بسم الله الرحمن الرحیم
دوستم تعریف میکرد که:
وقتی کوچیک بودم، همیشه روی پای بابایم مینشستم و آروم، آروم با ریشهای بابایی بازی میکردم و میگفتم: بابایی حالا که حالت خوبه و دیگه عصبانی نیستی، قرصات رو هم خوردی، میای بازی؟! برام قصه بگو...
بابایی هم با یک صدای آروم و کشدار و نگاههای سردش که با این حال، تمام وجودم رو گرم میکرد، میگفت باشه و شروع میکرد به قصه گفتن:
" یکی بود یکی نبود... به جز خدا هیشکی نبود
یک...
یک بابایی بود که...
یه دختر خیلی نازی داشت...
...
بابایی...
...
عاشق اون دخترش بود...
دخترش........"
و مثل همیشه، پلکهای بابایی اون چشمها مشکیش رو ازم قایم میکرد و باباییم رو بیاختیارمیبرد به خواب...
آرزو به دل موندم یه بار باباییم قصه رو تموم کنه اما نمیشد، هیچ وقت نشد... باباییم کلی قرص میخورد و بیشتر وقتها با اینکه بیدار بود اما انگار نبود...
*****
دیروز وقتی که آن جانباز میدان مرد، تکیهدادهبود به تخت و خیلی آرام و کشدار صحبتمیکرد، بهطوری که سخت متوجه حرفهایش میشدم، بیاختیار یاد حرفهای دوستم افتادم تا اینکه وقتی وسط صحبتهای آنجانباز، یک دفعه دیدم که سکوت کرد و این سکوت آنقدر ادامه داشت که متوجه شدم خوابش برده، تازه فهمیدم که خاطره دوستم را به چشم دیدم... هیچی از احساسم در آن لحظه نمیتوانم، بگم...
به قول کسی که همراهم بود: واقعیت داشت این لحظه؟! واقعا خوابش برد؟! اون که داشت حرف میزد!
به قول یه بنده خدای دیگهای، اگر این اتفاق رو تو سکانس فیلمی میدیدم، میگفتم دیگه چرا تا این حد اغراق میکنند... اما نه اغراق نیست به خدا...
*****
وقتی میبرگشتم خونه، سردردم از احساسی که آنجا داشتم، حرف میزد ولی خوشحال بودم که تونستم بیام آن هم به اصرار پر اصرار یک دوست...
گریه و بغضکردن کسی را دوست ندارم ببینم اما دیروز، دیدن اشک و بغض بعضیها برایم قشنگ بود...
صدای بغضکرده بعضیها که میگفت چقدر باورش سخته که روز عروسی دخترت نتوانی بروی مراسمش.
صدای بغض کردهای که میگفت چطور باور کنم پشیمون نبودن مردی را از جبهه رفتنش درحالیکه که الان به خاطر همان جبهه، مدام حالش بد میشود و حتی یکبار خونش را آتیشزده و خونش الان سقف ندارد و دل نگران خانوادشه، خانوادهای که یک سالی میشه که ندیدتشون...
دوست داشتم اشکی را که میگفت چقدر سخته باور اینکه که اینقدر داروهایت سنگین باشند که حافظه تو را از بین ببرند و فقط یک نگاه سرد داشته باشی....
دوست داشتم اشکی که نشان از این بود که احساس کردند که چقدر این سال ها، عقب بودند...
*****
جدای از این حس و حالها، سوتی برخی از بازدیدکنندهها هم جالب بود...
* طرف اومده عیادت برای التیام غم و درد جانباز، بعد برمیگرده میگه: ان شاءالله خدا بهتون صبربده. میدونم خیلی سخته که خانوادههاتون بهتون سر نمیزنن و رهاتون کردن!!!
بر میگردم میگم: تو رو خدا! شما نمیخواد اینا رو دلداری بدی! قربونت... همون سکوت چیز خوبیه. اصلا یه لبخند خالی... بعد دوباره برمیگرده میگه: آخه نمیدونی چه زجری میکشن اینا، خانوادههاشون نمیتونن تحملشون کنن...
(یعنی اون لحظه حیف که هیچ عکاسی نبود! اونجایی که باید باشند، نیستند اونجایی که نباید باشند، هستند! همین جا تو پرانتز بگم، از یه چیزی خیلی بدم میاد اون هم بعضی عکاسها! ( حالا همه عکاسها گارد نگیرن، گفتم بعضیها!) یعنی اینقدر شبیه ... هستند که هیچ جوره نمیتونی توصیفشون کنی! با صدتا ایما و اشاره به طرف میفهمونی که نمیخوام ازم عکس بگیرید اما خدا پدر آیکییو رو بیامرزه! انگاری قسم جلاله خورده که تا یه عکس غافلگیرانه و ضایع، ازت نگیره، ول کن نباشه!)
* عدهای از دوستان داشتند با یکی از جانبازان عزیز صحبت میکردند و درباره خانوادهش سوال میپرسیدند، که یکیشون پرسید، چندتا بچه دارید. جانباز بنده خدا هم گفت: بچه ندارم. باز دوباره پرسید، چرا؟ جانباز بنده خدا هم گفت: خب ازدواج نکردم!
تا اینجاش خوبه و موردی نداشت، اما ول کن نبود که، پرسید خب چرا ازدواج نکردید؟! آخه چرا؟! دلیل خاصی داشته؟!!!
جانباز بنده خدا هم سکوت کرد... و سرش رو انداخت پایین...
یکی هم نبود بگه، بالام جان! برخی از این جانبازان تو سنین نوجوانی و اوایل جوانی دچار این عارضه شدند و خب بالتبع تعدا بسیار کمی از آنها این فرصت رو پیداکردند که بتوانند ازدواج کنند...
کلا، خوب بود دوستان، قبل از اینکه تصمیم بگیرند بیان، یکم توجیه میشدند!
در مجموع هم باید بگم، بسیار سپاسگزارم از بزرگوارانی که هماهنگی این بازدید رو برعهده داشتند.