گفت‌و‌گو با زهرا صبری؛ همسر شهید سعید جان‌بزرگی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

هر کسی در این دنیا نقشی دارد. برخی نقش اول برخی مکمل برخی هم سیاهی لشکر. همه در جای خود مهم‌اند و قول داده‌اند خوب از پس نقش‌هایشان برآیند. گله‌ای نیست که چرا برخی ستاره‌اند و سوپراستار و برخی فقط یک سیاهی لشکر ساده. وقتی زندگی ستاره‌ها را می‌بینی، به زبان اعتراف می‌کنی که ظرفیتش را داشته‌اند. حال فرض کن، خودت ستاره داستان دوره خودت باشی و بخواهی دوربین دستت بگیری و دیگران را ستاره‌تر از خودت نشان دهی. چه عکس‌هایی بشود آن عکس‌ها.

همیشه دلم می‌خواست پای صحبت‌های یک عکاس بنشینم. نه هر عکاسی، عکاسی که نگاتیوهایش را خرج هر سوژه‌ای نمی‌کند. عکاسی که فقط دنبال نقش اولی‌هاست و سوژه‌های بکر. شنیدن و وصف حس و حالش زمان ثبت تصاویر آن هم از زبان خودش تجربه‌ای ناب است اما کمی دیر رسیدیم، چیزی حدود 12 سال. شهید سعید جان‌بزرگی 22 تیر 1381، به جمع نقش اولی‌های آسمان خدا پیوست. در چنین مواقعی بهترین گزینه همسر و همراز فرد است که از او برایمان بگوید. زهرا صبری، همسر شهید سعید جان‌بزرگی اکنون سرپرست و امانت‌دار دو یادگار به نام محمد صادق و فاطمه است.

 

هفته نامه زن روز25 شهریور1391


 

*یک جان‌باز شیمیایی با یک جان‌باز قطع عضوی خیلی فرق دارد؛ می‌دانیم که فرصت زیادی کنارمان نخواهد بود! شما بعد از پایان جنگ و با علم به اینکه ایشان جان باز شیمیایی هستند ازدواج کردید. چطور قبول کردید، سخت نبود؟

عمر دست خداست، ‌ممکن بود یک سال بعد ایشان تصادف کنند. برایم جالب بود وقتی اولین بار دیدنشان این قدر خدا محبت ایشان را در دلم انداخت. هر وقت از بچه‌های سپاه برای خواستگاری می‌آمدند، قبول نمی‌کردم اما وقتی ایشان آمدند نمی‌دانم چه شد؟! ظاهرشان خیلی چیزها را نشان می‌داد؛ آرامش و معصومیت خاصی داشتند.

 

*وقتی آمدند خواستگاری کدام ویژگی ایشان برایتان خیلی مهم بود؟

از صفات خیلی بارزشان که برای من الگو شد، نماز اول وقت و جماعتش بود. در برنامه خواستگاری هم از من پرسیدند که شما نماز جماعت به طور مرتب می‌روید؟

و مطب دیگری، تأکیدشان روی حجاب بود. وقتی مقنعه سرم می‌کردم می‌گفت بنشین جلویم می‌خواهم نگاهت کنم.

زمانی که از دواج کردیم به من گفت دلم می‌خواهد همیشه مقنعه سرتان کنید. بهشان می‌گفتم خب مگر چه اشکالی دارد روسری سرم کنم می‌گفتند نه فقط مقنعه. تا اینکه رفتند سوریه و از آنجا روسری برایم سوغاتی آوردند و گفتند حالا می‌توانید روسری هم سر کنید.

 

*بعد از جنگ، به سراغ عکاسی تفحص رفتند، شده بود شما هم در این سفرها، همراهی‌شان کنید و در کنارشان باشید؟

سال تحویل 75 حاج‌آقا در طلائیه مأموریت داشتند، شرایط را مهیا کردند تا ما نیز کنارشان باشیم، آن زمان محمد‌صادق تنها 2 سال داشت. یادم هست روبروی محل اسکانمان معراج شهدایی بود که شهدای تفحص شده را آنجا می‌گذاشتند. یک روز مرا صدا کردند و گفتند می‌خواهم از شهدای تازه تفحص شده عکس بگیرم، شما هم همراهم بیا. وقتی رفتیم آنجا ایشان ملحفه‌ای که دور یکی از شهدا پیچیده بودند را باز کردند تا عکس بگیرند. آن شهید با وجود گذشت این همه سال از جنگ حالت دست و صورتش کاملا مشخص بود. حتی عکسی از امام راحل هم روی پیراهنش بود که کاملا سالم بود این مطلب خیلی برایم جالب بود.

 

*آن زمان در مناطق عملیاتی جنوب امکانات به این شکل نبود، سخت‌تان نبود؟

درسته! اصلا شبیه الان نبود؛ نه سرویس‌بهداشتی نه دسترسی راحتی به آب. خود حاج‌آقا یک چادر شبیه سوله درست کرده بودند برای اسکان‌مان و باقی امکانات مثل سرویس بهداشتی و منبع آب را هم به همان ترتیب مهیا کرده بودند. تمام تلاش‌شان را کرده بودند تا ما اذیت نشویم، روزهای شیرینی بود.

*کار اصلی‌شان در جبهه عکاسی بود؟

نه فقط، عکاسی صرف اما چون در قسمت فرهنگی تبلیغات لشکر بودند حتما آن موقع نیاز بوده که این عکس‌ها گرفته شود. البته ایشان خیلی آینده‌نگر بودند و همیشه می‌گفتند من می‌خواهم یک اثری از خودم به جا بگذارم که ماندگار شود. با آن سن کمشان در آن زمان تشخیص داده‌بودند که اگر این اثر را از خودشان به جا بگذارند، شاید خیلی مؤثر باشد.

 

*بعد از دوران جنگ هم این آینده‌نگری را در کارهایشان دیده بودید؟

چند وقت پیش خواهرزاده ایشان می‌گفت: زن دایی! سال 72 افراد کمی می‌دانستند ماهواره چیست. آن زمان، دایی یک طرح کشیده؛ یک ماهواره را به صورت ابزاری برای تهاجم فرهنگی نشان داده‌است! چطوری این به ذهن دایی رسیده و توانسته پیاده‌اش کند؟!

ببینید یعنی این قدر آینده را نگاه می‌کردند و می‌دانستند که چه کار باید بکنند. حتی عکس‌های ایشان از حلبچه در دوران جنگ هم مصداق بارز این ویژگی ایشان بود. با آن که شرایط آلوده حلبچه را می‌دانستند اما برای ثبت وقایع و حوادث، سختی را به جان خریدند و برای عکاسی به حلبچه رفتند.

 

*پس می‌توانیم بگوییم همیشه دنبال گزینه‌های سخت بودند مثل عکاسی از حج در آن زمانی که شرطه‌های عربستانی خیلی به این کار حساس بودند!

دقیقا! خیلی سخت بود. حتی چند بار در عربستان می‌خواستند ایشان را دستگیر کنند وهابی‌ها عکاسی از مسجدالنبی و مسجدالحرام را شرک می‌دانستند. شهید می‌گفت واقعا اهل بیت نظر می‌کنند که من در طول این سه سال توانستم این عکس‌ها را بگیرم.

همیشه می‌گفتند برایم جالب است، که حتی زمان تفتیش‌ها هم، متوجه دوربینم نمی‌شدند. اما انصافا خودشان هم خیلی جسور بودند که با آن شرایط عکاسی می‌کردند. حتی این شجاعت را به من هم منتقل می‌کردند، یک بار سال 79 حاج آقا مرا تنها فرستادند حج عمره و خودشان محمدصادق را نگه داشتند، به من هم یاد داده‌بودند کجاها می‌توانم به دور از چشم دوربین‌های مدار بسته و شرطه‌ها عکس بیاندازم.

 

*یکدیگر از انتخاب‌های سخت شهید، حضور در دانشگاه هنر بود. دانشگاه هنر جو خاصی‌دارد. برایم جالب است که ایشان به عنوان یک فرد مذهبی وارد این محیط شدند.

البته الان با آن زمان خیلی فرق کرده اما همان زمان هم یکسری مسائلی بود که ایشان را اذیت می‌کرد. ولی به روی خودش نمی‌آورد. چند تا از دانشجوها تقریبا هم تیپ خودش بودند. ایشان در کل آدمی نبود که کناره‌گیری کند. حتی در بین آشنایان اگر کسی ظاهرش خیلی مذهبی نبود، از آنها کناره‌گیری نمی‌کرد. می‌گفت همین قدر که وقتی ما، در جمع‌شان هستیم مراعات حال ما را می‌کنند، خیلی ارزش دارد شاید همین روابط روی آنها اثر مثبت داشته‌باشد.

 

*در بین کارهایشان، کدام عکس برایشان خیلی خاص باشد و حس متفاوتی به آن داشته باشند؟

عکسی از طبقه دوم مسجد الحرام که کعبه را از داخل یکی از مشبک‌های ستاره‌ای شکل دیواره‌های طبقه دوم به تصویر کشیدند؛ این عکس خیلی برایشان خوشایند بود. به نظرم اولین فردی بود که با این زاویه از کعبه عکاسی کرد. اتفاقا همین عکس هم باعث شد، دعوت شوند سازمان حج و زیارت برای کار عکاسی از مراسم حج. عکس دیگری هم داشتند که که قبرستان بقیع و مسجدالنبی در امتداد هم قرار دارند و هر دو در عکس مشخصی هستند این دو عکس برایشان خیلی خاص بود. عکس‌های شهدایش هم همینطور . عکس‌ها معمولا مثل بچه‌هایش بودند. هر بچه‌ای یک شیرینی دارد اما ممکن است یکی از آنها یک سری کارهایی بکند که عزیزتر شود. این دو عکس هم همین طور بود برایش.

 

*برای خود شما چطور، کدام عکس‌ خاص‌تر است؟

عکس آن شهید تازه تفحص شده در طلاییه که سالم بود. چون خودم به عینه دیدم برایم خیلی جذاب بود. عکس‌های حج هم همین‌طور. الان اگر بخواهم عکس‌ها را جلویم بچینم، عکس‌های حج را ترجیح می‌دهم. عکس‌های حج حس خاصی برایم دارند.

 

*در طول عکاسی، قطعا خاطرات و اتفاق‌های به یاد ماندنی زیادی برایشان پیش‌آمده اما موردی بوده‌است که از آن متفاوت یاد کنند؟

*زمانی که برای عکاسی به حلبچه رفته‌بودند، فجایع آنجا خیلی متأثر کننده بوده‌است. در حین عکاسی متوجه یک گاو و گوساله تازه متولد شده‌اش می‌شوند. در عین ناباوری آن گوساله زنده بود. آن که در میان آن همه مرده و رنگ مرگ، موجود زنده‌ای را بیابید حس عجیبی‌ست. چیزی شبیه امید.

 

*در تمام این 10 سال که ایشان شهید شده‌اند لحظه‌ای بوده که با خودتان گفته باشید ای کاش الان بود و از این لحظه عکس می‌گرفت؟

یکی از آرزوهای بزرگم این بود که با هم برویم حج که خدا نخواست. دوست داشتم داخل مسجد الحرام خودش ازم عکس بگیرد.

 

*اگر بهتان بگویند از یک لحظه از زندگی مشترکتان عکس بگیرید و آن را قاب کنید، کدام لحظه را انتخاب می‌کنید و چه شرح عکسی برایش می‌نویسید؟

زمانی که رفتیم پیش آقا {ره بر} تا عقدمان کنند. دوست داشتم عکسی از همان فضا را که خود آقا هم حضور دارند، قاب می‌‌کردم و شرح عکس هم صحبت‌های ایشان می‌بود، به خصوص آن جمله‌شان که فرمودند: اصل کار شما دو نفر هستید، بقیه فرع هستند رضایت یکدیگر را به دست بیاورید.

خود حاج آقا هم یک بار دو تا عکس؛ یکی عکس خودشان و دیگری عکس من را گذاشتند کنار هم و یک تابلو درست کردند و زیر آن هم این جمله آقا را نوشتند. گفتند این برای ما ماندگار است. هر وقت آن را ببینیم برایمان تلنگریست.

 

*کدام خاطرات از شهید را برای محمد صادق و فاطمه بیشتر یادآوری می‌کنید؟

کلا هر خاطره‌ای که خوشایند است را یادآوری می‌کنم. فاطمه که آن‌زمان خیلی کوچک بود تنا یک سال داشت.برای او بیشتر از عکس‌ها برایش می‌گویم. یا مثلا نامه‌هایی که حاج آقا از مکه برایمان می‌نوشتند را می‌دهم بخوانند یا نقاشی‌هایی که برایشان کشیده بود را می‌دهم ببینند.

به محمد صادق هم می‌گویم یادت هست فلان جا با ماشین رفته‌بودیم یا حتی زمانی که موتور داشتیم در هر شرایطی نماز اول وقت‌مان را به جماعت می‌خواندیم.

یا مثلا می‌گویم یادت هست فلان جا رفتیم شلوغ کردی و بابا سر فلان موضوع به شما تذکر داد. الان هم حواستان جمع باشد. دورادور حواسش بهتان هست، کاری نکنید که ناراحت شود.

 

*در مورد تربیتشان روی چه مسائلی باید بیشتر دقت کنید تا شبیه پدرشان شوند؟

آن چیزهایی که پدرشان خیلی به آنها مقید بود را برایشان بازگو کنم. مثل بحث نماز و دیگری بحث خمس‌شان چون برای آنها پول پس اندازی می‌شود باید حواسم به خمس‌شان باشد. آن زمان که سنشان کم بود باید با رضایت خودشان خمس‌شان را می‌دادم و به آنها توضیح می‌‌دادم که خمس چه برکتی در زندگی‌شان می‌آورد. الان هم هر دویشان عاقل و بالغ‌اند الحمدلله و خیلی‌خوب این مسائل را قبول دارند.

 

*در سال‌های جنگ یک عده مثل شهید جان بزرگی این احساس نیاز را کردند که حوادث جنگ برای نسل‌های آینده باید ثبت شود هم به عنوان سندی برای ثبت جنایات کل دنیا علیه کشورمان و هم سندی برای بیان رشادت‌ها و از جان گذشتگی‌های فرزندان این کشور. به نظرتان الان باید چه چیزی را به عنوان تاریخ انقلاب ثبت کنیم برای نسل‌های آتی؟ اگر شهید جان‌بزرگی بود، دنبال ثبت چه چیزی می‌رفت؟

بعد از جنگ که رفتند عکاسی از تفحص و بعد هم حج. در تهران هم وقتی که مراسم تشییع شهدا بود، از این مراسم عکس تهیه می‌کردند. انتخاب این مسأله که چه موضوعی را به عنوان تاریخ انقلاب انتخاب شود بستگی به خود عکاس دارد. ممکن است یکی عکس‌های اجتماع برایش مهم باشد یکی مسائل تاریخی. من فکر می‌کنم اگر حاج آقا خودشان بودند همان بحث حج‌شان را ادامه می‌دادند و دیگر اینکه به ثبت تصاویر از جان‌بازها می‌پرداختند.

 

*به‌نظرتان در حال حاضر توجه جامعه به موضوع جان‌بازها رضایت‌بخش است؟

متأسفانه جان‌بازهای شیمیایی و قطع نخاع خیلی در جامعه مطرح نیستند اما وقتی عکس یا مصاحبه‌ای از آنها مطرح می‌شود قطعا برای نسل‌های بعد و نسل حاضر تأثیرگذار خواهد بود.

یادم هست فیلم آژانس شیشه‌ای خیلی توجه حاج آقا را جلب کرده‌بود. بهمن 77 بود که تلویزیون اولین بار آن را پخش کرد، دیدم حاج آقا گریه می‌کنند! ازشان علت را جویا شدم که گفتند حالا ولش کن، بعدها می‌فهمید!

الان می‌فهمم که چرا گریه می‌کرد، به خاطر بی‌توجهی‌هایی که به آن جان‌باز شده‌بود.

الان خیلی از جان‌بازها را هم مردم و هم مسئولین فراموش کرده‌اند و فقط خانواده فرد می‌داند که او چه می‌کشد؟! واقعا شاید خود بنیاد هم کوتاهی می‌کند. خیلی از این‌ها یک حقوق‌ماهیانه درست و حسابی هم ندارند و این در حالی است که مستأجراند و علاوه بر اینها با هزینه‌های بالای درمان عارضه‌های شیمیایی‌شدن‌نشان و تهیه کپسول اکسیژن و ... و پنجه نرم می‌کنند.

 

*به نظرتان چقدر توانسته‌ایم در انتقال مفاهیم و ارزش‌های دفاع مقدس خوب اقدام کنیم؟

آنقدر جوابگوی نسل بعد باشد نه. شاید هم کارهایی انجام شده و من اطلاع ندارم، نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم اقدامات جوابگو نبوده! مثل نمایشگاهی را یک مدت کوتاهی برگزار می‌کنند اما بعد تمام می‌شود. در صورتی که می‌توانند این چنین فعالیت‌هایی را در نقاط مختلف شهر داشته‌باشند. یا مثلا تلویزیون این همه فیلم‌های مختلف نشان می‌دهد. همه‌شان هم یک جوری بحث‌شان می‌رسد به عشق و عاشقی! می‌توانند در کنار این‌ها یک سری داستان‌های کوتاه و مفید از شهدا پخش کنند. ببینید وقتی فیلم شهید بابایی پخش شد چقدر مورد استقبال قرارگرفت پس یعنی مردم ما دوست دارند با این افراد آشنا شوند.

این نیاز جامعه ماست و باید نسل جدید آنها را بدانند و بشناسند در حالی که خیلی‌هایشان آگاهی کافی ندارند، اما می‌شود با پخش یک فیلم، برگزاری یک نمایشگاه و پخش مصاحبه با خانواده‌های آنها، در جامعه تأثیرگذار بود.