بی تاب هویزه
بی‌تاب‌ هویزه
الهیِ کَیْفَ ایَس مِنْ حُسْنِ نَظَرِکْ یا مُفَرِجُ الْغَمّاء ***************** هیچی ندارم که دلم رو بهش خوش کنم هیچی! فقط دل خوش به اینم که از ذریه پیامبرم و امیدوار به شفاعت مادر ********************* قلم کوچکم بر روی برگه‌های هفته‌نامه زن‌روز -از نشریات کیهان- آرام گرفته‌است!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
قلم به دستان
  • بی‌تاب‌ هویزه
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • به دنیا آمدن
  • بغض نوشت
  • امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود، آبش خیلی!
  • کارناوالی بر دوش باران ابرهای برزیل
  • دختر...
  • باران بهاری
  • سرباخته کوی عشق
  • ...
  • روایت نیایشی از دل گلستان به آسمان
  • خدای من و تو
  • فدایی خاک
  • به فدای لبخندتان...
  • به کدام رقابت مشغولیم؟!
  • ماهی که حتی برای نیمه خود پنهان بود
  • افزایش زمان‌های افعال فارسی؛ آینده، حال، گذشته و زمان شاه!
  • چرا این قدر منفعل؟!
  • ایکاش فکری برایش بکنیم
  • نامه یک آقازاده به پدرش
  • عدو شود سبب خیر!
  • میانبری برای خلوت با خدا...
  • شوکی که خود یک «شوک» بود!
  • نه دی در کانال انقلاب
  • درد دلی با جناب شهردار برتر جهان!
  • این تویی که...
  • کربلا به ایوب زمین می ماند!
  • تو از زمزم به شهاب رسیدی، سردار!
  • آهنگ تپیدن دل
  • غایت...
  • ای بلبل عاشق، جز برای شقایق ها مخوان!
  • دزد، بازار آشفته می‌خواهد!
کلمات کلیدی مطالب
  • دل نوشته (۳٠)
  • دست نوشته هایم در مجله زن روز (٢۱)
  • دست نوشته دوستانم در مجله (۱)
  • آیت الله شجاعی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • فروردین ٩٠
همسنگران
  • امام خامنه ای
  • آیت الله محمدشجاعی
  • موسسه امام خميني (ره)
  • کیهان
  • حجت الاسلام حمید رسایی
  • دكتر مهدي كوچك زاده
  • دوئل
  • قطعه 26
  • شورآباد
  • عکاس مسلمان
  • تلخندک
  • وصیت نامه
  • باروت
  • کاش مےشد خدا را بوسید...
  • حي علي الجهاد
  • طرح نوشت
  • وعده صادق
  • شاید همه چیز
کدهای اضافی کاربر



بی‌تاب هویزه
به دنیا آمدن
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/٢/٢٦

بسم الله الرحمن الرحیم

 

تا به حال اینقدر دقیق به آن فکر نکرده بودم، "به دنیا آمدن" را می گویم.

امروز از صبح مدام همه پیگیرند، ببینند به دنیا آمد یا نه!

"به دنیا آمدن" ...

چقدر جالب! انتظار را در دل خودش دارد.

انگاری دنیا از اولش هم که خلق شد، با انتظار خلق شد...

انتظار...

نظرات ()



امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود، آبش خیلی!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/٢/۱٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شنیده‌بودیم این ضرب‌المثل را که فلانی برای خودش، نوشابه (بخوانید دوغ) باز می‌کند، اما ندیده‌بودیم دوغ محلی، آن هم به این غلظت!

هفته پیش سرتیتر همه روزنامه‌ها و سایت‌ها، یکی دیگر از خدمات فوق حرفه‌ای شهرداری بود؛ آموزش شنای رایگان در آب‌های کم‌عمق و در مواقعی پای دوچرخه در آب‌های پرعمق و همچنین لذت‌داشتن دریاچه‌های مصنوعی در این عصر تکنولوژی.

البته بماند که رسانه‌های شهرداری از سر تواضع و شکست‌نفسی! مطلقا این خدمات تفریحی و مهیج شهرداری را پوشش خبری ندادند. اما این هفته دلشان تاب نیاورد و تلافی تمام هفته پیش را یک جا به در کردند؛ تمام رسانه‌های مکتوب و غیره‌شان شده‌بود ویژه‌نامه جان‌فشانی جناب شهردار! حتی دست به دامان صدا‌و‌سیما هم شدند!

خدا می‌داند این یک هفته، چطور صبح‌ها را شب و شب‌ها را صبح کردند تا بگذرد و حرف دلشان را به ملت بخورانند! هرچه یادداشت و گزارش و عکس بود، برای رضای خدا در رسای جناب دکتر سروده‌بودند؛ هم اندر فواید داشتن پشتکار و هم کت و شلوار درآوردن و میز قهوه‌ای رنگ ریاست را رها‌کردن و زدن به کنار رود! – نه فکر خاصی نکنید برای خوش‌گذرانی و پایی به آب‌زدن که نبوده، بنده‌ خدا جناب شهردار زحمت‌کش، خدوم، ساده و مردمی، برای به‌دست‌گرفتن بحران مدیریت آب‌درمانی مردمان تهران شهر، حاضر شدند چند زمانی دست از کت و شلوار اتوکشیده‌شان، بردارند!

به گمانم بد نبود همشهری‌جوان هم به جای تصویر حامد بهداد روی جلدش، تصویر آقای شهردار را کار می‌کرد که از قضا، آب دریاچه مترو هم بر رویش پاشیده‌شده! بلکی شاید مهرجویی فیلم جدیدی می‌ساخت درباره شهردار فداکار با اسم "مهار محال" و یک فلاش‌بک هم می‌زد به سیل تجریش! جناب شهردار هم نقش اول؛ اتفاقا خوب هم می‌توانست بازی کند این نقش را، اصلا نابازیگری در کارش نیست!!!

البته گفتنی‌ست، ویژه‌نامه بدی نبود به لحاظ خبری اما انصافا ساخته‌شده‌بود این ضرب‌المثل برایش:

"امان از دوغ لیلی، ماستش کم بود، آبش خیلی!" گویی هنوز هم که هنوز است یادشان‌رفته شلنگ آب را ببندند!

                                                          * * * * *

این که دکتر قالیباف در آن برهه وظیفه‌شان را انجام دادند، درست. ما هم قدردان این وظیفه‌شناسی هستیم، اما، اما اینکه این انجام وظیفه را آنقدر بلد کنی که بشود کاری فرای‌ وظایف و جان‌فشانی! کاریست بس غیرحرفه‌ای و رنگ و بوهای دیگری هم به خود می‌گیرد! به‌خصوص آنجا که یادشان برود این بحران، سررشته‌اش به عدم انجام وظیفه ماضیشان برمی‌گردد.

آنجا که سال‌های نه چندان دور می‌شنیدیم؛ اگر در تهران باران شدیدی ببارد، مترو را آب برمی‌دارد!

آنجا که کار کارشناسی در رابطه با انتخاب مسیر مترو در کنار رودخانه اتخاذ نشد و اگر هم مسیر جایگزین دیگری امکان‌پذیر نبود، دیواره میان‌رود، دیواره‌ای مناسب با اقتضائات مکانی آن نبود!

و مترو به کنار، رودخانه‌هایی که هر بار با بارش شدید باران در خیابان‌ها به راه می‌افتد را چه بگوییم؟! هر‌چند وقت یک‌بار شاهدیم که بلوک‌های کنار خیابان و بزرگرا‌هها را تعویض می‌کنید، اما یک راه گذاشته‌نشده تا آب‌های احتمالی بر اثر باران به جوی‌ها سرازیر شود! نمونه‌اش خیابان ولیعصر عج الله که موقع باران، شبیه دوران جنگ، سنگربندی می‌شود

و این‌ها تنها نمونه‌هایی‌ست از عدم‌انجام‌وظیفه‌ای که به آنها اصلا پرداخته‌نشد!

بله! به عمل کار برآید، نه به زر و زور و رسانه!

نظرات ()



دختر...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/٢/٥

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حسن و حسین و زینب باهم بازی می کردند؛ خاله بازی. زینب شد مادر، حسن و حسین هم بچه هایش.

زینب وقت جارو کشیدن خانه خیالی شان، دست به کمر گرفت...

حسین پرسید:

آبجی! چیزیت شده؟!

*****

دختر در همه چیز دوست دارد، شبیه مادر باشد...

 

 

نظرات ()



باران بهاری
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/۱/٢٧

بسم الله الرحمن الرحیم

 

                               http://yas101.persiangig.com/rain26.gif 

صدای باران بهاری به شیشه اتاق، چه زیبا آرام می کند دل را...

حتی رعد و برق هایش هم از جنس دیگریست... 

عاشق رعد و برق های بهاری ام که اول برای گل ها و شکوفه های باغچه، چشمک می زنتد و بعد برایشان می بارند...

عاشق ناز و سرکج کردن و عشوه گری برگ بوته های گل رز باغچه ام وقتی که باران با تمام وجودش نوازششان می کند...

عاشق بلند شدن بوی خاکم که به احترام باران، تمام قد می ایستد و آدمی، از این قد و قامت، مدهوش می شود...

همه چیز زیباست؛ باران می بارد، باد می وزد، غنچه های باغچه هم نوبت به نوبت می خندند...

حتما حال تو خوب است که دنیا اینقدر زیباست... ایکاش زودتر بیایی که در کنار تو، این زیبایی ها، زیباترست...

 

* * * * * 

 امام هادی علیه السلام:

فروتنی در آن است که با مردم چنان باشی که دوست داری با  تو چنان باشند. 

 

نظرات ()



...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩۱/۱/۱٦

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دلم، مدینه غمه برای علی... 

 

 

نظرات ()



روایت نیایشی از دل گلستان به آسمان
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٢/٢٥

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستم تعریف می‌کرد که:

وقتی کوچیک بودم، همیشه روی پای بابایم می‌نشستم و آروم، آروم با ریش‌های بابایی بازی می‌کردم و می‌گفتم: بابایی حالا که حالت خوبه و دیگه عصبانی نیستی، قرصات رو هم خوردی، میای بازی؟! برام قصه بگو...

بابایی هم با یک صدای آروم و کش‌دار و نگاه‌های سردش که با این حال، تمام وجودم رو گرم می‌کرد، می‌گفت باشه و شروع می‌کرد به قصه گفتن:

" یکی بود یکی نبود... به جز خدا هیشکی نبود

یک...

یک بابایی بود که...

یه دختر خیلی نازی داشت...

...

بابایی...

...

عاشق اون دخترش بود...

دخترش........"

و مثل همیشه، پلک‌های بابایی اون چشم‌ها مشکیش رو ازم قایم می‌کرد و باباییم رو بی‌اختیارمی‌برد به خواب...

آرزو به دل موندم یه بار باباییم قصه رو تموم کنه اما نمی‌شد، هیچ وقت نشد... باباییم کلی قرص می‌خورد و بیشتر وقت‌ها با اینکه بیدار بود اما انگار نبود...

*****

دیروز وقتی که آن جان‌باز میدان مرد، تکیه‌داده‌بود به تخت و خیلی آرام و کش‌دار صحبت‌می‌کرد، به‌طوری که سخت متوجه حرف‌هایش می‌شدم، بی‌اختیار یاد حرف‌های دوستم افتادم تا اینکه وقتی وسط صحبت‌های آن‌جانباز، یک دفعه دیدم که سکوت کرد و این سکوت آنقدر ادامه داشت که متوجه شدم خوابش برده، تازه فهمیدم که خاطره دوستم را به چشم دیدم... هیچی از احساسم در آن لحظه نمی‌توانم‌، بگم...

به قول کسی که همراهم بود: واقعیت داشت این لحظه؟! واقعا خوابش برد؟! اون که داشت حرف می‌زد!

به قول یه بنده خدای دیگه‌ای، اگر این اتفاق رو تو سکانس فیلمی می‌دیدم، می‌گفتم دیگه چرا تا این حد اغراق می‌کنند... اما نه اغراق نیست به خدا...

*****

وقتی می‌برگشتم خونه، سردردم از احساسی که آنجا داشتم، حرف می‌زد ولی خوشحال بودم که تونستم بیام آن هم به اصرار پر اصرار یک دوست...

گریه‌ و بغض‌کردن کسی را دوست ندارم ببینم اما دیروز، دیدن اشک و بغض بعضی‌ها برایم قشنگ بود...

صدای بغض‌کرده بعضی‌ها که می‌گفت چقدر باورش سخته که روز عروسی دخترت نتوانی بروی مراسمش.

صدای بغض کرده‌ای که می‌گفت چطور باور کنم پشیمون نبودن مردی را از جبهه رفتنش درحالیکه که الان به خاطر همان جبهه‌، مدام حالش بد می‌شود و حتی یک‌بار خونش را آتیش‌زده و خونش الان سقف ندارد و دل نگران خانوادشه، خانواده‌ای که یک سالی می‌شه که ندیدتشون...

دوست داشتم اشکی را که می‌گفت چقدر سخته باور اینکه که اینقدر داروهایت سنگین باشند که حافظه تو را از بین ببرند و فقط یک نگاه سرد داشته باشی....

دوست داشتم اشکی که نشان از این بود که احساس کردند که چقدر این سال ها، عقب بودند...

*****

جدای از این حس و حال‌ها، سوتی برخی از بازدیدکننده‌ها هم جالب بود...

*  طرف اومده عیادت برای التیام غم و درد جان‌باز، بعد برمی‌گرده می‌گه: ان شاءالله خدا بهتون صبربده. می‌دونم خیلی سخته که خانواده‌هاتون بهتون سر نمی‌زنن و رهاتون کردن!!!

بر می‌گردم میگم: تو رو خدا! شما نمی‌خواد اینا رو دلداری بدی! قربونت... همون سکوت چیز خوبیه. اصلا یه لبخند خالی... بعد  دوباره برمی‌گرده میگه: آخه نمی‌دونی چه زجری می‌کشن اینا، خانواده‌هاشون نمی‌تونن تحملشون کنن...

(یعنی اون لحظه حیف که هیچ عکاسی نبود!  اونجایی که باید باشند، نیستند اونجایی که نباید باشند، هستند! همین جا تو پرانتز بگم، از یه چیزی خیلی بدم میاد اون هم بعضی عکاس‌ها! ( حالا همه  عکاس‌ها گارد نگیرن‌، گفتم بعضی‌ها!) یعنی اینقدر شبیه ... هستند که هیچ جوره نمی‌تونی توصیفشون کنی! با صدتا ایما و اشاره به طرف می‌فهمونی که نمی‌خوام ازم عکس بگیرید اما خدا پدر آی‌کی‌یو رو بیامرزه! انگاری قسم جلاله خورده که تا یه عکس غافل‌گیرانه و ضایع، ازت نگیره، ول کن نباشه!)

* عده‌ای از دوستان داشتند با یکی از جان‌بازان عزیز صحبت می‌کردند و درباره خانواده‌ش سوال می‌پرسیدند، که یکی‌شون پرسید، چندتا بچه دارید. جانباز بنده خدا هم گفت: بچه ندارم. باز دوباره پرسید، چرا؟ جان‌باز بنده خدا هم گفت: خب ازدواج نکردم!

تا اینجاش خوبه و موردی نداشت، اما ول کن نبود که، پرسید خب چرا ازدواج نکردید؟! آخه چرا؟! دلیل خاصی داشته؟!!!

جان‌باز بنده خدا هم سکوت کرد... و سرش رو انداخت پایین...

یکی هم نبود بگه، بالام جان! برخی از این جان‌بازان تو سنین نوجوانی و اوایل جوانی دچار این عارضه شدند و خب بالتبع تعدا بسیار کمی از‌ آنها این فرصت رو پیداکردند که بتوانند ازدواج کنند...

کلا، خوب بود دوستان، قبل از اینکه تصمیم بگیرند بیان، یکم توجیه می‌شدند! 

در مجموع هم باید بگم، بسیار سپاسگزارم از بزرگوارانی که هماهنگی این بازدید رو برعهده داشتند. 

نظرات ()



خدای من و تو
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آخرین نگاهش بود اما به خودش گفت

نه!

یا آرامش بود یا ترس اما این بار... 

تا به حال هر دو را با هم در کنارش نچشیده بود

حس کرد...

سر به زیر انداخت و گفت

دلت آرام باشد 

من نیستم اما...

خدای  من و تو هست در کنارت...

و حالا سال هاست که خاطره آن نگاه، یادآوری می کند حضور خدا را برایش... 

 

 

نظرات ()



فدایی خاک
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٢/۱٦

بسم الله الرحمن الرحیم

                        http://s1.picofile.com/file/7322457204/16.jpg            

 

                                        تا جان به تن داریم، فدایی داری ای خاک...                              

نظرات ()



به کدام رقابت مشغولیم؟!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٢/۸

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خطاب من به همه مسئولان سه قوه، کارگزاران کشور  و گروه های سیاسی است؛ این امر را رقابت اصلی بدانید. امروز در کشور، رقابت مشروع و مقبول از نظر مردم و ما فقط رقابت برای خدمت کردن به مردم است. رقابت های سیاسی که اغلب بر سر موضوعات پوچ صورت می گیرد در موارد بسیاری به دعواها و جنجال های مضر منجر می شود و رقابتی نیست که ما آن را برای کشور و ملت بپذیریم و بپسندیم. همچنین در اسلام برای قبضه کردن قدرت، رقابتی وجودندارد. این را از آن جهت می گویم که عده ای تنها برای کسب قدرت سیاسی تلاش می کنند و به رقابت مشغولند. بنابراین رقابت صحیح، مشروع و مقبول در خدمت رسانی به مردم است.

بیانات امام خامنه ای 1382/1/1

به نظر من مهمترین شرایط نماینده عبارت است از این که متدین، کارآمد، دلسوز و شجاع باشد. اگر این چهار شرط در نماینده ای جمع شد، همان کاری را که شما آرزو و توقع دارید،  انجام خواهد داد. نماینده باید متدین باشد. بی دینی و بی تقوایی چیز بدی است. هرجا باشد، انسان را آسیب پذیر می کند.

بیانات امام خامنه ای 1382/11/24

 

باید وکلایی آزادمنش، وکلای ملی، وکلای متدین، وکلای فاضل به مجلس شورا بفرستید.

جلد 6 صحیفه نور- صفحه 514

واقعا مسئولیت سنگینی است. خدای متعال روز قیامت از یکایک دقایق و اقدامات شما در این کار سوال خواهدکرد. از همه آن تأییدها و ردهایی که می کنید، سوال خواهدکرد.

بیانات امام خامنه ای 1375/3/29

 

* * * * * 

این روز ها سر زدن به سایت ها و وب سایت ها و  وبلاگ هایی که در زمره ارزشی ها می دانستمشان، جز افسوس چیزی برایم نداشت! به جز اندکی شان...

برخی، آنقدر خود را باور کرده ایم که یادمان می رود اگر همین اندک اعتبار را هم نداشتیم کسی برای حرفهایمان ارزشی قائل نبود. جبهه ها و گروه ها را متهم می کنیم که یکدیگر را تخریب می کنند و بر علیه هم می زنند اما خودمان گوی سبقت در بی اخلاقی را ربوده ایم. نمی دانم چرا برخی مان فکر می کنیم، هر چه را که می دانیم باید به زبان بیاوریم؟!  اگر بحث بر سر بیشتر دانستن و به منابع موثق! وصل بودن است، که خیلی ها هستند که ما به گردپایشان هم نمی رسیم اما می دانند کی باید لب به سخن باز کنند نه مثل برخی ها که... اسمش را هم بعد بگذاریم روشنگری و بصیرت افزایی!!!


نظرات ()



افزایش زمان‌های افعال فارسی؛ آینده، حال، گذشته و زمان شاه!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی پای صحبت بزرگ‌ترها که می‌نشینی، حرف‌های زیادی برای گفتن دارند از گذشته‌ها، از آن زمان‌هایی که تازگی‌ها اضافه‌شده به زمان‌های افعال بعضی‌ها؛ زمان شاه!

به قول دوستی انگار برای عده‌ای زمان‌‌های افعال فارسی سه تا نیستند و شده‌اند 4تا؛ زمان گذشته، حال، آینده و زمان شاه!!!

در مقابل  نسل دوران سنگرهای خیابانی و حکومت نظامی و راهپیمایی‌هایی کفن‌پوشان که در گنجینه خاطراتشان را بسته‌اند و به نسل سوم نمی‌گویند معنای واقعی رفاه و آرامش دوران سیاه پهلوی را، عده‌ای اما پیدا شده‌اند هرجایی که فکرش را بکنید؛ اتوبوس، تاکسی، فروشگاه‌ها، چه با ربط و چی بی‌ربط، تنگ دل هر جمله‌شان می‌گویند "زمان شاه فلان، زمان شاه بهمان، زمان شاه همه چی داشتیم، همه چی بود، زمان شاه خبری از این تحریم‌ها نبود، زمان شاه آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها ما را خیلی قبول داشتند و ... اما الان چی؟! مدام تهدیدمان می کنند و تحریم..."

* * *

همین چندوقت پیش پای صحبت یکی از بزرگ‌ترهای همان نسل سنگرهای خیابانی و شکستن حکومت نظامی و منبرهای مساجد نشسته‌بودم و برایم از همین زمان شاه بعضی‌ها می‌گفت. وقتی پرسیدم از اوضاع آن زمان و گلایه‌های بعضی ها نسبت به بعد از انقلاب و تحریم‌ها، گفت:

پس با این اوصاف که همان بعضی‌ها می‌گویند یعنی آن زمان مردم ایران را حلوا حلوا می‌کردند این آمریکایی‌ها؟! یعنی همه این تهدیدها و تحریم‌ها فقط مال بعد از انقلاب است؟! یعنی آن زمان این غربی‌ها، ما را داخل آدم حساب می‌کردند و این روزها، نه؟!

همین بعضی‌ها یادشان هست آن زمان که ایران خانه دوم و سهم پدری این اجانب بود و حاکمان ما  تا کمر برایشان خم می‌شدند، نگاه غربی‌ها به مردم ایران چگونه بود؟! حتی همان شاه‌شان هم قبول داشت نگاه آنها را!  

آن زمان از تحریم سیاسی و اقتصادی در ظاهر خبری نبود اما بدترین تحریم‌ها درحق این مردم وجود داشت؛ تحریم "حق انسانیت" ما! فکرت به اشتباه نرود، کاپیتالاسیون را نمی‌گویم، که بدتر از آن را داشتیم! آنهایی که در دوران شاه! معلم بودند، خوب یادشان هست که معلم‌ها باید بالاجبار ساعتی را پای کلاس و درس آمریکایی‌ها می‌نشستند تا روش درس‌دادن و از این جور چیزها را یاد بگیرند. می‌دانی حقوقی که آمریکایی‌ها در ازاء این تدریس می‌گرفتند، اسمش چه بود؟! "حق توحش"!!! می‌دانی یعنی چه؟! یعنی ما ایرانی‌ها، وحشی بودیم و آنها برای اهلی کردنمان باید به ما آموزش می‌دادند! آن زمان رؤیایی شاه! که عده‌ای صحبتش را می‌کنند این‌طور به یک ایرانی نگاه می‌کردند. خود دربار قبول کرده‌بود این حق توحش را. در فیش حقوقی آمریکایی‌ها درج می‌کرد، فلان میزان برای حق توحش! مملکت را به عنوان باغ‌وحش به آمریکایی‌ها سپرده‌بود تا حیوانات آن را رام کنند! آن احترام و عزتی که می‌گویند، این بود!

اگر الان ما را تحریم می‌کنند و تهدید، نه به خاطر حکومت و نظاممان است بلکه ذات آنها از ابتدا همین بوده. آن زمان که مسئولان کشوری از صدر تا ذیل، دوست گرمابه و گلستانشان بودند هم نگاه انسانی  به ایرانیان نداشتند، چه برسد به الان که برایشان تره هم خرد نمی‌کنیم، البته اگر بعضی‌ها بگذارند! این تحریم‌ها فقط برای آن است که جنگ روانی به پا کنند والا می‌بینی که با هزار واسطه و ایما و اشاره به پای ایران اسلامی‌مان افتاده‌اند.

آخر سر هم برداشت و بهم گفت پس به شما چه یاد می‌دهند در این مدارس و دانشگاه‌ها؟! از نان شب واجب‌تر برای هر فرد، دانستن تاریخ مملکتش است!

* * *

با خودم گفتم راستی اگر فرهادی، همین‌ها را هم با سبک جدایی نادر از سیمین، بسازد باز هم جایزه می‌گیرد؟! باز هم روی اقبال به آن نشان می‌دهد جشنواره‌های خارجی؟!


نظرات ()



چرا این قدر منفعل؟!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی سال 87 با وجود شیرین کاری یک بازیگر، مسئولان کشور وارد میدان شدند و خواستار اکران آن فیلم، تعجب بسیاری برانگیخته شد که ارزش دارد یا نه؟! درست است یا نه؟! گفتیم عجب دل و جرأتی که نمی گذارند با اشتباه یک نفر حاصل زحمات عده ای از بین برود! اما اکنون سوالم این است، این مسئولان دیروز، امروز کجایند که نه بازیگری از فیلم خطایی کرده و نه فیلمنامه اش از جنس بسیاری ست که ثنمی با نظام ندارد! ایکاش دلیل این همه سکوت را کسی رازگشایی می کرد!

هر کسی برای عدم اکران قلاده های طلا دلیلی را می آورد؛  به مذاق برخی آقایون سیاسی خوش نیامده، امنیتی، یک عده سبزک می خواهند هنگام اکران تجمع کنند، ممکن است یک عده انسان نما مثل فیلم پایان نامه در زمان اکران صدای حیوان از خودشان در آورند و ...

آنکه به مذاق برخی سیاسیون خوش نیامده، خب نیامده که نیامده، مگر اصلا مهم است؟! کجای فیلم دروغ بوده که به خوششان نیامده؟! با کلی اغماض و چشم پوشی از کنار عالی جنابان گذشته اند. اگر این وسط وزارت اطلاعات شاکی شود که چهره ما را خراب کرده اید، به خدا حق دارند اما برخی سیاسیون، سرسوزنی نه!

که اتفاقا نقد بنده به فیلم هم همین است که آنقدر که بچه های وزارت را مقصر نشان داد، سهم استوانه نظام و جناب عبای شکلاتی و جناب متوهم و متفکران! اتاق فکر تهران را نشان نداد!!!

تجمع یک مشت! سبزک، که قطعا شک نکنید بیش از یک مشت نیستند، آنقدر مهم است؟! متأسفم برای بچه مذهبی ها که از بس در برابر این فیلم منفعلانه عمل کردند که باید چنین به نظر برسد و شایعه شود که به دلیل تجمع تعدادی سبزک وطن فروش، فیلم اکران نمی شود!

وقتی از آنچه باید حمایت کنیم، حمایت نکنیم همین می شود که سوژه اصلی فیلم ها باید بشود، خیانت!

البته به شخصه رفتارهای وزارت ارشاد را هم نمی پسندم! رفتارهایی که به عقیده نگارنده به شیطنت بیشتر می ماند! برایم جالب است که وزارت ارشاد دراین میان چه راحت از کنار مسأله می گذرد و وقتی بحث عدم مجوز می شود، سینه سپر می کند که عدم مجوز از سوی ما نیست و به قولی توپ را می اندازد در زمین دیگران! دلم می خواست بدانم اگر این فیلم یک فیلم با نگاهی ناخوشایند به انقلاب و نظام بود، و مجوز اکران نمی گرفت، آیا نبودند همین آقایان که به بهانه اجازه حرف زدن و شنیده شدن همه، مجوز اکران آن را می دادند؟!

اگر این فیلم یک فیلم با نگاهی ناخوشایند به انقلاب و نظام بود همان چند سبزک انگشت شمار، الم شنگه راه نمی انداختند و چه ها که نمی کردند؟!

وقتی خودمان حامی نباشیم و منتظر باشیم که تا شخص دیگری سکوت را بشکند و حرف بزند همین می شود که شده!

پی نوشت

به فیلم کمی نقد دارم البته کمی بیشتر از کمی اما الان جایش نیست و این را هم بگویم که به گمانم محاسن فیلم به انتقادهایش می چربد؛ و یکی اینکه، چقدر زیبا ماهیت فتنه را نشان داد! اما خب...

 ایکاش به جای اینکه سکوت کنیم دست به کار می شدیم برای حمایت...

 

نظرات ()



ایکاش فکری برایش بکنیم
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱۱/۱٤

 بسم الله الرحمن الرحیم

 

نمی خواستم وبم را حالا حالاها به روز کنم! اما، شد دیگه...

  ***

از دیشب دل تو دلم نبود. دلم برای اینکه صدای آقا را از نزدیک بشنوم، یک ذره شده بود. اما وقتی به سرت بزند که با وسیله نقلیه عمومی بروی، این می شود که بخشی از خطبه اول را باید با رادیو موبایلت گوش بدهی!

دلم تنگ شده بود برای اینکه در بین صف ها بگردم و یک گوشه دنج را پیدا کنم برای نشستن که  چند قدم جلوترم درختی باشد و گنجشک هایی روی شاخه هایش در حال بازی.

دوست داشتنی ست پیچیدن صدای گنجشک ها میان صحبت های آقا و تماشای بازی آنها. اما دوست داشتنی تر وقتی ست که ببینی هنگام شعار دادن و تکبیر گفتن به جای اینکه از روی شاخه ها بپرند و بروند، صدای شان را بلند تر می کنند و بلندتر می خوانند، گویی آنها هم با مردم تکبیر می گویند و شعار می دهند، با تمام وجود.

این بار هم همان گوشه دنج و درخت و گنجشک هایش نصیبم شد البته کمی متفاوت و آن اینکه، درست زیر درخت بودم! و من بودم و کمی دلهره که نکند گنجشک ها از آن بالا کار دستم بدهند و متبرکم کنند!!!

نماز جمعه امروز شاید یکی از بهترین هایش برایم بود، بماند...

چقدر دوست دارم زمانی را که آقا، با قدرت تمام از موضع بالا با غربی ها صحبت می کنند... دلنشین بود لحن شان، زمانی که گفتند می گویند تمام گزینه ها روی میز است!

اما امروز دوجا دلم بدجوری گرفت؛ زمانی که آقا گفتند شهادت مصطفی روشن، دل ما  را سوزاند...

دیگری؛ گلایه آقا از اسراف و مصرف زدگی.

خیلی از ما به آن دچاریم. مدام در حال خرید و تنوع! مدام به فکر مارک و متفاوت بودن...

آنقدر زیادشده است این سنت بد که خیلی کم به نظرمان می آبد و وقتی کسی نقدی می کند، می گوبیم این کجایش اسراف است؟!

ایکاش فکری برایش بکنیم، اول از همه، خودم...

 

نظرات ()



عدو شود سبب خیر!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٠/٢٢

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از سال 88 به این طرف، کشور بیش از پیش بوی و حال و هوای اوایل انقلاب را به خود گرفته‌است. حوادث فتنه 88 و شروع ترور دانشمندان کشور، کم  بی‌شباهت به آن دوران نیست.

اوایل انقلاب گروهک‌های مخالف، کم از ما، عناصر مهم و هسته‌ای در نظام را نگرفتند اما نه تنها رخنه‌ای نتوانستند به وجودبیاورند که آخر سر خود آواره این کشور و آن کشور شدند.

به قول حضرت آقا اشتباهات سیاسی غربی‌ها و صهیونیستها همیشه به ما کمک کرده‌است، چه آن زمان که برای مقابله با برنامه‌های صلح آمیز هسته‌ای ایران به جنجال‌سازی و فشار روی آوردند که تنها نتیجه‌اش شد، معرفی ایران در سطج جهانی، به عنوان کشوری که هیچ‌گاه در برابر اسرائیل و آمریکا و اروپا و دنباله‌روانشان عقب نیشینی نمی‌کند و همیشه پیروز میدان است و این‌گونه با وجود تمام تحریم‌ها توانسته به پیشرفت‌هاى غیر قابل‌انتظارى در بسیاری از زمینه‌ها، به خصوص هسته‌ای دست یابد و چه این زمان که با انجام ترور دانشمندان‌مان و  ادامه همان سیاست‌های غلط، باز هم تنها ثمره‌اش کمک به ایران است و مصداق ضرب المثل "عدو شود سبب خیر".

این ترورها بیش از پیش منجر به الگوشدن ایران اسلامی برای دیگر کشورها خواهدشد چرا که همگان خواهند فهمید که ایران اسلامی به نقطه‌ای از پیشرفت رسیده‌است که دیگر کسی قادر به مهار آن  نیست و مستحکم‌تر از قبل در برابر دول غربی ایستاده‌ و بدین سبب است که متوهمان صاحبان دنیا از روی استیصال، دست به ترور دانشمندان و نخبگان ایران اسلامی می زنند.

ثمره این ایستادگی که قطعا یک رکن مهم این ایستادگی، علم است، انزوای صهیونیست ها و آمریکایی‌ها و دنباله‌روانشان است. چرا که آنها اگر تاکنون شده‌اند، محور تمام تحرکات بین‌المللی، قدرتش را مدیون علم‌شان اند، ثروتش را مدیون علم‌شان اند. تمام توانایی‌های‌شان، موقعیت سیاسی و بین‌المللی‌شان را مدیون علم‌شان اند. حال اگر کشوری بتواند در عرصه علم به پای آنها برسد و از آنها جلو بزند، قدرت پوشالی دول غربی از هم خواهدپاشید. لاجرم آنها تا قبل از به حقیقت‌پیوستن این کابوس تلخ، دست به حذف عناصر نخبه ما می‌زنند اما گویا فراموش کرده‌اند، آنچه که از جوانان ما نخبه می‌سازد تنها جسم و مغزشان نیست بلکه عنصر مهم دیگری ست که به جد هم تابع  قانون پایستگی انرژیست!* و آن چیزی نیست جز اعتقاد  به آرمان‌ها و ارزش‌های کشور اسلامی‌شان و عشق به سیره اهل بیت که با شهادت‌طلبی شروع می‌شود و به آن نیز ختم می‌گردد.

اگر علیمحمدی‌ها و شهریاری‌ها و رضایی‌ها و روشنی‌ها را به ظاهر حذف می‌کنند اما باید بدانند تفکر آنها و مسیر و راه آنها، هرگز از بین نمی‌رود و این تفکر و ارزش‌ها در وجود دیگر جوانان و نخبگان ما رشد خواهدکرد و نخبگانی دیگری متولد خواهندشد.

درست است که این ترورها، غم و درد به همراه دارد برایمان، اما به قول رهبری عزیز، باید جبهه‌ای به آنها نگاه کرد. با شهیدشدن نیرویی مهم در جبهه، نتیجه‌اش عزلت‌نشینی و زانو غم بغل‌گرفتن و ترس به دل راه‌دادن، نبود بلکه گویی روح تازه‌ای برای نبرد جانانه در  وجود همه دمیده می‌شد!

و چه خوب گفتند مادر شهید که " من از دوستان مصطفی می‌خواهم که راهش را ادامه دهند."

 

پی نوشت

* طبق قانون پایستگی انرژی، هیچ چیزی از بین نمی‌رود.

 

**  و داستان غم انگیزیست، اوضاع و احوال رسانه غیرملی‌مان! این روزها.

دیشب در برنامه‌ای که با همه رنگ و لعاب‌هایی که بهش داده‌اند تا شاید فراموش کنیم اصل و نسب و تفکرات‌شان را اما بسیاری خوب یادشان هست آروغ های روشنفکری و اصلاح‌طلبی‌شان را در برنامه‌های زنده دیروزشان، و بعضا گاف‌های امروزشان، شاهد بودیم درست در شبی که دوباره دشمنان و منافقان یکی دیگر از نخبگانمان را در خونش غلتاندند، همین جماعت روشنفکر! از رسانه ملی برای هرهرو کرکر کردنشان با هم برنامه روی آنتن می‌برند و مسأله مهم‌شان شده‌است که فلان بازیگر در خانه‌اش چه غلطی می‌کند یا نمی‌کند! کدام‌شان ظرف می‌شورند و کدامشان...

به گمان‌شان با آوردن یک روحانی به برنامه، وظیفه خود را انجام داده‌اند و  می‌وانند در دیگر آیتم‌هایشان زن  و مرد بنشینند و با هم بگویند و بخندند، با آن از طرز نشستن‌شان!!! گویی اینجا... است!

درست در چنین شبی، آوردن برخی افراد با آن طرف فکرهای‌شان!!! و به جای سلام، اولین حرف‌شان ابراز ناراحتی از انحلال خانه سینماست، خوب نشان می‌دهد چهره برخی‌ها را ،هر چند که قشنگ نقش بازی می‌کنند!

 

دو کلام هم با برخی دوستان

* دوستانی که مدام برنامه می‌گذارند و عمکرد صدا و سیما را نقد می‌کنند  یا از پشت‌پرده، آن می‌گویند، بهتر است به جای این سخنرانی‌ها، به فکر تربیت نیروهای زبده باشیم، زبده هم در تخصص هنر هفتم و هم در اخلاق، که فردا روزی که پا به این عرصه گذاشتند آنقدر وجودشان بی‌وجود نباشد که رنگ ببازند!

دلمان خون است، خون...

 

** و دوستانی که مدام درباره انحلال خانه سینما می‌گویند و بعضا استدلال‌های...! می‌کنند که نباید منحل می‌شد، خدمتتان عارضم که اگر قائل به آنید که خانه سینما نباید منحل می‌شد بلکه باید خانه‌تکانی می‌شد، درست! خب، دقیقا همین کار شد اما آنقدر اوضاع بسامان! آنجا نابسامان شده‌بود که وقتی بنا به خانه‌تکانی شد نتیجه‌اش شد انحلال! حال خود دانید! 

نظرات ()



میانبری برای خلوت با خدا...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

یا در گرو پیچ و خم گیسو بود

یا در گرو اشاره ابرو بود

هویی که در اول هویزه دیدم

در آخر لااله الا هو بود

 

16 دی...

و من نیز می خواهم در سنگر بمانم...

تو نیستی

اما

تمام بودنت، دارد حرف می زند...

عطر سیب در سنگرت، دارد حرف می زند...

 

 

بعدا نوشت

متأسفم برای صدا و سیمامون- بخونید صدا و سیماشون_ الحمدلله همه نزدیک انتخابات که میشه چهره واقعی شون رو نشون میدن.

خیلی جالبه، به محض اینکه امروز صبح در برنامه زنده دعای ندبه شبکه یک، حاج آقا ماندگاری گفتند مردم به انحراف رأی نخواهند داد .مردم به ساکتین فتنه رأی نخواهند داد، چون در زمان فتنه درست عمل نکردند. چون در قبال همین انحراف هم باز درست عمل نمی کنند و زمانی که چهره انحراف مشخص بشه تازه یادشون میفته چه خبر بوده.  مردم به این ها که وظیفه شون رو نمی دونن، رأی نخواهند داد... 

برنامه یهو قطع شد! 

آره خب!  در فرستنده مشکلی بوجود آمد و برنامه کلا قطع شد!

خودشون گوشاشون مخملیه، فکر کردن مردم هم، بله!

ساکتین فتنه، جزئی از اهالی فتنه اند چون به غبارآلود بودن فضای کمک کردند و مرزشون رو با آنها مشخص نکردند.

جانبداری از این افراد و افرادی که با نقاب ولایتمداری اما در مسیر خلاف ولایت قدم برمی دارندو منحرف اند، یعنی خودشون هم در زمره این افرادند! یعنی ذره ای ولایت مداری در وجودشون نیست و گوش به زنگ هوای نفس و منفعت طلبی شون هستن

و

مردم خیلی خوب این ها رو می فهمند و تشخیص می دهند.


نظرات ()



نه دی در کانال انقلاب
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۱٠/٩

بسم الله الرحمن الرحیم

 

عملیات سنگین بود، آنقدر سنگین که چشم چشم را نمی‌دید! این میدان مرد می‌خواست، مردهایی که بسیاریشان 22 بهمن 57 را ندیده‌بودند.

خمپاره‌های ساکتین و ناکثین که بند دل مردم را پاره می‌کرد، تحملش سخت‌تر از توپ تانک دشمن بود. اما همین خمپاره‌ها و توپ‌ها به خواست خدا از کنار کانال انقلاب با صدای مهیبی به بیراهه می‌رفت. بوی زُهم دوپهلو بودن و سکوت‌کردن نیروهای منافق خودی، می‌پیچید توی دماغمان! حالمان را بهم می‌زد. باز هم مثل همیشه به چفیه‌هایمان پناه می‌بردیم!

اگر آنها خود را به جمع مردم می‌سپردند، شاید این گونه دل همه را بهم نمی‌ریختند. اما گویی سال‌هاست که این‌گونه شده‌‌اند، از زمان قطعنامه.

***

کف کانال همه چیز ریخته‌شده‌بود، پر بود از عکس‌های یادگاری برخی با امام، گذاشته‌بودند و رفته‌بودند! کانال دیگر مثل ابتدایش نبود!

میان ما و آنها، اهالی فتنه را می‌گویم، کانال زوجی وجود داشت، به عرض31 متر و دو دژ در دو سوی آن.هر کدام از ما و آنها در سویی پناه گرفته‌بودیم. ما در دامان امام و آنها در دامان آمریکا و اسرائیل.

***

روز عاشورا عملیات سنگین‌تر شده بود، بچه‌ها خیلی خسته بودند، خیلی وقت بود که بدون آذوقه و آب داشتند از خط دفاع می‌کردند. دم دمای ظهر بود که فرمانده آمد و گفت: بچه‌های 57 بکشن عقب، لشکر 57 از تو کانال بکشه عقب، نیروی جدید آمده، لشکر 88هایی‌ها رسیدن، نیروی تازه نفس و سینه سوخته. 57ای‌ها سریع بکشن عقب...

من و چندتا از بچه ها موندیم برای کمک به نیروهای جدید. آخه تازه کار بودند، انقلاب رو ندیده بودند...

آتیش دشمن خیلی سنگین بود، لامصبا هر چی تانک داشتند آورده‌بودند.

دشمن باید از پل می‌گذشت تا به خاکریزمان می‌رسید، پل همه چیزمان بود. بچه‌ها داد می‌زدند: بزنیدشون بزنید، اون لعنتی رو که داره نزدیک پل میشه، بزنید.

دل تو دلمان نبود اما یک جورایی ته دلمان قرص بود. بچه‌ها گرای موشک‌های هدایت‌شونده را از سید علی می‌گرفتند، در همه عملیات‌ها، تمام حواس بچه‌ها به حرف های او بود. خوب مواضع دشمن رو میشناخت. درست گرا می‌داد.

9 دی بود. خبرها حاکی از این بود که پشت جبهه، مردم صف کشیده‌اند برای اعزام، گویی همه می‌دانستند باید بیایند...

***

بعد از عملیات، وقتی حسابی از خجالت دشمن در آمدیم و آنها را مجبور به عقب نشینی کردیم، خط را تحویل نیروی‌های مردمی دادیم و برای بازسازی برگشتیم عقب. من که حسابی مجروح شده‌بودم با آمبولانس برگشتم عقب. داخل آمبولانس، یک نوجوان 13یا 14 ساله بود که اوضاعش خیلی خراب بود. از کف کنار دهانش و حالت چشمش‌هایش فهمیدم که پریدنیست. یاد مهدی، فرمانده‌مان افتادم. او هم همینطور پرید. هنوز نتوانستیم برگردانیمش عقب.

نوجوان نفس‌های آخرش بود که دستش را گذاشت روی پایم و تمام کرد. در دستش یک تکه کاغذ بود؛ وصیت نامه‌اش.

داخلش نوشته بود:

"بسم الله الرحمن الرحیم

هیچ وقت نباید فراموش کنیم که همه ما، ذره ای هستیم که اگر خط اتصالمان قطع شود و دلخوش کنیم که کسی هستیم، می شویم هیچ! می شویم ساکتین، مارقین، ناکسین. غرق می شویم در فتنه! می شویم ساکتینی که بصیرتشان بی حس شده بود! نه! شاید هم عدالتشان در برابر منفعتشان کم آورده.

اگر اتصالمان با ولی قطع شود همه دیگر کم  می آوریم. حتی اگر خود را استوانه نظام بداینم. همه چیز برایمان تمام می شود.

اما ما نه! ما فرمانده‌مان سیدعلی بود. ما با او نه سر به دامان اصلاح- شما بخوانید ابطال- می‌گذاریم و نه سر به دامان انحراف!"

***

هنوز هم که هنوز است بوی پرچم سوخته خیمه حسین علیه السلام سینه‌هامان را می‌سوزاند و احساس را در درونمان برمی‌انگیزد.


نظرات ()



این تویی که...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٩/۱۸

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 http://s2.picofile.com/file/7207804294/DSC01478.jpg

 

نمی دانم، عاشورا مرا خواند یا من آن را...

به گمانم این تسبیح با داستان هایش، هوایی شده بود که مرا هم راه دادند...

به رؤیا بیشتر می ماند...

عاشورا...

فکه

شام غریبان...

هویزه


نظرات ()



کربلا به ایوب زمین می ماند!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٩/۱٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اینجا کرب و بلاست

وادی که باید به او ایوب زمین گفت!

دیشب سکوت عشق، دشت را فراگرفته‌بود. همه محو نجواهای حسین بودند.

گویی به او اقامه کرده‌بودند نماز شب را، تمامی عاشقان مقهور سرخی عشق.

دیشب صلاه بود و امروز صبر.

صبر و صلاه دلشان را به دل حسین گره زده‌اند.

امروز خورشید بی‌معجر و رنگ پریده، سیاهی شب را شکافت و سر برآورد!

"این کنایه از چیست عمه؟! "

کاروان یکسره دلهره می‌شود!

"نترس میوه دل برادرم، نترس شیرین زبانم، علمدار خیمه‌ها هست."

زمین و زمان، قرار از کف داده‌اند اما به رسم ادب به درخواست حسین، سکوت کرده‌اند...

یاران آمده‌اند که برای او و اهل بیتش سر ببازند، دل را که قبل‌ها باخته‌اند...

همه بی‌تابند و حسین بی‌تاب‌تر!

دل زینب تاب ندارد. بی‌قرار است بی‌قرار...

گویی بر سر نهر اشک نشسته‌اند!

این دل می‌داند که فصل و جدایی در پیش است، فصلی که حتی فکرش، نای زندگی‌کردن را از او می‌گیرد. آخر یک زینب است و یک حسین.

زینب مدام با خود نجوا می‌کند، نجواهایی که دل همه را برده‌است:

" زین پس بدون ساحل آرامش باید دل به دریای صبر بزنم! آخر مرا فقط یک حسین است."

قطره قطره، اشک

نفس نفس، آه

لحظه لحظه، نگاه

ذره ذره، امید

چه شد کربلا را، رمل‌ها را، صورت سرخ را؟

چه شد بوته‌های خار را، گوشواره و خلخال را، گریه‌های کودک سه ساله را؟

چه شد این‌ها را؟!

امشب

همه کنایه خورشید را فهمیدند!

موسیقی حزن، تمام دشت را فراگرفت.

خسته‌ای بانو، می‌دانم

اما

اما هنوز راه بسیار در پیش است، هنوز شام مانده.

همین امشب را فرصت داری، بانو!

کنار خیمه سوخته برادرت بنشین و با او نجوا کن...

حتی امشب ماه هم خجالت کشید که دشت را روشن کند!

گوش کن!

فرات هم نمی‌خروشد. با سکوتش التماس می‌کند که ببخشید او را!

گویی با خود عهد بست تا ابد سکوت کند!

بانو!

خسته‌ای می‌دانم اما اکنون که برمی‌خیزی تا گشتی در اطراف بزنی تا کودکان و زنان، شب را بتوانند کمی استراحت کنند، به خرابه دل من هم سری می‌زنی؟!

گویی پرشده‌است از نامردان و نامحرمان.

دلم هوای رمز و رازهای دل "حر" را دارد، واله و شیدا.

سلاله زهرا به خرابه دل من هم سری می‌زنی؟

بانو!

مرا هم به قافله عشق راه می‌دهی؟!

 

هفته‌نامه زن‌روز- 12 آذر1390


نظرات ()



غایت...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۸/٢٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

غایت خلقت جهان، پرورش انسان هایی است که در برابر شدائد، بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق است، غلبه کنند و حسینی شوند...

 

شهید آوینی  

 
شهدا چه زیبا به غایت هستی رسیدند...


نظرات ()



توانی برای گفتن هست؟!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٧/۳٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شهدا!

دنیا برای نوشتن از شما فضا کم دارد... 

 

 

 

نظرات ()



امامم
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٧/٢٠

بسم الله الرحمن الرحیم

 

                            

 

امامم...

چقدر غبطه خوردم...

نه...

حسودی‌ام شد به کردنشینان...

جانم به فدایتان...

همه دار و ندارم به فدای یک لبخند شما...

 

نفسم می‌گیرد در هوایی که شما نفس نمی‌کشید آقا...

 

خدایا! از عمر ما بگیر و به عمر بابرکت و با عزت او بیفزای...

 

نظرات ()



جمعیت پوشک لازم‌ها!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٧/٦

بسم الله الرحمن الرحیم


عیال فکوس‌‌الدوله به همراه بچه‌ها نشسته‌بود پای تلویزیون. زمانی نگذشته‌بود که صدای غُرغُر عیال و خنده‌های ریز ریز بچه‌ها به هوا رفت!

فکوس‌الدوله سر از کاغذ و قلم برداشت و جویای علت شد که عیال گفت:

امان از دست این رسانه ملی! همش شده‌است تبلیغ این چیزهای خاک برسری! حالا چرا مدام برای بزرگترها، تبلیغ پوشک می‌کند؟!

فکوس‌الدوله لبخندی زد و گفت:

خیالی نیست عیال. جدی نگیر شما. این تبلیغ‌ها، مخاطب خاص دارد!

گویا صداوسیما هم از طریق منابع موثق! پیش‌لرزه‌های خبر این اختلاس نجومی و شیرین‌کاری‌های این جریان نخود هر آش! را حس کرده‌بوده و چون احتمال می‌داده که با روشدن قضیه، خیلی‌ها پوشک لازم! بشن، این‌طور می‌خواسته جو را آماده کند!

 

پی‌نوشت

این مطلب مجوز چاپ در هفته‌نامه را کسب نکردنیشخند

نظرات ()



...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٧/۱

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هر که خدا را بیش از خود دوست داشته باشد، بی شک شهید خواهد شد. 



نظرات ()



عیدتان مبارک
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٦/۸

 بسم الله الرحمن الرحیم          

 

                                

 

آقا جان!

ماه مبارک، چه صفایی داشت نمازهای ظهر...

وقتی صداتون توی حسینیه می پیچید، اشک ها طاقت نمی آوردند...

دلم برای ماه مبارک تنگ می شود...

برای نمازهایی که به شما اقتدا می کردم...

برای اینکه سرسفره افطار شما بنشینم...

آقا جان...

عیدتان مبارک.

 

نظرات ()



چادر فاطمه سلام الله علیها
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٦/۱

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نور بود و نور که می‌تابید. خانه‌ی مرد یهودی غرق نور شده‌بود.

اول وحشت کرد: "نکند گرویی مرد مسلمان آتش گرفته است؟"

کمی نزدیک‌تر شد.

نه! چشمه چشمه نور سپید بود که از آن چادر مشکی می‌جوشید.

طاقت نیاورد.

رفت سراغ قوم و خویش‌های یهودی‌اش.

گرداگرد پارچه سیاه که دیگر سیاه نبود حلقه زده بودند.
این پارچه مال کیست؟
مال داماد پیغمبر است.

پول نداشت گندم از من بخرد، چادر زنش را گرو گذاشت پیشم در ازای مشتی گندم.
راست می‌گویی؟

این واقعا چادر فاطمه است؟ دختر پیامبر اسلام؟
راست می‌گوید. 

من هم دیده بودم زنان مسلمان از این پارچه‌های سیاه به سر می‌اندازند...
فردایش مسلمان شده بودند. همه‌شان.

 

پی نوشت

مادر جان!

در این شب قدر خودت برایم دعا کن که سخت محتاجم... 

 

نظرات ()



خورشید من برآی که وقت دمیدن است
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/٢٥

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو این خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی "امین" سزا لب حسرت گزیدن است

 

شعری از امام خامنه ای تقدیم به حضرت امام مهدی(عج) 

نظرات ()



اهل درد
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/٢۱

بسم الله الرحمن الرحیم

  


شهادت حکایت آنانی است که بقا را در بلا دیدند!



ما چطور؟!

اهل دردیم یا که مراقبیم کلاهمان را باد نبرد؟!


نظرات ()



...
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/۱٧

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یکی می پرسید اندوه تو از چیست؟ 

سبب ساز سکوت مبهمت چیست؟

برایش صادقانه می نویسم:

برای آنکه باید باشد و نیست...

.

.

.

هوای دلم حسابی گرفته است

پس کی باران خواهد بارید...

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دل تنگم!
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/٤/۳

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خیاط خوبی ست خدا

اما

دل مرا به عمد یا به سهو، نمیدانم!

تنگ به سینه ام کودک زده که اینگونه دلتنگم!


ادامه مطلب ...
نظرات ()



پرواز دل
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۳/٢٠

بسم الله الرحمن الرحیم

  

 

آقا جان چقدر دلتنگتانم

فقط اشک ها هستند که راز این دلدادگی را میدانند

چطور گذشت!

تپشش را میشنوید...

دلتنگ است دلتنگ

چقدر دل کندن سخت بود

اما می ارزد، با همه سختی اش می ارزد

دوباره می شود

هواییم آقا، هوایی

پروازم را این بار ازشان می گیرم...

نظرات ()



هدیه
به کیبورد: بی‌تاب‌ هویزه - ۱۳٩٠/۳/۱۳

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هدیه زمانی ارزشمند است که بهترین کالایت را بدهی.

ما چه داریم که به مولایمان بدهیم؟!

نظرات ()