بسم الله الرحمن الرحیم
گاهی وقتها خداوند زمان را برایت صفر میکند؛ ثابت نگه میدارد و دوباره فرصت زیستن به تو میدهد و اگر خوب، این رها شدن را درک کنی، تمام طبیعت هم دست به دست هم میدهد تا نشانههای برداشتن خود از میان خود و خدایت را به تو نشان دهد آنگاه باران هم آسمان را برایت تطهیر میکند تا درخشش ستارهها را به نظاره بنشینی.
محمد عرب هم زمانی که غرق در بیزمانی بود و به قول خودش فقط مسلمانزاده بود و از مسلمانی چیزی بیش از یک واژه نمیدانست، درست زمانی که قصد خواب کرده بود، برعکس همیشه قدم برداشت و در سن 26 سالگی بیدار شد و به حدیث آشنای دوست داشتن خالق که از پس صدای اشکهایش که بر گل سرشتش باریده می شد، گوش داد. او اکنون که 18 سال از این اتفاق میگذرد برایمان از آن لحظات میگوید...
"وقتی رسیدم ریو، دیدم همه در حال زدن و رقصیدن هستند، آن لحظه قضیه من مثل آن جوانی بود که به او میگویند در تهران، همین طوری روی زمین پول ریخته شدهاست. طرف میآید تهران، 14-15 ساعت هم در راه بوده. وقتی از اتوبوس پیاده میشود، میبیند یک تراول صد هزار تومانی، روی زمین افتادهاست. با خودش میگوید: امروز که خستهام، برم از فردا شروع کنم! (با خنده) من هم همان حالت شدم و گفتم الان که خستهام، برم هتل و از فردا!
شب وقتی که خواستم بخوابم برای این که چشمهایم خسته شود و راحتتر بخوابم، آن کتاب (قرآن) را برداشتم و از اولش شروع کردم به خواندن تا به صفحه پنجم، آیه 25 رسیدم و احساس کردم که کافی است و کتاب را بستم و خوابیدم. حدود 30-40 ثانیه گذشت که گفتم من الان چی خواندم؟! چی بود، اینها؟! ...."
هفته نامه زن روز 26 فروردین 1391
پی نوشت
* مصاحبه را به لحاظ طولانی بودن، کمی تغییر دادم؛ کوتاهش کردم. لذا با آنچه در مجله چاپ شده است کمی تا قسمتی متفاوت است.
** با همسر آقای عرب هم مصاحبه شده، که ان شاءالله اگر فرصتی شد، آن را هم خواهم گذاشت.
ادامه مطلب ...



