیدم و یک بوسه کودکانه مهمونش می کردیم.

اما همه قصه این نبود، یک بخش تلخی هم داشت داستان ما. موقعی که مهمونی تموم میشد و هر کی باید می رفت خونه ش. ناراحت کننده ترین جمله ای بود این بود که بگن، بچه ها مهمانی تموم شد...

قیافه هامون یادمه؛ ناراحتی توش موج می زد حتی گاهی انقدر که گاهی  با گریه برمی گشتیم خونه... حق  داشتیم وقتی میزبان برات سنگ تمام بذارد و زیباترین لحظه ها رو تو مهمونیش تجربه کرده باشی، آرزو می کنی که هیچ وقت تموم نشه...

از آن روزها، سال هاست که دور شده ام اما حس ش رو در این لحظات که مهمانی خدا تمام شد، خوب حس می کنم...

دوست نداشتم تمام شوی مهمانی...


پ.ن

عید یک ماه بندگی خدا بر همه مبارک...

و چه هر سال دلم می لرزد وقتی اشک ها ره برم را در قنوت نماز عید فطر می بینم...