بسم الله

 http://s2.picofile.com/file/7632222575/https2_picofile_comfile7624751719CIMG006557_jpg.jpg

تیرک اول رو که می بینی... باور می کنی که عشق بازی شروع شده... اما هنوز دغدغه تهران رو با خودت یدک می کشی... "نکنه کم بیارم... نکنه شرمنده خانم زینب سلام الله علیها بشم... نکنه..."

و تو غرق در افکارتی که مات و مبهوت یک زائر میشی.

تازه روز اول و او...

چه بی ریا، پا برهنه قدم بر زمین منتهی به کربلا گذاشته...

* * * * *

مانده ام... در آن سه روز پیاده روی  این پاها تاول به خودش ندید... درحالیکه کفشم با پایم از همان ابتدا سرناسازگاری گذاشت!

و پای دوستان، پر از تاول و به قول خودشان، شاید این تاول ها آبرویمان را پیش ارباب بخرد...

و من هیچ نداشتم که بگویم...

تنها حرف یک نفر مرهمی شد بر این دل، بر پای بی تاولم...

"آقا دوست نداشتند پاهای اولادش تاول بزنه... دل شون دیگه طاقت پاهای تاول زده اولادشون رو نداشته..."