خورشید من برآی که وقت دمیدن است

بسم الله الرحمن الرحیم

 

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است
از بیم مرگ نیست که سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است
دستم نمی رسد که دل از سینه برکنم
باری علاج شکر گریبان دریدن است
شامم سیه تر است ز گیسوی سرکشت
خورشید من برآی که وقت دمیدن است
سوی تو این خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پرکشیدن است
بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن که سزاوار دیدن است
با اهل درد شرح غم خود نمی کنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است
آن را که لب به جام هوس گشت آشنا
روزی "امین" سزا لب حسرت گزیدن است

 

شعری از امام خامنه ای تقدیم به حضرت امام مهدی(عج) 

#
/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاید همه چیز

"نیمه ی ماه گذشت و ماه من هنوز در محاق است ... یارب از ابر هدایت برسان باران را... تا باران ببارد ..." مرسی اومدی با کامنتت کلی خندیدم![قهقهه]

شورآباد

سلام حاجی ممنون که به من سر میزنید ای کاش میگفتید کدوماشون باز نمیشدن! یا علی

لبیک 89

سلام یکی از آپ های قشنگ به مناسبت روز میلاد همین بود ... یاعلی

سیرآفاق

سلام خسته نباشی به وب من هم سری بزنید: سفر به جنوب خوشحال می شوم انتقاد و پیشنهادتان را ببینم.

شورآباد

سلام متشکر که اطلاع رسانی کردید یا علی

لاله های زهرا

با سلام خدا قوت آخ گفتید بی تاب هویزه ...منم دلم هوای سیدحسین به سر دارد... یاد شبهای قشنگش...سحرهای آسمونی...مناجات کوفه...یاد روزهای خادمی با شهدا... به منم سر بزن...[لبخند]

حی علی الجهاد

آدم از خوندن این شعر سیر نمیشه ممنون به ما هم سری بزنید: آهاي جوان! زودباش اين معادله را حل كن!

خادم شهدا

هر دو آرپی جی داشتیم او میزد من کمک بودم من میزدم او کمک میکرد نوبتم بود،حال نداشتم قبضه رو آماده کرد بلند شد شلیک نشست با یه سوراخ روی پیشونی... شهید شی الهی[گل]