الهی! گاهی،‌ نگاهی...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی توی جاده‌ و خستگی راه، سرگرمی دلچسبی‌ست خواندن نوشته‌های پشت ماشین‌ها. برخی‌شان آنقدر دلنشینند که تا مدتی تو را به فکر فرو می‌برند و با خود می‌گویی، چقدر زیبا! چه جمله با معنایی. برخی‌شان هم لبخندی بر لبت می‌نشانند و می‌گویی چه راننده خوش‌ذوقی.

اما برخی‌شان را که می‌خوانی، دلت می‌گیرد. دلت با حرف آرام نمی‌گیرد، تا مدت‌ها سکوتت ادامه دارد.

چندی پیش همین شد، اما نه در خلوتی جاده که فرصتی به تو بدهد تا آرام بگیری، در همین شهر شلوغ. پشت یکی از اتوبوس‌ها نوشته شده‌بود:

"الهی! گاهی،‌ نگاهی..."

دلم سوخت. با آنکه خودم هم گاهی خوب با او حرف نمی‌زنم؛ گله می‌کنم، غر می‌زنم، از دستش دلگیر می‌شوم، اما و اگر و چون و چرا می آورم اما...

اما همه این‌ها در خلوت و تنهایی خودم با اوست. آن هنگام که مثل کودکی خودم را برایش لوس می‌کنم تا حس حضورش را در آغوش کشم و از لذت درکش سرمست شوم. آن هنگام که خستگی و بد تاکردن روزگار چشمانم را خیس می‌کند اما باز هم دلم نمی‌آید جلوی بندگانش گله‌اش را بکنم و بگویم، خدایا! انگار ما بنده‌هایت را فراموش کردی!

اما همین گله و چون و چرای در خلوت هم وقتی که زمان می‌گذرد با خودم می‌گویم، چطور دلت ‌آمد که با او اینطور حرف بزنی؟

مگر یادت رفته آن روایت را که می‌گوید، اگر بدانید که خدا چقدر دوستتان دارد، تاب نمی‌آورید این شدت دوست‌داشتن را؛ هر آن از حال می‌روید!

در آن دل‌گرفتگی پیامکی آمد که زیبا بود:

« ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت کردند و چون دریا آرام شد، خود را اسیر تور صیادان یافتند...

در تلاطم‌های زندگی، حکمتی نهفته است. از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد، نه اطرافمان.»

ای‌کاش با خدایمان کمی قشنگ‌تر حرف بزنیم، ای‌کاش از او بخواهیم، ظرف‌مان را بزرگ‌تر کند برای فهمیدن و درک‌کردن دوست‌داشتنش...

هفته نامه زن روز 6 خرداد 1391

 

 

پی نوشت

* یادم هست در دوران کودکی ام، وقتی ساعات پایانی شب یک خوردنی خیلی خوشمزه ای می خوردم، مدام با خودم دل دل می کردم که دیرتر بخوابم و به این واسطه هم دیرتر مسواک بزنم تا بلکه مزه دلچسب آن خوراکی به این زودی ها از بین نرود! حس شیرینی بود آن زمان ها...

این احساس آشنا گاهی اوقات دوباره برایم تکرار می شود اما نه صرفا برای یک خوردنی دلچسب بلکه درباره برخی کتاب ها.

گاهی اوقات خواندن کتابی، آنقدر دوست داشتنی ست که حالا حالا ها دوست ندارید مزه اش برایتان از بین برود و سراغ کتاب دیگری بروید.

"طناب کشی" مجید قیصری، همین احساس را برایم داشت. کمتر کتابی را اینگونه دیدم؛ روایتی بکر و نو و جذاب.

و چقدر قابلیت فیلمنامه شدن دارد... ایکاش اهالی سینما به راحتی از کنار چنین سوژه های بکری عبور نکنند. 

/ 8 نظر / 17 بازدید
حی علی الجهاد

یاد حس خودم افتادم که بعضی وقتا دلم میخواد خدا بغلم کنه! نوازشم کنه! دلداریم بده و بگه دوستت دارم! و دقیقا وقتی این حرفا رو بهش می‌زنم حس می‌کنم آرزوم برآورده شده و آروم می‌شم!

پلاک

سلام خیلی قشنگ بود واقعا آره برام خیلی پیش اومده ..[ناراحت] همیشه اگه شده تا لحظه ی آخر که ببینم حتی سرمو خم می کنم تا درست نوشته رو بخونم[نیشخند] بضیاش واقعا قشنکه

شورآباد

سلام ما معمولا یادمون میره که بنده خداییم تا حالا به اینکه بنده خدا هستیم فکر کردیم ؟! میدونید شاید به خاطر اینه که این موضوع رو کمتر برامون میگن و رابطه ما با خدا رو بیشتر دوستانه جلوه میدن مطلب خوبی بود یا علی

عمار

الهی و ربی من لی غیرک...

پرستو

الله سلام بی تاب هویزه چطوری؟ الهی ! گاهی نگاهی.... گاهی صدایی... گاهی ندایی...

ادواردو

یاد انروزی که به عشق تو گرفتار شدم از سر خویش گذر کرده و سوی یار شدم