بسم الله

 

بارون اشک ها آروم آروم می باره...
آروم می زنند به شیشه دلت و صداش میشه نوازشگر روح بی قرارت...
داری با خودت، تو خلوت و تنهایی، دوره می کنی سفر کربلات رو که یهو یه پیامک غوغایی به پا می کنه تو وجودت...
"سلام ساداتم...
اون بنده خدایی که لباس بچه داده بود با خودت ببری کربلا، بهم گفت بهت بگم،  حاجتشو گرفته..."

***
وقتی می خواستم راهی بشم... خیلی آروم اومد تو گوشم گفت میشه یه کاری برام بکنی؟! تو رو خدا اگر سختته بگی ها...
گفت یه لباس بچه دارم واسه دوستمه، میخوام با خودت ببری کربلا... همین که همراهت باشه، کافیه... می دونم شلوغه و نمیشه ببریش دم ضریح اما حتی اگر تو همون خاک های تو راه کربلا هم خاکیش کنی،  تبرک شده! اصلا همین که تو این سفر فقط همراهت باشه، کافیه...
چقدر ساده اما عاشقانه به تبرک نگاه می کرد...
و اون لباس چه ساده و راحت تا زیر قبه امام حسین علیه السلام رفت...

***
حالم خیلی بهم ریخته شد... این چندمین نفری بود که می گفت حاجتشو گرفته و درست همین الان، چند لحظه بعد دوباره یه دوست پیامک داد که
"... بیداری؟
راستی صدرا که حالش بد بود و دکترا احتمال سرطان داده بودن و موقع عملش ما تو کربلا بودیم و خیلی دلنگرانش... می دونی جریان خوب شدنش چی بوده؟!
روز عملش درست فردای اربعین بود. یادته چقدر تو حرم دعا کردیم...
بعد عمل که به هوش میاد به مادربزرگش میگه، مامانی! امام حسین از تو آسمون بهم گفت صدار! خوبت کردم..."

***

این که الان این وقت شب 2 تا پیامک اینطوری بیاد... 
فقط همون صدای خوردن اشک به شیشه دل که آدمو آروم میکنه...