دختر...

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حسن و حسین و زینب باهم بازی می کردند؛ خاله بازی. زینب شد مادر، حسن و حسین هم بچه هایش.

زینب وقت جارو کشیدن خانه خیالی شان، دست به کمر گرفت...

حسین پرسید:

آبجی! چیزیت شده؟!

*****

دختر در همه چیز دوست دارد، شبیه مادر باشد...

 

 

#
/ 4 نظر / 32 بازدید
حی علی الجهاد

ای مرتضای خسته فراموش چشمهات از من فرار میکند آغوش چشمهات دلتنگم آنقدر که به یک پلک قانعم پلکی بزن ز صفحه گلپوش چشمهات سرد است این فضای غم انگیز پر شرار دور از فروغ پرتو خاموش چشمهات افتاده بار گریه بر غربت علی ای یار خسته پلک روی دوش چشمهات زهرا منم همان که به من خیره می‌شدی بودم همیشه واله و مدهوش چشمهات اللهم صل علي فاطمة و ابيها و بعلها و بنيها و سر المستودع فيها بعدد ما احاط به علمك التماس دعا حاجت روا شده ست دلم سالهای سال بانوی من ز مرحمت گوشه چشمهات

ساقی

درد داشت............ یا زهرا

روی خط خدا

خدانکشدت...خدانکشدت...خدانکشدت..[گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] یامهدی