بی تاب هویزه
بی‌تاب‌ هویزه
الهیِ کَیْفَ ایَس مِنْ حُسْنِ نَظَرِکْ یا مُفَرِجُ الْغَمّاء ***************** هیچی ندارم که دلم رو بهش خوش کنم هیچی! فقط دل خوش به اینم که از ذریه پیامبرم و امیدوار به شفاعت مادر ********************* قلم کوچکم بر روی برگه‌های هفته‌نامه زن‌روز -از نشریات کیهان- آرام گرفته‌است!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
قلم به دستان
  • بی‌تاب‌ هویزه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • به دنیا آمدن
  • بغض نوشت
  • امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود، آبش خیلی!
  • کارناوالی بر دوش باران ابرهای برزیل
  • دختر...
  • باران بهاری
  • سرباخته کوی عشق
  • ...
  • روایت نیایشی از دل گلستان به آسمان
  • خدای من و تو
  • فدایی خاک
  • به فدای لبخندتان...
  • به کدام رقابت مشغولیم؟!
  • ماهی که حتی برای نیمه خود پنهان بود
  • افزایش زمان‌های افعال فارسی؛ آینده، حال، گذشته و زمان شاه!
  • چرا این قدر منفعل؟!
  • ایکاش فکری برایش بکنیم
  • نامه یک آقازاده به پدرش
  • عدو شود سبب خیر!
  • میانبری برای خلوت با خدا...
  • شوکی که خود یک «شوک» بود!
  • نه دی در کانال انقلاب
  • درد دلی با جناب شهردار برتر جهان!
  • این تویی که...
  • کربلا به ایوب زمین می ماند!
  • تو از زمزم به شهاب رسیدی، سردار!
  • آهنگ تپیدن دل
  • غایت...
  • ای بلبل عاشق، جز برای شقایق ها مخوان!
  • دزد، بازار آشفته می‌خواهد!
کلمات کلیدی مطالب
  • دل نوشته (۳٠)
  • دست نوشته هایم در مجله زن روز (٢۱)
  • دست نوشته دوستانم در مجله (۱)
  • آیت الله شجاعی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
همسنگران
  • امام خامنه ای
  • آیت الله محمدشجاعی
  • موسسه امام خميني (ره)
  • کیهان
  • حجت الاسلام حمید رسایی
  • دكتر مهدي كوچك زاده
  • دوئل
  • قطعه 26
  • شورآباد
  • عکاس مسلمان
  • تلخندک
  • وصیت نامه
  • باروت
  • کاش مےشد خدا را بوسید...
  • حي علي الجهاد
  • طرح نوشت
  • وعده صادق
  • شاید همه چیز
کدهای اضافی کاربر



بی‌تاب هویزه
کارناوالی بر دوش باران ابرهای برزیل
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/٢/۸

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقت‌ها خداوند زمان را برایت صفر می‌کند؛ ثابت نگه می‌دارد و دوباره فرصت زیستن به تو می‌دهد و اگر خوب، این رها شدن را درک کنی، تمام طبیعت هم دست به دست هم می‌دهد تا نشانه‌های برداشتن خود از میان خود و خدایت را به تو نشان دهد آنگاه باران هم آسمان را برایت تطهیر می‌کند تا درخشش ستاره‌ها را به نظاره بنشینی.

محمد عرب هم زمانی که غرق در بی‌زمانی بود و به قول خودش فقط مسلمان‌زاده بود و از مسلمانی چیزی بیش از یک واژه نمی‌دانست، درست زمانی که قصد خواب کرده بود، برعکس همیشه قدم برداشت و در سن 26 سالگی بیدار شد و به حدیث آشنای دوست داشتن خالق که از پس صدای اشک‌هایش که بر گل سرشتش باریده می شد، گوش داد. او اکنون که 18 سال از این اتفاق می‌گذرد برایمان از آن لحظات می‌گوید...

 

 

"وقتی رسیدم ریو، دیدم همه در حال زدن و رقصیدن هستند، آن لحظه قضیه من مثل آن جوانی بود که به او می‌گویند در تهران، همین طوری روی زمین پول ریخته شده‌است. طرف می‌آید تهران، 14-15 ساعت هم در راه بوده. وقتی از اتوبوس پیاده می‌شود، می‌بیند یک تراول صد هزار تومانی، روی زمین افتاده‌است. با خودش می‌گوید: امروز که خسته‌ام، برم از فردا شروع کنم! (با خنده) من هم همان حالت شدم و گفتم الان که خسته‌ام، برم هتل و از فردا!

 شب وقتی که خواستم بخوابم برای این که چشم‌هایم خسته شود و راحت‌تر بخوابم، آن کتاب (قرآن) را برداشتم و از اولش شروع کردم به خواندن تا به صفحه پنجم، آیه 25 رسیدم و احساس کردم که کافی است و کتاب را بستم و خوابیدم. حدود 30-40 ثانیه گذشت که گفتم من الان چی خواندم؟! چی بود، اینها؟! ...."

 

 

 هفته نامه زن روز 26 فروردین 1391

پی نوشت

* مصاحبه را به لحاظ طولانی بودن، کمی تغییر دادم؛  کوتاهش کردم. لذا با آنچه در مجله چاپ شده است کمی تا قسمتی متفاوت است.

** با همسر آقای عرب هم مصاحبه شده، که ان شاءالله اگر فرصتی شد، آن را هم خواهم گذاشت.



ادامه مطلب ...
نظرات ()



سرباخته کوی عشق
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/۱/۱٩

بسم الله الرحمن الرحیم 

                                  http://www.barut.ir/blog/wp-content/uploads/2012/04/avini-5-f.jpg 

 

گفتن  از سید مرتضی کار هر کسی نیست. من هم نه قلمم توان نوشتن از او را دارد و نه قصدش را دارم. برای نوشتن از او، فقط باید خواند و شنید؛ قلم و صدایش را. نوشتن معنا پیدا نمی‌کند.

فقط می‌ توان گفت جای خالی " خان گزیده‌ها"، "اشلو"، "گمگشته‌های دیار فراموشی"، "دلباخته"ات را همه حس می‌کنند.

تو راوی دلتنگی‌های دوکوهه بودی اما گویا دوکوهه آنقدر با تو و صدایت عجین شده‌بود که خود روایت‌گری می‌کرد. اما نه! شاید هم دوکوهه سکوت کرده‌بود و تمام وجودش را به صدای تو هدیه‌داده‌بود، چرا که تو به گفتن احتیاج‌داشتی، او هم به شنیدن صدای تو، محتاج.

تو "علمدار" را ساختی تا ترنم لبخندهای همیشگی را به ما یاد دهی...

با "ضیافت و رمز پیروزی"ات تجربه جزو هیبت شبانه رودخانه اروند‌شدن را به ما چشاندی...

"عروج" را ساختی تا بازار عاشقی را نشانمان دهی و به رخ بکشی موج‌زدن دریا را در چشم‌ها...

فرزند زمان خود بودی و "سراب" را ساختی تا طعم تلخ و گس مهاجرت را به تصویر بکشی و چه خوب بر دل‌ها نشست حرف‌هایت...

و اما "اشلو"ات؛ "اشلو" داستان گریز از نام و نشان و گریختن از شهرت بود؛ متاعی که در میان اهل دنیا خریدار ندارد...

"یادی از سه دلباخته" ات را یادت هست؟ آن را ساختی تا به ما بگویی، دنیا می‌ماند برای دنیا...

همه این‌ها را ساختی تا رسیدی به "شهری در آسمان" اما این بار تو خود راوی نبودی، به شهری در آسمانت سفر کردی و لنز دوربین را گذاشتی و آن را به ما سپردی و قصه ناتمام را به نظاره نشستی تا ما تمامش کنیم...

نمی‌دانم خوب امانت‌داری بوده‌ایم یا نه؟! نمی‌دانم مسیر دوربین را بر ستیغ جبال فتح درست تنظیم کرده‌ایم یا نه؟! اما می‌دانم روایت‌هایت، خوب فتح کرده‌اند دل‌ها را.

و می‌دانم که از تو آموخته‌ام گفتن و شنیدن از حقیقت، تکلیف است نه تفنن و چون تکلیف است به قدر توانایی باید گفت، نه به قدر حوصله...

 

 هفته نامه زن روز 19 فروردین 1391

 

 

پی نوشت

* شهید آوینی برایم حس عجیبی را تداعی می کند و هنوز که هنوز است، نمی توانم با کلمات بیانش کنم و حتی وقتی دقیق می شوم، نمی فهمم ش اما این احساس را دوست دارم! یک حس سرشار از رمزآلودگیست، رمز آلود بودنی که همراه با هراس نیست، شوق و نوعی آرامش در آن نهفته است... برایم جالب است اما ایکاش می فهمیدم ش...

نظرات ()



ماهی که حتی برای نیمه خود پنهان بود
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

بسم الله الرحمن الرحیم


مصاحبه با مادر شهید احمدی روشن و همسرش؛ فاطمه (عطیه) بلوری

کتاب زندگی، پراست از فصل های متفاوت و رنگارنگ. با تولد و «قالوا بلی» شروع می شود و به رفتن، ختم.
رفتن برخی سپید است و برخی خاکستری. دراین میان، پریدن عده ای را هم تنها با رنگ سرخ خون و درخشش اشک در نور می توان تفسیر کرد. هر درخششی که نشان از تجدید عهد است بر سر پیمان ایستادگی .

میان این فصول اما پر است از روزهای دلدادگی و شیدایی. صفحه های شیدای زندگی مصطفای شهید را که ورق می زنی هنوز تازه اند و تنها به داستان لیلی و مجنونش برای رسیدن به همسرش نمی رسی. که حتی آن داستان هم فقط تداعی مجنونیت او برای رسیدن به لیلایش نبود. اصرار و تلاش 3 ساله او برای رسیدن به همسرش گواه آن بود که می دانست همسفرش باید از جنس خودش باشد تا خیالش به روشن ماندن شمع خانه اش جمع باشد و مطمئن، که علیرضایش را مصطفی گونه تربیت خواهد کرد؛ شجاع و مصمم که تنها هدفش نابودی اسرائیل باشد، خشنودکردن دل امام عصر.
شهید احمدی روشن این شجاعت را از پدر به ارث برده بود و این اوج عطوفت و مهربانی و شیدایی را از مادر.
مادری که چقدر می بالید، رهبرش، فرزند شهیدش را به اسم کوچک خطاب کرده است و مادر در توصیف فرزندش گفت:« او به هیچ چیز دنیا وابسته نبود و همه چیز را برای دیگران می خواست اما برای خود، هیچ. درست مطابق سخن مولایش امیرالمؤمنین علیه السلام زندگی می کرد؛ چنان زندگی کن که گویی عمر طولانی مدت داری و در مقابل جوری باش که شاید یک دم دیگر نباشی.».
رفتن به منزلشان برایم راحت نبود، چرا که گمان می کردم فضا باید سنگین باشد اما آنقدر آرام و محکم با تو به صحبت نشستند که باور نمی کردی هنوز چهلم شهیدشان را رد نکرده اند. رفت و آمد به خانه شان کم نبود، آن طور که گاهی گفت و گوی سه نفره ما، به گفت و گویی دو نفره تبدیل می شد.


*  *  *

همسر شهید: من تا آنجا که بتوانم تمام تلاشم را می‌کنم، همچنین حاج خانم. چون ایشان مصطفی را تربیت کردند. من و خانواده مصطفی آن‌قدر که اطرافیان و همکارانش او را می‌شناختند، نمی‌شناسیم. ان‌شاءالله با اطرافیانش صحبت می‌کنم و خاطراتش را کنار هم قرار می‌دهم تا بتوانم به علیرضا توضیح دهم پدرش که بود و چه می‌خواست.

*  *  *

همسر شهید: او همیشه به دوستانش می‌گفت، ظهور اتفاق می‌افتد، مهم این است که ما کجای این ظهور باشیم! شاید بتوانم بگویم او شدیدترین وابستگی را به پسرش داشت به طوری که کمترین پدری را اینگونه دیده‌ام و من همیشه می‌گویم تو چطور توانستی علاقه از همه را به کنار، علاقه به علیرضا را رها کنی و بروی. این خیلی مهم است. 

 *  *  *

همسر شهید: ایشان بهم گفتند پیش یک عالِمی رفتند و آن عالم به او گفته بود این کاری که سازمان انرژی اتمی انجام می‌دهد و این که ایران به این قدرت برسد، قطعا در ظهور آقا تأثیر دارد. بعد از این حرف، دیگر نگفتم نرو!

 

متن کامل مصاحبه را در ادامه مطلب بخوانید...

 

هفته نامه زن روز 29 بهمن 1390

کیهان 30 بهمن 1390


ادامه مطلب ...
نظرات ()



نامه یک آقازاده به پدرش
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩

بسم الله الرحمن الرحیم

 

به قول سهراب، به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد وقتی یاد کلاس اول دبستان علیرضا می‌افتم با خودم می‌گویم یعنی او هم وقتی کلاس اول برود، زمانی که معلم می‌خواهد به او یاد بدهد که بنویسد " بابا "، او هم مثل پسر شهید اسدی، چند روزی تب و لرز می‌کند؟! او هم  نمی‌تواند بابا را بخش کند؟!

با خودم گفتم حتما زمانی که کلمه "بابا" را یاد بگیرد به رسم کلاس اولی‌ها بر سرمزار پدر می‌رود و شیرینی پخش می‌کند و بعد تکیه می‌دهد به دیوار کنار قبر. رو به گنبد امامزاده می‌نشیند و به مادر می‌گوید از زبان او برای پدر نامه بنویسد. نامه‌ای از جنس همان نامه‌ای که سال‌ها پیش خانواده‌اش به رهبر نوشته‌بودند. نامه‌ای که نویسنده‌اش نه سرداراست و نه سهم‌خواه نظام، نه روشنفکر است و نه لندن‌نشین.

نامه‌ای که قلمش سمی نیست و حواسش به ترمزهایش است و به قولی لنت ترمزش آزبستی* نیست! نامه‌ای که هم سلام دارد و هم والسلام. نامه‌ای که یک آقازاده اصیل به پدرش می نویسد.

 

 

***

به نام خدا

سلام مصطفیِ "آقا"

سلام بابا!

بابا! کم کم من هم دارم وارد عرصه علم می شوم، می‌خواهم به قول مادر بزرگم عمل کنم. می‌خواهم مثل خودت نخبه شوم در سنگر علم. می‌خواهم به رسم خودت که در خیابان گل نبی، گُلی شدی برای رهبر، من هم گلی شوم برای او.

آن روز که کلمه مادر را یادگرفتم، دفترم تاب نیاورد این واژه را. بس که او مثل کوه محکم و استوار است. صفحه های کاغذ دفترم نمی توانست یک کوه را در خود بگیرد.

امروز هم که "بابا" را یاد گرفتم، باز دفترم، گنجایش نوشتن نداشت. آخر نمی شد بابا را در برگه اش نوشت. هرچه کردم، باز هم صفحه کم می آمد.

آخر می‌دانی چرا؟!

وقتی رفتم کلاس اول، مادر به معلمم گفت، علیرضا قبل از یاد گرفتن کلمه بابا، باید چند واژه دیگر را یاد بگیرد، اول "خامنه ای"، بعد "ما" و بعد "است". اما معلم گفت نمی‌شود. گفت آموزش این کلمه‌ها ترتیب دارد. برحسب سن و توانایی بچه‌ها چیده‌شده‌است. معلمم یادش نبود که من فرزند یک نخبه جوانم. او یادش نبود که پدرم در سن کم و در اوج جوانی یک نخبه بود که دشمن تاب نیاورد او و امثال او را.

مادر، خودش در منزل به من اینها را یاد داد. اول " خامنه ای"، بعد "ما" و بعد "است". وقتی این ها را خوب یاد گرفتم، به من گفت: حالا نوبت "بابا"ست. اما یادت باشد وقتی قراراست بنویسی بابا، آن را این طور می‌نویسی:

بابای ماست خامنه‌ای...

امروز تازه فهمیدم، اصرارهای مادر را برای یاد گرفتن آن کلمات. امروز در مدرسه من بغض نکردم هنگام نوشتن کلمه بابا! اما دفترم بغض کرد!  آخر هر چه می‌کردم، صفحه کاغذم کوچک بود برای نوشتن. کاغذ می‌لرزید از عظمت این نام...

بعد از معلم اجازه گرفتم و بر روی تخته کلاس بزرگ نوشتم "بابای ماست خامنه‌ای"


فرزندت علیرضا احمدی روشن، یک آقازاده اصیل

 

پی نوشت:

 

* آزبست یک ماده سمی و سرطان زاست که در لنت ترمز برخی ماشین ها وجود دارد.

** "بابای ماست خامنه‌ای" نام یکی از دست نوشته‌های حسین قدیانی است.

 

 

 هفته‌نامه زن‌روز- 1بهمن 1390

 

نظرات ()



شوکی که خود یک «شوک» بود!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

«هیچ تردیدی نداریم که بین مسئولان و مردم یک حلقه واسط وسیعی به نام رسانه به طور عام و مطبوعات به طور خاص وجود دارد. بی‌تردید مطبوعات ما باید در تأمین آگاهی‌های صحیح و به موقع مردم،‌تلاش کنند. مطبوعات ما باید در تأمین ارزش‌ها، اصالت‌ها، آرمان های مردم بکوشند. مطبوعات می توانند با ایجاد حرکت‌های معرفت‌آمیز، هم مردم را متوجه مسئولیت خود کنند و هم مسئولان را متوجه مسئولیت‌های سنگین خود نمایند؛ چنان که اگر عکس این اتفاق بیفتد، مطبوعات با حرکت های جنجال‌برانگیز و با ایجاد ابهام و توفان تشتت و تفرق می‌توانند هر دو گروه-یعنی هم مردم و هم مسئولین- را از آن وظایف اصلی خود منحرف کنند.»*

نوشته بالا بخشی از بیانات رهبر انقلاب اسلامی درباره جایگاه و رسالت و اثرگذاری مطبوعات است و لاجرم هر که بخواهد میزان تعهد و انجام وظیفه‌اش را بفهمد، می‌بایست روند حرکتی خود را با این شاخص‌ها بسنجد.

متأسفانه برخی از روزنامه ها، درست در جهتی، خلاف رسالت یک فعال عرصه مطبوعات قدم برمی‌دارند و یکی از آنها؛ روزنامه ایران، که ارگان رسمی دولت و از محل بودجه بیت‌المال منتشرمی‌شود!

گویی با سرد شدن هوا، تعهد قلم نیز در این روزنامه، رو به سردی گذاشته است! آن از دفاع جانانه‌شان از «ریچارد کلایدرمن»؛ نوازنده معروف حامی رژیم منحوس و جعلی اسرائیل در آبان ماه امسال و این هم از نشر خاطرات سردبیر مجله «جوانان» در رژیم ستمشاهی؛ همان قصه‌پردازی که قلمش بوی مرگ اخلاق می‌دهد، در دی ماه امسال!

به راستی تعریف و تمجید کردن از مبتذل‌نویس دوران پهلوی، جزو رسالت یک روزنامه‌نگار متعهد است؟! اگر برای دفاع از کلایدرمن گفتید که هنر «مرز» ندارد، آیا با معرفی چنین فردی هم قائل به آنید که مرزی بین ارزش و ضد ارزش یا اخلاق و ابتذال نیست؟!

غصه عزلت‌نشینی برای سردبیر مجله‌های آن چنانی! در قاموس کدام اهل قلم متعهدی می‌گنجد؟! آن هم سردبیر مجله‌هایی که بخش اعظم مطالب مجله، داستان‌های کثیف و مبتذل و چاپ تصاویر مشمئزکننده هنرپیشگان خارجی و رقاصان و خوانندگان بود که ثمره‌ای جز کشاندن جوانان و نوجوانان به ورطه انحطاط اخلاقی نداشت.

حرمت قلم، اجل از آن است که نام این عامل اشاعه فحشا را بیاورد!

اگر بناست فردی را که با نوشته‌هایش دختران را به ورطه فساد می‌کشاند به گونه‌ای کاملا برعکس معرفی کنید و بگویید او با نوشته‌هایش فرار دختران را 70 درصد کاهش داد!، جز این می‌شود برداشت کرد که با تطهیر چنین چهره‌هایی، کم کم زمینه ارتجاع فرهنگی را رقم زده‌اید!

متأسفانه در نوشته مذکور «روزنامه ایران»، چنان چهره ای از این فرد معرفی شده که گویی پس از پیروزی انقلاب اسلامی اکثر آثار سخیف او بی‌دلیل «ممنوع‌الچاپ» بوده‌است!

و در این ارتجاع فرهنگی، رسانه‌های ما یکی پس از دیگری گوی سبقت را می‌ربایند چنانچه از گوشه و کنار، خبرهایی مبنی بر ساخته‌شدن مستند زندگی این مبتذل نویس دوران پهلوی، به گوش می‌رسد! و حالا می خواهند «مجله جوانان» رژیم پهلوی را به الگوی جوانان جمهوری اسلامی تبدیل‌کنند! آن هم با بودجه دولتی!

اکنون که جنبش «بیداری اسلامی» (که به حق فرزند انقلاب اسلامی ایران است) قدم به قدم کشورها را فتح می‌کند و بیش از پیش نیازمند الگوهای کاربردی، آیا ما نباید در تلاش برای برطرف‌کردن ضعف‌هایمان بوده تا بتوانیم تأثیر فزاینده‌ای در این بیداری‌ها داشته باشیم؛ یا آنکه قرار است با کم‌کاری‌های متولیان فرهنگی و مسئولین و یا با انحراف‌ها و قدرت‌طلبی‌ها، حال و روز فرهنگ و ارزش ها و اصالت جامعه‌مان را به جایی ببریم که مستحق این عبارت بشود که «فرهنگ‌مان صاحب ندارد؟!».

 

*بیانات رهبر انقلاب در دیدار ویژه بانوان به مناسبت میلاد حضرت فاطمه سلام‌الله علیها  1377/8/18

 

 

هفته‌نامه زن‌روز- 10 دی 1390


نظرات ()



درد دلی با جناب شهردار برتر جهان!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٩/٢٤

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چند مدتی می‌شود که قضیه شکل و ظاهر جدید میدان انقلاب اسلامی، مورد انتقاد اقشار مختلف مردم جامعه قرارگرفته‌است. شکل و ظاهری که نه تنها شباهتی ندارد با ظاهر قبلی آن که نمادی از روزها و سال‌های به یادماندنی این مرز و بوم بود، بلکه پر است از نمادهای فراماسونری و صهیونیستی!

و این خود جای تعجب است که مسئولان شهرداری، چطور ساده از کنار این طرح عبور کردند و آن را ساختند و سرانجام با اصرارها و اعتراض‌های مردم، حاضر به تخریب بنا شدند و فراخوان دادند که هر طراحی ایده و نظری دارد، برای طراحی جدید بنای میدان انقلاب اسلامی، به ما کمک کند.

و البته در این میان کسی هم نباید بگوید که ای آقایان! این پولی که به عنوان بودجه دستتان است، بیت‌المال است و این خراب‌کردن‌ها و مجدد ساختن‌ها که به تازگی زیاد باب شده‌ -که الحمدلله هنوز کسی زورش به میدان آزادی نرسیده- اگر فکر و مدیریتی درست، پشتش باشد، سرانجامش به اینجا نمی‌رسد!

خلاصه کلام این که، شهردار برتر جهان اسلام شدن، زمانی مدالش بر سینه‌مان خوش می‌نشیند که عکس شهدا را از در و دیوار شهر پاک نکنیم و به جایش اشکال هندسی نکشیم!

شهردار نمونه جهان اسلام شدن، زمانی افتخاردارد که ایستگاه‌های اتوبوس درون شهری‌مان منقش به نمادهای اسلیمی و مذهبی باشد!

شهردار نمونه جهان اسلام شدن، زمانی به معنی واقعه کلمه تحقق می‌یابد که جشن‌ها و اعیادمان که در پارک‌ها و فرهنگسراها برپا می‌شود، پرنباشد از خواننده‌های زیرزمینی و موسیقی‌های آن‌چنانی!

جناب شهردار! ما قدردان زحماتتان هستیم اما اینها را گفتم که بدانید، خیلی هم دل به این القاب پرطمطراق، خوش نکنید، این القاب را مردم‌مان که به گفته امام راحل ولی نعمت‌های اصلی‌مان هستند، باید به شما بدهند نه کس دیگری.

 

هفته‌نامه زن‌روز- 26 آذر1390

 

 

پی نوشت:

این روزها دقیقه به دقیقه پیامک های شب یلدا می یاد!

و دلم چقدر می سوزد...

ما را چه شده که یادمان رفته محرم است و کاروان در راه شام...

یلدا یعنی یک شب با هم بیشتر بودن را جشن بگیریم  و این را دختر 3 ساله بهتر می فهمد... 

نظرات ()



کربلا به ایوب زمین می ماند!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٩/۱٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اینجا کرب و بلاست

وادی که باید به او ایوب زمین گفت!

دیشب سکوت عشق، دشت را فراگرفته‌بود. همه محو نجواهای حسین بودند.

گویی به او اقامه کرده‌بودند نماز شب را، تمامی عاشقان مقهور سرخی عشق.

دیشب صلاه بود و امروز صبر.

صبر و صلاه دلشان را به دل حسین گره زده‌اند.

امروز خورشید بی‌معجر و رنگ پریده، سیاهی شب را شکافت و سر برآورد!

"این کنایه از چیست عمه؟! "

کاروان یکسره دلهره می‌شود!

"نترس میوه دل برادرم، نترس شیرین زبانم، علمدار خیمه‌ها هست."

زمین و زمان، قرار از کف داده‌اند اما به رسم ادب به درخواست حسین، سکوت کرده‌اند...

یاران آمده‌اند که برای او و اهل بیتش سر ببازند، دل را که قبل‌ها باخته‌اند...

همه بی‌تابند و حسین بی‌تاب‌تر!

دل زینب تاب ندارد. بی‌قرار است بی‌قرار...

گویی بر سر نهر اشک نشسته‌اند!

این دل می‌داند که فصل و جدایی در پیش است، فصلی که حتی فکرش، نای زندگی‌کردن را از او می‌گیرد. آخر یک زینب است و یک حسین.

زینب مدام با خود نجوا می‌کند، نجواهایی که دل همه را برده‌است:

" زین پس بدون ساحل آرامش باید دل به دریای صبر بزنم! آخر مرا فقط یک حسین است."

قطره قطره، اشک

نفس نفس، آه

لحظه لحظه، نگاه

ذره ذره، امید

چه شد کربلا را، رمل‌ها را، صورت سرخ را؟

چه شد بوته‌های خار را، گوشواره و خلخال را، گریه‌های کودک سه ساله را؟

چه شد این‌ها را؟!

امشب

همه کنایه خورشید را فهمیدند!

موسیقی حزن، تمام دشت را فراگرفت.

خسته‌ای بانو، می‌دانم

اما

اما هنوز راه بسیار در پیش است، هنوز شام مانده.

همین امشب را فرصت داری، بانو!

کنار خیمه سوخته برادرت بنشین و با او نجوا کن...

حتی امشب ماه هم خجالت کشید که دشت را روشن کند!

گوش کن!

فرات هم نمی‌خروشد. با سکوتش التماس می‌کند که ببخشید او را!

گویی با خود عهد بست تا ابد سکوت کند!

بانو!

خسته‌ای می‌دانم اما اکنون که برمی‌خیزی تا گشتی در اطراف بزنی تا کودکان و زنان، شب را بتوانند کمی استراحت کنند، به خرابه دل من هم سری می‌زنی؟!

گویی پرشده‌است از نامردان و نامحرمان.

دلم هوای رمز و رازهای دل "حر" را دارد، واله و شیدا.

سلاله زهرا به خرابه دل من هم سری می‌زنی؟

بانو!

مرا هم به قافله عشق راه می‌دهی؟!

 

هفته‌نامه زن‌روز- 12 آذر1390


نظرات ()



تو از زمزم به شهاب رسیدی، سردار!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۸/٢٦

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هفته پیش تهران لرزید. لرزه‌هایی که دل خیلی‌ها را لرزاند و اشک خیلی‌ها را غلتاند و غبار غم بر چهره بسیاری نشاند.  گرد غم بر چهره رهبر هم هویدا بود؛ زیبا گفته‌اند که قدر زر زرگر شناسد و قدر گوهر، گوهری.

سردار!

تو گوهری بود که امام خامنه‌ای بسیار دوستت می‌داشت. اما دراین میان به گمانم دوستانت و همسنگران قدیمی‌ات بیشتر از همه دلتنگ‌اند. با خود می‌گویند در باغ شهادت دوباره باز شد و یک مهاجر دیگر پرید.

سردار!

چگونه برای خدا ناز کردی که ناز تو را به نیاز ما خرید؟!

گویی در این ایام آن طرف به تو بیشتر نیاز بود. دل چمران و همت و کاظمی و باقری و... برایت تنگ بود. دلشان می‌خواست تو نیز همراهشان کاروان حسین را از نزدیک یاری کنی...

آن قدر حسینی‌شده‌بودی که در کنارحوض کوثر، ولایت مولا را به او تبریک گفتی و مولا لبیکت را حضوری گرفت و تو را راهی کاروان حسین کرد.

سردار!

به گمانم سرّ همراهی تو با کاروان حسین در آن بود که بی‌تابی دختر سه ساله را در فراغ پدر خوب فهمیدی که تاب آوردی دلتنگی‌های دخترک 5ساله‌ات را!

با خود گفتی این کجا و آن کجا!

رمز رسیدن به کاروان حسین را همان هنگام که با توپخانه‌ات، دروازه‌های بصره را فتح می‌کردی، یافتی اما ماندی تا زکات این دانستنت را بپردازی و این آموختن را به شاگردانت هم بیاموزی.

تقدیر است که بعضی‌هایتان گمنام بمانید و به وقتش خداوند مرواریدهایش را رو کند.

دراین وانفسای دویدن انسان‌های برای لقمه بیشتر! شماها چه خوب زندگی می‌کنید. پنهان در حجاب گمنامی! با تمام وجودتان برای اوجب واجبات کار می‌کنید بی‌هیچ بوق و کرنایی. حتی بعد از رفتنتان هم باید کمی گمنام بمانید، چرا که اصول کارتان این است و اینگونه است که جاودانه می‌شوید.

سردار!

 تو اول از چشمه زمزم* چشیدی که توانستی با شهاب‌ها به آسمان بروی!

شک نکن سردار!

شهاب‌هایت به عشق رسیدن به باورهایت، اکنون تا قلب اراضی اشغالی برد پیدا کرده‌اند.

 

پی نوشت

* شهید حسن تهرانی مقدم در سال 63 آغاز به تأسیس سامانه موشکی زمزم( زمین به زمین) سپاه کرد.

 

هفته‌نامه زن‌روز- 28 آبان 1390

نظرات ()



آهنگ تپیدن دل
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۸/٢۳

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مسیر رسیدن به حقیقت سرشار از لحظه‌های نفس بریست که اگر رگ و پیکرت را آماده نکرده‌باشی، تاب درک نداری...

در این مسیر باید از غبارها ی تعلق رها شوی و  آن وقت است که طعم روایت دلنشینی را خواهی چشید.

روایت صدای قدم‌هایی که انتهایش رسیدن به خویشتن است

روایت شنیدن سرود نغمه آسمان

روایت مزه کردن زمزمه دست‌های قنوت‌شده

روایت آبیاری زمین‌های دلمان به دست آسمان خدا

روایت صبح بیداری که آهسته آهسته از پس حجاب‌های سنگین شب، طلوع می‌کند

روایت ذهن خفته‌ای که خود را از سنگینی خواب رها می‌کند

روایت رسیدن‌هایی که به مثابه شناخت راهی بود برای رسیدن به نور

روایت باز شدن پنجره توسل

روایت رسیدن به قافله صبح

روایت غسل در نهر عشق

روایت بستن محمل و برپاکردن علم

روایت بار امانت به سر منزل مقصود رساندن

روایت تپش دل به لقای شنیدن آهنگ حقیقت

و حال که این روایت  را به چشم دل و دیده نظاره گر بودی، خنکی نسیم صلوات بر محمد و اهل بیتش را می‌توانی بر تن تب‌دار آدمی در فراغ منجی، بچشی.

قصه عجیبی‌ست داستان رسیدن به حقیقت...

 

پی نوشت

* به مناسبت عید غدیر، با چند نفر سنی که شیعه‌شده‌بودند مصاحبه کردم، حس زیبایی داشت روایت‌های به حقیقت رسیدن این مستبصرین عزیز. نوشته بالا هم بعد از جمع‌بندی مصاحبه‌ها به ذهنمان رسید و فرستادیم مجله که تنگ دل مصاحبه‌ها چاپش کنند.

 

**  الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمومنین والائمه علیهم السلام

 

*** در این شب عزیز، بهترین هدیه را شهدای سپاه‌مان، به خدمت مولامان بردند، تنها دارائیشان را...

چه سعادتی که در این شب پا به بهشت گذاشتند...

نظرات ()



ای بلبل عاشق، جز برای شقایق ها مخوان!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۸/۱٢

بسم الله الرحمن الرحیم

شاید شما هم در زندگیتان با آدم‌هایی برخورده‌کرده‌باشید که تا می‌خواهی بهشان انتقاد کنی هنوز حرفت را نزده، چندتا درشت بارت می‌کنند و متحیر می‌مانی که چرا این طور شد! او که خود اهل انتقاد و نقد بود پس چرا حالا تاب چند کلام حرف حساب، تاره آن هم مؤدبانه را ندارد!

این سخن، نقل حال و احوال اهالی هنر این روزهایمان است. اهالی که به قول خودشان بازار برنامه‌های نقد و بررسی کارهایشان همیشه داغ است و هر روز در یکی از این فرهنگسراها برنامه‌ای با این مضمون برپامی‌کنند. البته پربیراه نیست اگر بگویم که کلا در این برنامه‌ها همه نوع خبری هست به‌جز نقدحرفه‌ای و یا غیرحرفه‌ای فیلم‌ها، فقط دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند و از هم تعریف می‌کنند، و نتیجه‌اش هم می‌شود اوضاع کنونی اهالی هنر. این‌قدر کم طاقت و نقدپذیر! که با چند کلمه به جوش می‌آیند و آسمان و ریسمانی بهم می‌بافند که گویی به ساحت قدسی قطبی جلیل‌القدر! توهین کرده‌ای! و درجات و مدارجشان را قلابی خوانده‌ای و من باب تزویر!

اگر گشتی در سایت‌ها و خاصه تریبون‌های اصحاب رسانه و سینما بزنید، خیلی سریع مرجع حرف‌هایم را می‌یابید. چند روز پیش ابراهیم حاتمی‌کیا در نامه‌ای با لحنی شاعرانه و مؤدبانه، میرکریمی را مورد لطف قرارداده و در گوشه‌ای از نامه‌اش هم، گلایه‌ای مختصر و به‌جا از تلخ‌سازان سینمای امروز کرده‌بود اما همین چند کلام گلایه، آنقدر برای برخی تنگ آمد که هنوز جوهر نامه حاتمی‌کیا خشک‌نشده‌بود، برای تخریب او دست به هرکاری زدند و به هر وسیله‌ای دستاویز شدند تا باز هم به این بهانه، از اثری که سراسر سیاه‌نمایی و تلخیست و فقط به درد به به و چه‌چه سیاستمداران سرزمین‌‌های همیشه ابری می‌خورد، حرف بزنند و به قول خودمان، دور بردارند.

حالا امروز باید به آن‌هایی که نامه  حاتمی‌کیا به میرکریمی خیلی برایشان سنگین‌آمده و طاقت دو کلمه حرف را هم ندارند، گفت: ای بابا! دیگر یک انتقاد  و توصیف احوالات و خصلت‌هایتان که لایق چنین جار و جنجالی نبود که! یعنی حتی تاب شنیدن ویژگی‌هایتان را هم ندارید! او که حرف بدی نزده! فقط توصیفتان کرده‌است!

آن‌قدرها هم که فکر می‌کنید آثارتان هنری نیست، به سبب همان تعریف‌های از روی غرض و مرض صاحبان خرس‌بی‌رنگ! گمان کردید خبری هست. شیخ اجل، خوب درباب شما سروده‌است که

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل، شیخان گمراه

همان‌هایی که تا دیروز به‌به و چه‌چهشان در باب ابراهیم  به راه بود امروز در سایت‌ها و صحبت‌هایشان از تمام شدن عمر هنری او می‌گویند! البته این مرام همیشگی آنهاست. همان داستان همیشگی گروکشی. همین قدر بس که درباب آخرین جشنش می‌نویسند او در برابر سلطه ایستاد و حرفش را زد!!!

درست است از دست ابراهیم حاتمی‌کیا دلگیریم چرا که با ساختن برخی فیلم‌ها دل‌نگران شدیم که صاحب "مهاجر"، ایده‌ها و علایقش به کدام سمت دارد مهاجرت می‌کند، دلمان گرفت وقتی که دیدیم سازنده " از کرخه تا راین" با "گزارش یک جشن" از کرخه دور شده و به راین نزدیکتر!

اما با همه این وجود او را به دنبال خرس و بز و نخل و... نمی‌دانیم و باور داریم مانند برخی آویزان این سفارت و آن سفارت نیست! هنوز او را سازنده بهترین و ماندگارترین فیلم دفاع مقدس می‌دانیم. قلم و ذهن او هنوز متعلق به آژانس شیشه‌ایست نه گزارش یک جشن!

خدا کند که هیچ وقت مجوز اکران نگیرد این گزارشت تا همان مردم عادی و کوچه و بازاری که آن را ندیده‌اند، وقتی قرار است از سازنده آژانس برای کودکانشان بگویند، در گوشه ذهنشان به دنبال  جواب سؤال نسل بعدشان نباشند که خواهند پرسید پس چرا همین ابراهیمی که شما از او می‌گویید، گزارش را هم ساخت!

همان "دعوت" و" به رنگ ارغوان"ات ما را بس بود. خداکند که پَهباد نگاه سینمایی‌ات برگردد به همان صدای پلاک‌های اسد، علی، اصغر و غفور و به یادت بیاورند کلام آسید مرتضی را که به تو گفت:

"اما تو «ابراهیم جان»! بسیجی و عاشق بمان و جز درباره عشاق حق و بسیجی‌ها فیلم مساز. و هرگاه خسته شدی، این شعرگونه را که یک جانباز برایت نوشته است بخوان:

ای بلبل عاشق، جز برای گل‌ها مخوان!

دل من یک شقایق است، خونین و داغدار.

ای بلبل عاشق.

جز برای شقایق‌ها مخوان!"

 

هفته‌نامه زن‌روز- 14 آبان 1390

نظرات ()



دزد، بازار آشفته می‌خواهد!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۸/٤

بسم الله الرحمن الرحیم


صفحه حوادث روزنامه‌ها را که باز می‌کنی پرشده‌است از خلاف‌هایی که باور بسیاریشان خیلی سخت است. شاید وقتی با مجرمین و خانواده‌هایشان حرف بزنی هیچ‌کدام از آنها، حتی لحظه‌ای هم گمان نمی‌کردند که شاید روزی تصویرشان به عنوان کسی که مرتکب قتل یا هر جرم سنگین دیگر شده‌است، روی صفحه حوادث روزنامه‌ها و مجلات برود!

به راستی اینها چگونه مرتکب چنین رفتارهایی می‌شوند؟! تا به حال به آن اندیشیده‌ایم؟! یعنی همه اینها خانواده‌هایی لاابالی و بزهکار داشته‌اند؟ پدرشان دزد و قاچاقچی بوده‌ یا آنان که مرتکب آزار و اذیت زنان شده‌اند، مادرانی پاک‌دامن نداشتند؟!

نه! قطعا اینگونه نیست!

اینکه چه چیزی باعث‌شده تا سرانجام آنها اینگونه تلخ شود با وجود آنکه بعضا خانواده‌هایی سالم داشتند، خود داستانی قابل تأمل دارد!

چندی پیش برای خرید البسه‌ای راهی یکی از پاساژهای تهران شدم. اکثر قریب به اتفاق فروشنده‌ها پسران جوان بودند و قریب به اتفاق خریدارها، دخترکانی با سر و وضع آنچنانی!

در بسیاری از موارد وقتی خانمی با وضعی نامناسب وارد مغازه می‌شد، فروشنده جوان، دست و پایش را گم می‌کرد و اصلا یادش می‌رفت که قرار بود فلان لباس را برای شما بیاورد!

البته این اتفاقی بود قابل تحمل‌تر نسبت به مواردی دیگر! چرا که گاهی متأسفانه صحنه‌های زننده‌تری نیز دیده‌می‌شد! مثل زمانی که خانم‌ها لباسی مانند شلوار یا مانتویی را پرو می‌کردند و از فروشنده نیز نظرش را جویا می‌شدند و او نیز مشتاق‌تراز قبل پاسخ‌گو بود!!!

کم‌کم داشتم جواب سؤالم را پیدا می‌کردم. به گمانتان چند درصد درآمد آنها حلال است؟!

مگر درآمد حرام فقط منوط به گران‌فروشی و غش در معامله و مواردی از این دست می‌شود؟! وقتی شکم‌ها از حرام پر شد دیگر نباید از قتل‌ها و... تعجب کرد!

اینها را بگذارید کنار مغازه‌هایی که امروزه پرشده‌اند از عکس‌هایی که سانسورنشده‌! وقتی سری به فروشگاه لوازم‌آرایشی و بهداشتی وحتی فروشگاه‌های تشک و بالشت و...می‌زنید، بعضا آنچنان تصاویر غیرقابل وصفی به رؤیت چشمان مبارکتان می‌آید که حتی از فروشنده خانم هم خجالت می‌کشید. خدا نکند که فروشنده مرد باشد، در این صورت کلا قید خرید را می‌زنید!

در گذشته اگر قراربود، مجله‌ای یا لوازمی مانند سه شوآر، صابون و مواردی از این دست، وارد کشور شود حتما روی تصاویر آن را سیاه می‌کردند اما امروزه خبری از آن کارها که نیست هیچ، بلکه فقط کافیست سری به داروخانه‌ها بزنید تا دستتان بیاید که گویی کسی از این تصاویر اصلا معذب نمی‌شود! و می‌گویند این شمایید که مشکل دارید و فکر بد می‌کنید!!!

فقط خدا می‌داند که جوانان عزب در برابر این همه عشوه‌گری و رفتارها و تصاویر نامناسب تا کی می‌توانند در مقابل وسوسه‌های نفس دوام بیاورند؟! هرچند که این سخن فقط مخصوص مجردها نیست و بسیاری از مشکلات زندگی زناشویی و بعضا درخواست‌های نابه‌جای همسران ثمره همین پرده‌دری‌هاست!

خدایش بیامرزد شیخ اجل، سعدی شیراز را که سرود:

من گرسنه در برابر سفره نان

همچون عزبم بر در........

روحش شاد. باید بگوییم ضمیر در هر زمان و مکان مرجعش را پیدا می‌کند! اکنون در پشت ویترین این مغازه‌هایی که حیا را به حراج گذاشته‌اند، عزب‌ها نشسته‌اند!

در زمان کودکی ‌ما که از این مسائل خبری نبود، صفحات حوادث روزنامه‌هایمان این چنین است، از حال و روز نسل آینده، فقط خدا عالم است!

 

هفته‌نامه زن‌روز- 23 مهر 1390

 

پی نوشت:

تو نمایشگاه مطبوعات تو غرفه کیهان  منتظر حضور گرمتان هستیم.

 

 

نظرات ()



هزار وعده خوبان یکی وفا نکند!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٧/۱٦

بسم الله الرحمن الرحیم


وقتی گشتی توی سایت‌ها و اخبار دیگر کشور‌ها می‌زنی، می‌بینی دنیا پرشده از مبارزه با اسلام و ترویج اسلام‌هراسی! از آمریکا گرفته تا همین کشور‌های دم گوشمان! یکی حجاب را در ادارات ممنوع می‌کند، یکی این ممنوعیت را تعمیم می‌دهد به مدارس و دانشگاه‌ها. یکی هم فراتر می‌رود و می‌گوید در اماکن عمومی داشتن‌حجاب اسلامی جرم است! البته این مبارزه با اسلام فقط منوط به پوشش نمی‌شود به طوری که حتی در بعضی از کشور‌ها پخش اذان از مساجد هم ممنوع شد‌ه‌است.

این زنجیره هیچ‌وقت تمامی ندارد و هر روز یک خبر جدید از این مبارزه تمام عیار، سرتیتر خبر‌ها خواهدبود. اخیرا هم 2 حلقه دیگر به این زنجیره اضافه شد.

پارلمان قزاقزستان اعلام کرد برای مبارزه با افراطی‌گری! تمامی نهاد‌های مذهبی تحت نظارت و کنترل بیشتری خواهندبود و در ادارات دولتی هم، کسی حق نمازخواندن ندارد!

با وجود اینکه حدود 60 درصد مردم این کشور مسلمان هستند اما دولتمردانشان آنچه که در راستای اهداف خودشون است را اجرا می‌کنند حتی اگر به درگیری‌های خیابانی منجر شود.

علاوه بر این خبر تعجب‌برانگیز، خبری دیگری هم سرتیتر اخبار را به خود اختصاص داد. که حسابی سروصدا به پا کرد! بالأخره بعد از چندماه پلیس فدرال آمریکا تأییدکرد که به کارکنانش، مطالب ضداسلامی آموزش می‌دهد؛ مطالبی تحت عنوان اینکه اسلام و دموکراسی با هم در تضاد هستند و هر فرد مسلمان، شخصی افراطی و خشن است و مواردی از این دست.

با شنیدن این خبر‌ها یاد حرف‌های امام راحل افتادم، اینکه چون اسلام منافی منافع مالی و قدرت آن‌هاست با تمام امکانات به مقابله با آن می‌پردازند.

وقتی آدمی تمام این حلقه‌ها را کنار هم می‌گذارد، می‌بیند چقدر آن‌ها در باطلشان محکم هستند اما ما در بعضی مواقع در حقِ حق‌هایمان، کوتاهی می‌کنیم...

دوباره با سرد شدن هوا،  مجددا بازار لباس‌های عجیب و غریب هم داغ می‌شود، گویی باید عادت کنیم به این مدل‌های نابهنجار در تغییرات فصول!

وقتی ما در باب مظهر اسلام، مظهر حاکمیت عفاف، کوتاهی می‌کنیم و به قولی در حقمان محکم نمی‌ایستیم، چگونه می‌توانیم دربرابر این همه هجمه فرهنگی سرپا بایستیم؟!

بی‌حجابی مانند غد‌ه‌ای بدخیم سرطانیست. وقتی در بدن انسان، غد‌ه‌ای بدخیم باشد، دکتر و کادرپزشکی تمام تلاش خود را می‌کنند تا راه درمانی فوری و اساسی برای مقابله با آن بیابد و الا سرانجامی جز مرگ برای بیمار وجودندارد.

بدحجابی نیز به همین شکل است. اگر راهکار درست و به موقع برای آن ارائه نشود، سرانجامی جز مرگ برای عفاف و امنیت جامعه نمی‌توان متصور شد.

برای این معضل می‌بایست راه کار اساسی در دست گرفت و تمامی ارگان‌های مربوطه وظایفشان را انجام دهند نه اینکه تا اعتراضاتی به مقوله حجاب جامعه وارد می‌شود، استانداری و ارگان‌های دیگر، سریع نمایشگاهی برگزار کنند و مدل‌هایی عرضه کنند که عمرا هیچ احدالناسی برای حفظ شخصیت و آبروی خودش هم که شده و از ترس مسخره نشدن، حاضر به استفاده از آن‌ها نیست!

اینکه مسئولین معتقد به کار انتظامی و گشت ارشاد و امثالهم نیستند و می‌گویند باید کار فرهنگی کرد، هم درست است و هم در مواردی نادرست اما خدا وکیلی از آن همه حرف و سخن که این کار را می‌کنیم یا آن کار را در دستور داریم، ما که چیزی ندیدیم! مصداقش هم، همین بوتیک‌ها و فروشگاه‌های عرضه پوشاک!

متأسفانه این قصه پرغصه به همین جا ختم نمی‌شود، این روزها در باب بدحجابی تذکر دادن و امربه معروف کردن،  دل شیر می‌خواهد و سر نترس. لااقل قدیم‌تر‌ها یک حسبیه‌ای بود که این ارزش را زنده نگه‌می‌داشت.

با این اوضاع که ما درپیش داریم به گمانم اگر پروین زنده بود، شعرش را عوض می‌کرد و می‌گفت:

"مست، محتسبی به ره دید و گریبانش گرفت

محتسب چیزی نگفت و زبان به کام گرفت" 

هفته‌نامه زن روز - 16 مهر 1390

‌

دل نوشت:

* یا ضامن آهو!

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت

جایی ننوشتند گنهکار نیاید...

 

** متأسفم برای دوستانی که فرمایشات چند روز پیش حضرت آقا را درباره اختلاس، حمل بر این کردند که درباره اختلاس اصلا کسی چیزی ننویسد! خدایا کمی بصیرت...

 

نظرات ()



آواز دهل از دور خوشه!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٧/۱٠

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعات اولیه صبح است و خیلی از طلوع خورشید، زمان نگذشته. با شروع مهر، خیابان شلوغ‌تر شده‌است و وسایل نقلیه‌ای مثل مترو، بیشتر شبیه دستگاه فشار!

با عبور از هر ایستگاه، جمعیت قطار بیشتر می‌شد. درحال و هوای خودم بودم که یکی از مسافرین پرسید: واگن جدیدی که برای خانم‌ها اختصاص داده‌اند، کدام قسمت قطاراست، سر قطار یا انتها، یا وسطش؟

هنوز سؤالش کامل تمام نشده‌بود که یکی از خانم‌ها، که از ظاهرش هم پیدا بود، کارمند است، گفت: یه واگن دیگر، برای خانم‌ها؟! یعنی که چی؟! جمعیت مردها کمتر شده؟ پس مردها چی کار می‌کنن؟ نشستن تو خونه و زن‌ها رو انداختند، جلو!

لحن حرفش، دنیایی حرف داشت! از آن دست زن‌هایی بود که شاکی از جمعیت ذکور!

زمزمه‌ها شروع شد و دراین میان، دخترک جوانی که درکنار دوستانش ایستاده و هفت قلم آرایش‌کرده‌بود و من متعجب از اینکه، چه ساعتی از خواب بیدار‌شده که توانسته این چنین خودش را درست کند، گفت: بهتر! خودمون میریم سرکار و نیازی نیست محتاج این مردها باشیم! آن دوران گذشت که زن‌ها زیر دست مردها بودند! همه دنیا روز زن‌ها گرفتند، تو اروپا و آمریکا شغل‌های اصلی دست زن‌هاست و...

دلم به حالشان سوخت! چقدر خالی‌اند.. درست مثل سطلی که از شدت خالی‌بودن، هرچه دم دستشان می‌آید، درونش می‌ریزند، فکر و ذهن خود را با چه دروغ‌هایی پر کرده‌اند

غرب، پیشرفت، آزادی، رؤیای تساوی زن و مرد  در غرب...

می‌خواستم بگویم، اصلا خبر دارید در دنیا چه خبر است؟! اصلا می‌دانید درهمین کشورهایی که نام می‌برید، حقوق زن و جایگاه زن،چه تعریفی دارد؟! خبر دارید در یکی از همین کشورهای متمدن! غرب که از قضا، ادعاهایش گوش دنیا را کَر کرده‌است، چگونه به زن نگاه می‌کنند؟!

درهمین آمریکا که نامش را بردید، به راحتی دختران را در قفس کنار خیابان می‌گذارند و مثل برده، خرید و فروششان می‌کنند! و دستگاه‌های قضایی و پلیس هم، فقط نظاره‌گرند! و قوانین درخور خوی حیوانی‌شان کاری از پیش نمی‌برد و مانع قاچاق دختران نمی‌شود و قاضی‌ها هم به پرونده‌های این بخت برگشته‌ها، اعتنایی نمی‌کنند، و این یعنی اوج احترام به زن!

به راستی درچنین کشورهایی که سالانه 32 میلیارد دلار توسط باندهای جنایتکار قاچاق انسان، پول‌شویی صورت می‌گیرد، حتما هم حقوقی برای زنان وجود دارد!

تمامی این‌ها از ذهنم می‌گذشت و به خیال خام دخترک و زن‌های جوانی که حرف‌های او را تأیید می‌کردند، فکر می‌کردم.

آمدم حرفی بزنم که با صدای « مسافرین محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت صادقیه و فرهنگسرا را دارند...» فهمیدم فرصت تمام است. چه زود می‌گذرد، زمان!

ای کاش الگوهای مناسب‌تری برای خود انتخاب کنیم... 

 

نیویورک؛ فروش زنان جوان در قفس!!!!

 

 

هفته‌نامه زن روز - 9 مهر 1390

 

پی‌نوشت

عکس‌های دلخراش‌تر دیگری هم در هفته نامه چاپ شده‌بود که ترجیح دادم فقط همین رو بگذارم...

 

نظرات ()



تو را من چشم در راهم...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٦/۱٩

 

بسم الله الرحمن الرحیم


سال‌روز ربوده شدنش بود که پیامکی برایم ارسال‌شد: 

«هر وقت که نامت می‌آمد، می‌گفتیم "اللهم فک کل اسیر"

آه یادش به خیر با ذکر "رد کل غریب" چه حالی داشتیم

خدایا چه عالمی داشت، آهنگ ندای «"تو را من چشم در راهم..."

راستی تو در این سال‌ها که اسیر بودی، می‌خواهی باور کنم که تو در بند قذافی ماندی، نه...

آه معشوق چمران، چقدر دلم برایت تنگ‌شده...

9شهریور، سالروز ربودن نابغه ایرانی و امام مقاومت، امام موسی‌صدر...»

دلم گرفت از این پیام، 30 سال از ربوده‌شدنش به دست آن مردک دیوانه و خودشیفته می‌گذرد، ما چه کرده‌ایم؟!

تنها بلدیم سال‌روزها همایش برگزارکنیم و کمیته پیگیری تشکیل دهیم و یا پیامکی برای یادآوری بزنیم! اما تا به‌حال با خودتان فکر کرده‌اید، اینها چه فایده‌ای دارند؟!

درست است که یاد و نام افراد باید زنده نگه‌داشته‌شوند اما وقتی خود فرد زنده‌است چرا به عکس و تصویرش اکتفا می‌کنیم؟!

دوستی داستان رمانی را برایم تعریف‌می‌کرد که در زمان قبل از انقلاب، شاه ملعون ایران برای اینکه بگوید درحال انجام کارهای اصلاحاتی است و کار تبلیغاتی انجام دهد، عرصه را برای فعالیت یک شرکت آمریکایی تنگ و 2 مدیر ارشد آن را دستگیر کرد و شرایط را طوری هماهنگ کرد که به هیچ عنوان امکان آزادی آن دو آمریکایی ممکن نباشد، مدیر اصلی این دو نفر که در آمریکا زندگی می‌کرد، تمام تلاش خود را می‌کند که از طریق راه‌های دیپلماسی، 2 کارمند خود را آزاد کند اما چون اوضاع ایران آن زمان را نامساعد می‌بیند یک گروه چریکی آماده‌می‌کند تا بتواند 2 مدیر خود را از هر راهی که ممکن است، از بند نجات دهد.

مقایسه نابه‌جایی است اما نمی‌دانم چرا یاد امام موسی‌صدر افتادم، ما برای او چه کار کرده‌ایم؟!

در طول ماه‌های اخیر، شرایط لیبی دستخوش تغییرات بسیاری شد، تغییراتی که قدم به قدم بر سرنگونی دولت قذافی رسید و با شروع این تحولات در لیبی، بازار اخبار درباره امام موسی‌ صدر هم داغ شد.

گمانه‌زنی‌ها درباره بازگشت او شروع شد و البته بماند که عده‌ای هم طبق معمول برای منافع غرب بیل زدند و از شهادت ایشان سخن گفتند. با این اوصاف اما ما باز هم بیشترین کاری که توانستیم بکنیم تشکیل کمیته بررسی و مواردی از این دست بود تا بگوییم امام موسی‌صدر، در زندان‌های لیبی جابه‌جا می‌شود! یا بگوییم اگر دستگاه دیپلماسی و وزارت خارجه با دولت انتقالی لیبی همکاری داشته‌باشد، می‌توان برای آزادی امام موسی کاری کرد و الا باز همان آش است و همان کاسه!

کسی نیست از خود بپرسد با این کارها امام موسی صدر آزاد می‌شود، مگر؟!

آن قذافی که خود را مثل زن‌ها، آرایش می‌کرد، مگر طبق آداب دیپلماسی و قوانین بین‌الملل امام موسی را ربود که شما اکنون منتظر عملکرد دولت انتقالی! لیبی هستید؟! دل به رایزنی‌های دیپلماسی خوش نکنید!

در آن کشوری که سنگ روی سنگ بند نیست و ناتو زیر سایه امن قوانین بین‌الملل! مردم لیبی را در نماز عیدفطر به خاک و خون می‌کشد، نمی‌شد با پیگیری های جدی، دست‌کم خبر قطعی زنده‌بودن امام موسی را به دوستداران ایشان نوید ‌داد؟!


 مجله زن روز - 19 شهریور 1390

 

نظرات ()



بهای این سکوت‌ها چیست؟!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٥/۱٥

بسم الله الرحمن الرحیم

حتما به یاد دارید، عکس مادر ژاپنی و بچه‌اش را که در اثر سونامی ژاپن زیرخروارها خاک مدفون شده‌بودند و خبرشان صدر اخبار تمامی رسانه‌های غربی را تصاحب کرده‌بود.

اکنون می‌خواهیم بگوییم جهانی‌شدن این خبر دلیل بر آن نیست که رسانه‌های غربی عطوفت جاری در آن حادثه را درک و تحسین کرده‌بودند بلکه آن عکس فقط شگفت‌زده‌شان کرده‌بود چون اگر خلاف این بود قطعا در برابر عکس مادر و کودک فلسطینی هم، این سکوت سنگین کنونی خود را می‌شکستند.

زمانی که در رسانه‌های تبلیغاتی غرب از ایثار آن مادر ژاپنی صحبت می‌کردند، درست مشابه همان رخداد که نه، دلخراش‌تر از آن، در نقطه‌ای دیگر از این کره خاکی، اتفاق‌افتاده‌بود. یک مادر و کودک فلسطینی آخرین لحظات زندگی خود را در آغوش هم در برابر تیربار صهیونیست‌ها با زندگی وداع کردند اما شیپورهای خبری دنیا، چه بی‌تفاوت از کنار این اتفاق دلخراش گذشتند. نباید هم از این جماعت خودفروخته به شیطان چیزی بیش از این را توقع داشت! اگر آن مادر و کودک ژاپنی هم مسلمان بودند قطعا دراین دنیای سانسور خبری غرب، غرق ‌می‌شدند و خبری از خبرشان نبود.

این است همان اداعاهای حقوق بشرشان!

  

*****

هر زنی از زمانی که می‌فهمد مادرشده در آرزوی آن روزی است که کودک خود را در آغوش بگیرد. اما درهمین نزدیکی‌مان هستند زنانی که مادر شدن برایشان یک کابوس است، کابوسی که حتی با فکر کردن به آن، وحشت تمام وجودشان را فرامی‌گیرد.

بعد از ویتنام و ژاپن و لائوس و دیگر کشورها اکنون نوبت عراق است که طعم شعارهای تو خالی حقوق بشر آمریکا را بچشد. یکی از دستاوردهای جنگ آمریکایی‌ها برای عراق، تولد نوزادانی است که ناقص‌الخلقه‌اند. آمارها نشان می‌دهد از هر 16 کودک، یک کودک عراقی ناقص‌الخلقه است.

ظاهر این کودکان به قدری وحشتناک است که به کودکان هیولایی معروف شده‌اند. برخی از آنها اصلا سر ندارند یا دو سر دارند یا دارای سرهای خیلی بزرگی هستند که گمان می‌کنید هر آن، ممکن است سرشان متلاشی شود.

تمامی این‌ها نتیجه استفاده مدعیان حقوق بشر از سلاح‌های ممنوعه است. سلاح‌هایی مانند فسفر سفید و سلاح‌هایی حاوی اورانیوم رقیق‌شده و غنی شده.

به این جنایات اضافه کنید کاری که نظامی‌های آمریکایی با کودکان عراقی می‌کردند. آنها از کودکان می‌خواستند تا پوکه گلوله‌هایشان را جمع کنند و به آنها بدهند و در مقابل نان و یا خوردنی بگیرند. کودکان معصوم هم برای بدست آوردن یک لقمه نان تن به این کار می‌دادند، غافل از اینکه این پوکه‌ها آغشته به اورانیوم‌اند!

آیا این‌ها چیزی جز نسل کشی پنهان است؟!

 

*****

هر از چند وقت یکبار خبر یکی از جشنواره‌های عجیب و غریب غربی‌ها به کل دنیا مخابره می‌شود. جشنواره گوجه‌فرنگی، جشنواره سبزیجات، جشنواره بزرگترین پیتزای دنیا و جشنواره فلان و جشنواره بهمان و...!  متأسفانه چند سالی است که چنین جشنواره‌هایی، دامن خودمان را هم گرفته‌است.

تمامی این جشنواره با هزینه‌ای گزاف و با حیف و میل‌کردن انواع و اقسام مواد غذایی برپا می‌شود، فقط برای سرگرمی! زمانی که آنها غرق درهیاهو و سرمستی خود هستند، فریادهای عده‌ای در لابه‌لای خنده‌های مستانه‌ آنها گم می‌شود. فریادی که ناشی از جدال با قحطی و گرسنگی‌ست! جدالی که سرانجامی جز مرگ ندارد!

در روزهای گذشته عکس‌های فاجعه سومالی دل خیلی‌ها را به درد آورد. اما اسف بارتر، سکوت و بی‌تفاوتی کشورهایی است که مدام دم از حقوق بشر می‌زنند.

 

و چقدر دردناک است صدای سکوت دلخراش جامعه بین الملل در برابر این همه فاجعه!

آنها فقط، سمفونی حقوق بشر به راه انداخته‌اند ...


مجله زن روز-  15 مرداد 1390 

نظرات ()



ورود خانواده ممنوع!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/۱۸

بسم الله الرحمن الرحیم

نگاهی به فیلم در حال اکران "ورود آقایان ممنوع"

با بررسی:

 * خانم دارابی، فردی مذهبی یا ضد مرد؟

 * ورود آقایان ممنوع، طنزی فاخر و خانوادگی یا .....؟!

 * ادبیات فیلم

 * نقطه قوت فیلم

 

مطلب در ادامه...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دوستی دوستی، از سرت می‌کنند پوستی!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/۱٦

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از آنجایی که مسئولین شهری چندی است علاقه زیادی به مقوله افتتاح و رُمان و قیچی پیداکرده‌اند، برآن شدند که افزایش نرخ کرایه‌های وسایل حمل و نقل شهری را طی یک مراسمی، افتتاح کنند!

از قضا این مراسم در جنوب شهرتهران برگزارشد و مسئولین رده بالا هم به دلیل تراکم برنامه‌های افتتاح و بعدمسافت از طریق ویدئو کنفرانس، مراسم افتتاح را انجام دادند!

طی این مراسم مسئولین برگزارکننده، افزایش نرخ کرایه‌ها را فقط حدود 15درصد!!! اعلام‌کردند و برای اثبات ادعایشان چند نمونه را برای حضار مثال زدند:

مسیر فلان تا فلان، 190تومان و 5زار!

مسیر فلان تا فلان، 185تومان و 2زار!

و...

به نقل از شاهدان عینی! یکی از حضار وسط صحبت‌های آقای مسئول پرید و گفت:

" اصلا...بــــــــــــــــوق... که قیمت‌ها افزایش‌پیداکرده، آخه یکی بگه این خرده‌های تهش چه صیغه‌ایه؟!"

آقای مسئول که از رفتار این فرد ناراحت شده‌بود، خواست یک چیزی به او بگوید اما با خود گفت:

" باز خدا پدرش را بیامرزد که "دو، دو" نکرد!" سپس آب‌دهانش را قورت داد و گفت:

"با بانک مرکزی هماهنگ می‌کنیم تا شهروندان عزیز به مشقت نیفتند!"

چند روز بعد...

اخبار: به دلیل موج عظیم افزایش تقاضای مردم برای خرید سکه‌های 100ریالی و 200 ریالی و 5زاری و...، قیمت این سکه‌ها به شدت افزایش یافته‌است، به طوری‌که هر سکه 100ریالی حدود 500 ریال خرید و فروش می‌شود!!! بانک مرکزی برای کنترل بازار، اعلام‌کرده‌است، آنقدر گونی گونی سکه‌های 100ریالی و 5زاری وارد بازار می‌کنیم تا بازار اشباع شود!

سیخونک‌چی

 

 هفته‌نامه زن‌روز- 18 تیر 1390
 

نظرات ()



اینجا واقعا کویته!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/۱۱

بسم الله الرحمن الرحیم


«سلوی المطیری» نامزد سابق ورود به مجلس کویت، خواستار تصویب قانونی برای فراهم‌شدن امکان ورود مردان زیبارو از کشورهای اسلامی به منظور ازدواج با دختران کویتی شد.

به ما گله می‌کنن که چرا آنقدر کار به کشورهای دیگه دارید! خب، خدا وکیلی خودتون بگید، اون از هفته پیش که نماینده مجلس کویت، درخواست تصویب قانون پرداخت پاداش 15هزار دلاری به مردانی که ازدواج مجدد می‌کنند را بیان کرد و این هم از گفته این هفته خانم المطیری!

خداییش شما باشید چه می‌کنید؟! خب خودشون سوژه میدن دست آدم!

المطیری در یک مصاحبه مطبوعاتی گفته که چون زنان کویتی، نازپرورده و دارای شخصیت‌های قوی هستند و دوست دارند رهبری و مدیریت امور را دردست داشته‌باشند، بنابراین با همسران کویتی خود، سرسازگاری ندارند و زندگی‌شان دچار تنش می‌شود و سرانجام کار به طلاق می‌کشد!

به خاطر همین عدم تفاهم‌ها، باید در کشورهایی که افراد مسلمان در آنها ساکن هستند، دفاتری به نام «مردان زیبارو» تأسیس شود و آن مردان زیباروی مسلمان برای ازدواج با دختران کویتی ثبت‌نام کنند. و دختران کویتی هم می‌توانند از طریق آلبوم، همسر مورد نظر خود را از بین ثبت‌نامی‌ها، انتخاب کنند!

این سرکار خانم اضافه کرده‌اند که هدف از این کار، اصلاح‌نژاد در کویت است! و وقتی کشور قادر است همسران زیبارو، تربیت یافته و دوست‌داشتنی وارد کند، چرا این کار را نمی‌کند؟!

توجه داشتید!

ایشون اصلاح نسل رو یک چیزی شبیه اصلاح مرکبات درنظر گرفتند! و از همه مهم‌تر، چقدر مردان کویتی رو تحویل گرفتند! با گفته ایشون، یعنی مردهای کویتی نه زیبا هستند! نه تربیت یافته‌اند! نه دوست داشتنی! (بله!)

البته المطیری بیان‌کرده، آقایانی که در این طرح عام‌المنفعه ثبت‌نام می‌کنند، باید با اخلاق، با ایمان، متواضع، زیبارو، مهربان باشند و خواسته‌های همسرشان را اجرا کنند و از او اطاعت کنند و مهم‌تر اینکه، ناز او را بخرند!

فکر کنم ایشون حین شمردن این خصوصیات، نفس کم‌آوردن و الا با توجه به تواضعشون! احتمالا این شروط ادامه داشت!

امیدوارم با درج شدن این خبر، در خبرگزاری‌ها، برخی مسئولین محترم با توجه به داغ‌شدن بحث معضلات ازدواج در کشورمون، تصمیم به الگوگیری نکنند! مثل اون جریان «لویی جرگه»!

خانم‌ها هم توجه داشته‌باشند، زین پس زیاد با آقایونشون کل نندازن که خوب سوژه‌ای دست همسران گرامشان موجود است.

البته گفتنی است آقایونی هم که از این خبر بدشون نیومده و برای سربه‌سر گذاشتن با خانم‌هاشون دوست دارند مدام این خبر را در منزل یادآوری کنند، قبل از گفتنش، یه نگاهی به آینه بندازن!

سیخونک‌چی

 

پی نوشت:

هفته ‌نامه زن‌روز- 11 تیر 1390

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



آدم گدا این همه ادا!‍
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۳/۱٢

بسم الله الرحمن الرحیم

مهد تمدن، مهد آزادی و دموکراسی، کشور افسانه‌ای، سرزمین حقوق بشر و ضدتبعیض. وقتی این واژه‌ها را می‌شنوید، یاد کجا می‌افتید؟

تنها کشوری که تمام این القاب پرطمطراق را یدک می‌کشد(!) بله، دقیقا فقط روی کاغذ و توی حرف یدک می‌کشد، کشوری نیست جز فرانسه! تازه ما فقط نصف این عناوین و القاب که یک تریلی می‌خواهد بکشدش را گفتیم والا این‌ها که کم نمی‌آورند!‌کشد، کشوری نیست جز فرانسه! تازه ما فقط نصف این عناوین و القاب که یک تریلی می‌خواهد بکشدش را گفتیم والا این‌ها که کم نمی‌آورند!

خودشان که همه ادعاهایشان را باور دارند، حتی برای اثباتش، عضو انواع و اقسام کنوانسیون‌ها هم شده‌اند، نمونه‌اش کنوانسیون رفع تمام اشکال تبعیض از زنان.

فرانسه سال 1983 به این کنوانسیون پیوست، درست 28 سال پیش! 28 سال فرصت خوبی است برای تحقق این همه ادعا اما بنا بر گزارشات کمیته کنوانسیون، اوضاع نگران کننده‌ای در رابطه با تبعیض علیه زنان در فرانسه وجود دارد!

گاردنگیرید، که چون حالا نجف‌زاده را از فرانسه اخراج کرده‌اند، ما هم داریم الکی به فرانسه گیر می‌دهیم!

آمار و ارقام و گزارشات را ما نمی‌گوییم، خودشان می‌گویند و معتبر هم هست! مناظره انتخاباتی هم نیست که در آمار دست ببریم!

طبق آخرین گزارش ملی فرانسه به CEDAW موارد نقص حقوق زنان در این کشور از نظر کمیته، نگران کننده‌بوده‌است. سیاست موجود در کشور فرانسه تبعیض‌های شغلی فراوانی را شامل حال زنان کرده‌است. به طوری که نه تنها شاهد حضور اندک زنان در مشاغل رده بالا، مناصب دولتی به ویژه در سطح بین‌المللی و تدریس در آموزش عالی و مؤسسات خصوصی هستیم بلکه حتی در مجامع دپارتمانی و مجلس ملی فرانسه نیز حضور ضعیفی دارند.

علاوه بر تبعیض در حیطه شغلی، شواهد حکایت از نبود وجود قوانین حمایتی از زنان دارد، کمیته رفع تمام اشکال تبعیض علیه زنان از افزایش چشمگیر خشونت علیه زنان به ویژه در خانواده‌ها ابراز نگرانی کرده است. تحقیقات نشان داده‌است در هر سه روز یک زن توسط همسرش قربانی خشونت منجر به مرگ می‌شود!

این بدرفتاری‌ها با زنان و دختران و سوءاستفاده از آنها زمانی بسیار قابل تأمل است که تنها 3درصد شکایت زنانی که مورد تبعیض جنسیتی قرارگرفته‌اند، در دادگاه‌ها مطرح می‌شود(!)

البته این آش زمانی شورتر می‌شود که در قانون اساسی کار فرانسه، تعریف واضحی از خشونت جنسی وجود ندارد! و نتیجه این بی‌قانونی در کشور قانون(!) دست آخرش هم باید به جایی ختم شود که یک سوم بارداری زنانش، ناخواسته باشد که نیمی از آنها هم جنین خود را داوطلبانه سقط می‌کنند!

در بررسی‌های کمیته مذکور، اوضاع برای زنان مهاجر بغرنج‌تر است. زنان مهاجر در کشور مهدآزادی مورد تبعیض بیشتری قرار می‌گیرند و نرخ بیکاری آنها تقریباً 2برابر زنان غیرمهاجر است. آن دسته از زنان مهاجر هم که مشغول به کارند، اکثر در مشاغل درجه سه‌ای مانند خدمتکاری و نظافت مشغول هستند.

گفتنی است که در گزارش ملی فرانسه اطلاعات مربوط به اجرای کنوانسیون نام‌برده در استان‌ها و مناطق فراسوی دریای این کشور، ناقص است و اطلاعات کافی در مورد اوضاع زنان روستایی و میزان اجرای بخش‌های مختلف کنوانسیون در آنجاها وجود ندارد والا معلوم نبود این آش چقدر شورتر می‌شود!

 

  هفته نامه زن روز  -3 اردیبهشت 1390

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



وای به روزی که قاچاقچی، گمرک چی بشه!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۳/٤

 

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی می‌گویند دنیای امروز، دنیای رسانه است و این بنگاه‌های خبری هستند که حرکت و مسیر ذهن مردم دنیا را تعیین می‌کنند بی‌دلیل نیست. وقتی چرچیل گفته‌بود اگر من تلویزیون و رسانه داشتم دنیا را فتح می‌کردم، خوب به ارزش و اثرگذاری این ابزار پی‌برده‌بود.

بنگاه‌های سخن‌پراکنی آنچنان اصل و فرع را بهم می‌پیچانند و جا‌به‌جا می‌کنند که گاهی گمان می‌کنی خود گوینده خبر نیز به گفته‌های دروغینش و یا آمیخته با دروغ! خود ایمان دارد!

اولویت‌های خبری را آنچنان بر حسب خواست خود می‌چینند و تعریف می‌کنند تا به هدف خود برسند و آب از آب هم تکان نمی‌خورد! و این است قدرت رسانه و عصر تکنولوژی!

نهم اردیبهشت ماه امسال دست بر روی هر شبکه خبری که می‌گذاشتی از بی.بی.سی گرفته تا ام.بی.سی، همگی صدر اخبارشان، خبر عروسی سلطنتی انگلستان بود و البته به دور از انصاف است که سرسپردگی این بنگاه‌ها را در همین یک جمله بسنده کنیم چرا که این بوق‌های تبلیغاتی در آن روز تمام هم و غم خود را بر این امر گذاشته‌بودند که مردم دنیا از کوچکترین و بی‌ارزش‌ترین مسأله و حواشی این مراسم، بی‌خبر نگذارند.

برای بی.بی.سی مهم نبود که در بحرین و یمن و لیبی چه بر سر مردم بی‌گناه و کودکان و زنان می‌آید اما مهم بود که دنباله لباس پرنسس کیت چندمتر بوده، چه تعداد مروارید در لباس او بکار رفته‌است و یا خیاط‌ها هر چند ساعت یک بار سوزن‌های خود را عوض می‌کردند!

و این جهت گیری‌ها، زمانی که شبکه ام. بی.سی1 به جای پوشش خبری اعتراضات مردم کشورهای منطقه، لحظه‌شماری می‌کرد نماز جمعه مسجدالحرام پایان یابد تا نکند از قافله عقب بماند و به سیل شبکه‌های پوشش دهنده مراسم ازدواج سلطنتی بپیوندد! از بی.بی.سی و دیگر شبکه‌های سلطنتی انتظاری بیش ار این نمی‌رفت!

اگر در آن روز سری به سایت یاهو هم می‌زدید، بی‌شک فکر می‌کردید به سایت رسمی کاخ باکینگهام رفته‌اید! سایت یاهو که مثلا فراملیتی است حتی در آن روز لگوی خود را هم تغییرداده‌بود و تمامی مطالب صفحه نخست خود را به گزارش لحظه‌به‌لحظه این مراسم قرون وسطایی اختصاص‌داده‌بود! تمامی این هیاهوهای مدعیان دروغین دموکراسی در حالی بود که همدستان و هم‌پیمانانشان در نقطه‌ای از این کره‌خاکی، در سکوت مرگبار سازمان‌های بین‌المللی، دست به جنایات انسانی زده‌بودند و می‌زنند.

مدعی این بی‌تفاوتی همین بس که در فهرست اسامی دعوت‌شدگان به مراسم ازدواج نوه ملکه، کسانی همچون ولیعهد بحرین حضور داشتند! ولیعهدی که این روزها مردمان کشورش از دست نیروهای آل خلیفه در خانه‌ها و بیمارستان‌های خود نیز امنیت ندارند و دعوت او نشان از بی‌توجهی و بی‌اهمیتی کامل خاندان سلطنتی بریتانیا به مسائل حقوق بشر است.

این قبیل رفتار از انگلیسی‌ها خیلی هم دور از انتظار نیست و سیاست آنها پر از تناقض است، مثلا نظام حاکم بر این کشور. حکومتی است مبتنی بر نظام سلطنتی و در حقیقت این یعنی فقدان دموکراسی. آن هم در کشوری که مدام سنگ حقوق بشر و دموکراسی را به سینه می‌زند و به این بهانه به کشورهای دیگر لشکرکشی می‌کند و بر نظام سیاسی و اقتصادی و حکومتی کشورها مسلط می‌شود و افراد دست‌نشانده خود را بر سرکار می‌آورد و آن وقت است که باید بگوییم امان از روزی که قاچاقچی گمرک چی شود!

جالب است که بدانید آنها در تبلیغات بین‌المللی برای توجیه نظام سلطتنی خودشان، نقش ملکه و پادشاه در سیستم سیاسی انگلیس را کم‌رنگ و در حدصفر عنوان کرده‌اند اما براساس متن قانون اساسی انگلستان، نقش پادشاه یا ملکه در سیستم قانون‌گذاری و قضایی و امنیتی و اجرایی بریتانیا و تعیین سیاست‌های این قوا یک نقش حداکثری است و بقیه مسئولین دولتی نقش حداقلی دارند! و تمامی نمانیدگان مجلس اعیان مستقیما به دستور ملکه یا پادشاه منصوب می‌شوند! که ازاین میان باید تعدادی از نمایندگان از اعضای کلیسا و مراکز شبه‌مذهبی باشند! و خود ملکه علاوه‌بر ریاست مجلس عوام و اعیان، ریاست کلیسای اعظم بریتانیا را نیز برعهده دارد و این دقیقا یعنی سیاستی که آمیخته با دیانتشان است!(تعجب کردید؟) این هم دومین تناقض! حال آنکه سال‌هاست بر طبل جدایی دین از سیاست می‌زنند و اما خود سیاستشان تنیده در دیانتشان است. البته دیانتی که تحریف‌شده‌است.

ناگفته نماند که سرویس‌های اطلاعاتی و جاسوسی بریتانیا نیز مستقیما زیر نظر ملکه یا پادشاه هستند و همچنین قضات عالی دادگاه‌های انگلیس و کشورهای تابعه- کانادا، استرالیا، نیوزلند و... - و فرامانداران این کشورها را نیز او تعیین‌می‌کند! با این وجود باور کنیم که ملکه صرفا یک منصب تشریفاتی است؟! به راستی در کشوری که نظام حاکمیت و سیستم سیاسی‌اش در حد عقب افتاده‌ترین کشورهای استبدادی و بر اساس قوانین آپارتایدی و برتری‌نژادی است، ادعای دموکراسی ادعایی مضحک نیست؟!

اما تناقضی دیگر، مسأله‌ای بود که در مراسم ازدواج سلطنتی، بسیار تأمل برانگیز است و آن، نوع پوشش زنان شرکت‌کننده در مراسم بود.


وقتی به مدل و الگو لباس‌هایی که توسط رسانه‌های وابسته به این نظام‌ها ترویج می‌شوند نگاه می‌اندازیم، فرهنگی جز برهنگی نمی‌یابیم اما در مراسم خاندان سلطنتی نشانی از آن الگوها و مدل‌ها و برهنگی‌ها نبود!

شاید همین مقدار بسنده کند که بیاندیشیم که آنچه توسط سازمان‌های تبلیغاتی و رسانه و کالاهای فرهنگی به خورد دیگر کشورها می‌دهند، از مسائل سیاسی گرفته تا مسائل خرده جامعه، بسیاری را برای خود نمی‌پسندند اما برای دیگران چرا!!!
فرصت آن نرسیده‌است که قبل از الگوگیری از آنها، کمی بیاندیشیم؟


هفته نامه زن روز- 17 اردیبهشت  1390

نظرات ()



آدم ناشی، سرنا رو از سر گشادش میزنه!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱/٢۸

بسم الله الرحمن الرحیم

تلویزیون را که روشن می‌کنی، پرشده از میزگرد و بحث و نقد. از نقد مباحث سیاسی و اقتصادی گرفته تا به نقد فیلم و هنر هفتم یا همان جادوی عصر جدید! اتفاقا از کارشناسان خوبی هم در میزگرد و نقدهای هنر هفتم استفاده می‌کنند که انصافا خوب به مسائل و مباحث پشت پرده فیلم‌های عصر جدید می‌پردازند و به خوبی برای مخاطب روشن می‌شود که در دنیای امروز، رسانه به عنوان بهترین ابزار برای ترویج و القای افکار انحرافی بیگانگان است و آنها تمام سرمایه‌گذاریشان را بر روی این جعبه جادویی گذاشته‌اند، چه آن زمان که ویدئوها پا به خانه‌ها گذاشتند و چه امروز که شاهد حضور ماهواره‌ها و اینترنت در هر روستایی هم هستیم. از قضا غالب مخاطبان این برنامه‌ها یا شیفتگان نیمه شب هستند و یا مخاطب خاص این برنامه! چرا که تا ساعت 12 شب باید لحظه‌شماری کنند و بیداری بکشند تا در زمانی که همه خوابند(!) شاهد پخش برنامه‌هایی به این مهمی باشند.

البته قصه زمانی قشنگ می‌شود که شاهد پخش خود فیلم‌ها، درست در ساعات اوج مخاطب هستیم، احیانا اگر نقد فیلم را هم مسئولین رسانه ملی در کنداکتور برنامه قرار داده‌باشند، زمانی است که همه خوابند! و این برنامه‌ریزی، دقیقا یعنی اوج فهمیدن و درک‌کردن جنگ نرم و شبیخون فرهنگی! 

در دوران کنونی که صاحبان سرمایه و سردمداران شبکه‌های جهانی از کوچکترین لحظه‌ها برای القای اهداف خود استفاده می‌کنند، ما و مسئولین فرهنگی‌ مان خفته‌ایم تا خوراک روحی جوان و نوجوان عصر معناخواهی و خسته از نزاع‌ها را دستگاه‌های فرقه‌ساز خواهان نظم نوین جهانی تهیه کنند و فرقه‌های مختلف انحرافی، معناگرایی‌های مورد نظر خود را در جوامع بسط دهند.

کانون‌های غربی و صهیونیستی به اثرگذاری گام به گام جنگ نرم پی‌برده‌اند وما هنور اندر خم سمینارها و همایش‌هایی در تعریف جنگ نرم هستیم و گویی این جنگ تمام عیار را هنوز باور نکرده‌ایم!

دشمنان قسم‌خورده ما با صرف هزینه‌های هنگفت، دست به ساخت فیلم‌های متعدد می‌زنند که سراسر پر است از نمادهای اسلام ستیزی و تبلیغ جادو و سحر و کابالا و بودائیست، به امید آن که بتوانند این فیلم‌ها را که ذهن جوان و نوجوان ما را هدف قرار داده‌است، وارد جامعه کنند و در این میان مسئولین و متولیان فرهنگی به جای مقابله با این هجمه‌های فرهنگی با افتخار هزینه‌های گزاف پرداخت می‌کنند برای خرید همین فیلم‌ها و آنها را با تبلیغات وسیع از رسانه‌ملی پخش می‌کنند و در بوق وکرنا می‌کنند که جدیدترین فیلم‌های روز دنیا را دوبله‌کرده و از رسانه‌ملی پخش کردیم!

غافل از اینکه با دست خود تیشه به ریشه فرهنگ کشورمان می‌زنند.

گمان می‌کنیم زمان آن رسیده‌باشد که برنامه‌ریزی جامع و استراتژیکی در عرصه فرهنگی مدون گردد تا ملاک‌ها و معیارهای درستی برای پیشبرد اهداف فرهنگی جامع تعریف شود.

 

شماره 2272  هفته نامه زن روز   

 

نظرات ()